سلام

می خواستم از حال روز ۵ هفته و ۱ساعت و نیم گذشته ام بنویسم.

دیدم هفته وحدت و شادی هست و میثم هم طبش کم شده یه چیز یکم شاد بنویسم.

 

هفته آخر رو شب ها پیش میثم می موندم بیمارستان.

آخر شب که می شد یکی از پرستارا راه می افتاد و از همه سوال می کرد :

"درد داری؟مسکن می خوای؟"

و همه جواب می دادند:آره.

چون اولا شدید همه درد داشتند و ثانیا همه به مورفین یا عادت کرده بودند و یا از قبل عادت داشتند(خیلی از اونا معتاد بودند)

اون شب میثم درد داشت ولی کمتر از بقیه شب ها.

وقتی ازش پرسید می خوای ؟گفت کم بزنید.

و یواش بهم گفت آخر شب ها وقتی پرستاره راه می یوفته مرفین بزنه یاد این بیت  می افتم:

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی

تا دمی بیاسیم زین حجاب ظلمانی

خانم پرستاره (بد حجاب ) که اومد نگاهی بهش کردم .درحالی که میثم داشت یواش ناله می کرد .

فی البداهه یکی دیگر از ابیات این شعر شیخ بهایی برایم تداعی شد که:

طره پریشانش دیدم و به دل گفتم

این همه پریشانی بر سر پریشانی

پ ن:

چون احتمالا تاویل سوء هست خود مرحوم مصنفم تفسیر کنم

پریشانی اول موهای سوخته و نا منظم میثم است.

و پریشانی دوم حال پریشان میثم از درد و باالطبع بنده از درد میثم

یا علی