مامان جان پر کشیدند.



روحشان شاد.

فردا شب هر کس خواست

عصمت دختر سید علی


دلهای ملتهب

سلام

حال مادر بزرگم از همیشه بدتر است.
همیشه وقتی میخواستیم بریم اصفهان داییم تماس می گرفتند و می گفتند خبری  نیست 

به داخل آی سیو هم که راهتان نمی دهند و نیایید.

امروز تماس گرفتم. گفتند شما هنوز نیامدید؟

راه بیفتید بیایید.

هوشیاری شان صفر است.

ریه که چند روز است از کار افتاده.

و فشارشان فوق العاده پایین.

تعبییر دکتر آن بود است که: روی مرز هستند.

روی مرز مرگ و زندگی!!!

براستی کداممان روی این مرز نیستیم؟؟

تا چند دقیقه دیگر عازم اصفهان خواهیم شد.

برایشان دعا کنید.

حدیث داریم آنقدر جان دادن سخت است که در زمان رجعت به  مومنین پیشنهاد می شود که به زمین برگردید و در زمان حکمرانی عدل و داد بزیید. عده از مومنین می گویند آنقدر لحظه جان دادن سخت است که ما عطا رجعت را بر لقای لحظه مرگ بخشیدیم و از این پیشنهاد وسوسه انگیز براحتی می گذرند.

خیلی برای مادربزرگم دعا کنید.

خیلی خاندان ما را دعا کنید.

امروز یک هفته شده است که دلهای همه مان ملتهب است.

هر تلفنی که زنگ میخورد.

هر شماره ایی که از فامیل به روی موبایلمان می افتد.

همه مان دچار استرس میشویم که زنگ زدن که بگویند.......

دعا کنید موقع جان دادن همه مان طبق قول خود ثامن الحجج(ع)

حضرت به بالای بالینمان بیاییند

تا جان دادن برای همه مان آسانتر شود.

یا علی

مامان جان

5 شنبه ساعت ساعت ده متوجه شدیم که مامانجان را به اورژانس منتقل کرده اند. سراسیمه راهی اصفهان شدیم. سحر جمعه به بیمارستان امین رسیدیم. به مامانجان دستگاه اکسیژن وصل بود. تمام دستها و پاهایشان ورم کرده بود و کبود.

  تشخیص دکتر بیمارستانی که دو هفته پیش آنجا بستری بودند، سرطان ریه بوده است. ظاهرا دکتر های اینجا هم معتقد به آن بودند و می گفتند تمام بدن را عفونت گرفته است و شش ها نیز دیگر توان تنفس ندارند.

غروب جمعه مامانجان را به اتاق مخصوص آی سی یو بردیم. صب شنبه دکتر بیهوشی گفته بود دیگه شش ها نمی توانند هوا رو از بیرون به داخل بکشند. با لوله ایی اکسیژن را به داخل شش ها وارد کردند.

دیروز ظهر نفسشان به شماره می افتد. دکتر می گوید دیگر ششها توان تنفس ندارند. لذا دستگاه بجای ایشان تنفس می کند.تا الان

من و مامانجان از زمانی که پدربزرگم فوت شدند تا زمانی که من کنکور قبول شدم و آمدم تهران باهم زندگی می کردیم.چیزی حدود 3سال.

با هم زندگی می کردیم.

مامانجان بعد فوت آقا جان رسما بزرگ فامیل بودند و واقعا برای فامیل بزرگ بودند و بزرگی می کردند.

ولی ایشان حدود یک سالی بود که آلزایمرشان حاد شده بود و مسائل خاص آلزامیر را داشتند .

چند چیز برای من خیلی جلب توجه کرد. یکی اینکه انسان چه موجود عجیبی است. یعنی باورتان نمی شود در این یک سال و چند ماه گذشته مامانجان هر دفعه بسیار از لحاظ جسمانی بدتر از دفعه قبل که دیده بودمشان بودند. و در این چند هفته گذشته هر روز واقعا بدتر از روز قبل بودند. برای خودم جای سوال است که مگر انسان چقدر می تواند بدتر بشود؟

مسئله دیگری که خیلی مرا به خود واد اشته است، بحث عبرت گیری بود. مامانجان بزرگ فامیل بودند. محال ممکن بود اگر اراده ایی به انجام کاری داشتند بتوان آن کار را انجام نداد و یا ایشان را از آن کار منصرف کرد.

مثلا ایشان در همین حدود ده سال پیش(یعنی حدودا در سن هفتاد چند سالگی) اراده کردند کتابی در باب شیطان بنویسند. با تمام سختی هایی که برایشان از لحاظ دیدن و خواندن و نوشتن بود ، کتاب را نوشتند و چاپ و توزیع کردند. یا مثلا شبها که میخواستم بخوابم اگر تشک نمی انداختم که بخوابم حدود نیم ساعت مدام میگفتند برو تشک بیاور و اگر من باز می پیچاندم خودشان با آن حالشان بلند میشدند و ....کاری می کردم که به فلان خوردم بیفتم و بروم و تشک بیاورم. از این نمونه ها بسیار بود برای مامانجان.

ولی الان

الان که بنده خدا دردشان را هم نمی توانند نشان دهند از بس ضعیف شده اند.

ول کن حالم خوش نیس

مدام این آیه برایم تداعی میشود که:

يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ

واقعا ای انسان بد بخت تو را چه می شود؟

برا  کی  گردن کلفتی می کنی؟

 نکته بعدی که برایم جای تامل داشت تلاش انسان مدرن برای زنده ماندن به هر شرایطی است.

وسایل موجود و ....

به میثم وصیت کردم اگر به سن و سال مامانجان رسیدم و شرایطی مشابه مامانجان داشتم، یه مسکن قوی به من بزنید که خیلی درد را نفهمم و بعد دستگاهها را باز کنید تا خلاص شوم.

مسئله بعدی سکرات مرگ است.

نمی دانم فک می کنم این سختی این چند ماه مامانجان برای سبک بالی و سبک باری ایشان است. یعنی رحمتی است از جانب پروردگار که با تحمل درد مادی و حتی روحی در این دنیا، پاک و پاکیزه به آن دنیا مراجعت کنند راضیه مرضیه.

انشالله که اینگونه است. ولی باز بفکر فرورفتم و به ایمان ناقص خود نگاه کردم که اگر من در این شرایط باشم ممکن است روزهای اول ادعا کنم و بتوانم دردها را بپذیرم به عنوان کفاره گناهان.

ولی بیش از آن رو نمی دانم توان تحمل هست یا  انکه خدای ناکرده به کفر می افتم و....

دیروز برای آخرین باری که توانستم بالای سر مامانجان برم و با ایشان تنها باشم، دستشان را گرفتم. همیشه موقع خواب دستم را می گرفتند و می گفتند دستت را که میگیرم انرژی می گیرم و بعد شروع می کردیم یه آیه از سوره واقعه را من میخواندم یه آیه را ایشان تا انتها. دستشان را گرفتم و بلند گفتم مامانجان.

مامانجان برای اولین بار در این چند روز نسبت به صدای من عکس العمل نشان دادند و چشمانشان را باز کردند. نیمه باز کردند. بهشون گفتم مامانجان محکم باشید. مامانجان ذکر بگید. بگید لااله الا الله. شروع کرد دهنشان تکان خوردن. دهنی که چند لوله از آن وارد ریه و معده شده بود. من ذکر می گفتم و ایشان به من نگاه می کردند و دهنشان تکان می خورد.

گفتم مامانجان انشالله یا برمیگردین پیش خودمون یا می رین پیش جدمون پیامبر و حضرت زهرا. پس محکم باشید و مراقب باشید تو این لحظات شیطون نیاد سراغتون.

من و مامانجان تقریبا هر هفته باهم درباره مردن و مرگ و بیشتر مردن مامانجان حرف می زدیم. از وصیت های موقع مردن تا خاک کردنشان می گفتیم ومن نامرد هم گیر می دادم به ظرایف که مثلا وقتی مردید کی شما را وارد قبر کنه؟

کی براتون زیارت عاشورا بخونه

تاکی بالا سر قبرتون بمونیم؟ و ......

زیاد از ایشان می پرسیدم که می ترسید از مرگ؟ و ایشون همیشه می گفتند نه برم پیش آقا ننم راحت شم. ولی این اوخر شاید نظرشان یکم تغییر کرده بود. اوخر یعنی چند سال پیش.

دعای شان کنید که انشالله خدا به ایشون صبر بده و ایشون رو پاکیزه بپذیره.

انشالله خدا همه مون رو پاکیزه بپذیره.