صل علی محمد بوی رجایی آمد
با من
و در نظرات این پست
به عاشقان مشایی بپیوندید.
.jpg)

با من
و در نظرات این پست
به عاشقان مشایی بپیوندید.
.jpg)

روز دومی بود که در وزارت فخیمه رسما مشغول کار شده بودم. صبح ساعت حدود 9 یکی از همکارهایم از کیسه پلاستیکی نان خشکی بود یا برنج ته مانده سفره ای خارج کرد و بر روی دیوارک کنار پنجره مان ریخت. چند دقیقه بعد آنجا پر از پرندگان خاکستری رنگی شد که بعدا متوجه شدیم که سار هستند.
بعد از گذشت نیم ساعت سارها رفتند و جای خود را به کبوترها یا به قول ما اصفانیا "کفترا" دادند.
کفترهایی که متوجه شدیم به کفتر چاهی معروف هستند.یا بقول ما اصفانیا"کفتر چای"
حدود 6تایی می شدند. ولی آنچنان به هم حمله می کرند و مانع خوردن یکدیگر می شدند که سرو صدای زیادی راه انداخته بودند.
همان دوست همکارم نگاهی عمیق که بنظرم فلسفی _ عرفانی بود به آنها کرد و بعد از چند دقیقه تامل گفت:
اندازه همه شون هستا، ولی بازم حرص می زنند.و بعد یک خنده تلخ
خیلی از این جمله لذت بردم.
به فکر فرو رفتم که دنیای ما هم همین است.خدا به اندازه رزق همه مان داده است. ولی ما باز هم حرص می زنیم. باز فک می کنیم اگر مانع رزق دیگری شویم بیشتر نصیبمان می شود و باز فک می کنیم .....
..............
پ ن ۱: تنها درسی که تو این یک هفته گرفتم همین بود.ما بقیش نامه بازی بود.
ان شالله بیشتر بتونم درس بیاموزم
پ ن ۲: قویا رفتم تو نخ "کفتر چایا" احتمالا چند روز دیگه با یه قفس بیام وزارتخونه
یا علی