اجازه داده بودند كه حتي صبح هم  بمونم.

منتظر دكتر بودم تا بياد دستور ترخيص بده.

صبحا اونجا مثل غسالخونه بود.

مثل اتاق شكنجه

همه مريضا را لخت مي كردند. كنار راه رو

 رو تخت و صندلي و ....

كه بترتيب برند اتاق پانسمان، دوش بگيرندو....

چون اونجا بايد استريل مي بود.

توي اتاق پانسمان دونفر كه ميثم بهشون قصاب مي گفت با تيغ مي افتادند به جون مريضا

تموم پوستاي سوخته شون رو مي كندند.

و اونها فقط داد و ناله مي كرند.

همه پرستارا تو كف ميثم بودند.

هركدوم كه من رو ميديند مي گفتند خيلي داداشت گنده اس.

تنها كسي كه تو اين مدت پرستاريمون ديديم مي رفت تو اين اتاق و داد نمي زد.

امروز ميثم رو نمي بردند اتاق پانسمان.چون قرار بود مرخص بشه.

تو اتاق منتظر دكتر بوديم.

مريض روبرويي رو يه تخت با بالشتبرقي بود.

بالاي سرش نوشته بود

80درصد

درجه دو و سه.

گاز ازت

3ماه بود رو تخت دراز كشيده بود.

و فقط ناله مي كرد.

بد ناله مي كرد.

جان سوز.

همراهش مي گفت تو كارخونه اتاقك ازت منفجر شده.

بعد از اينكه 1دقيقه ايي تو آتيش بوده تونسته بياد بيرون. ولي چون دستاش سوخته بوده نتونسته كفشاش كه داشته مي سوخته را از پاش در بياره.داشته مي ديده كه، پاهاش تا مغز استخون سوخته.

جسه لاغر و كوچولويي داشت.همراهش مي گفت قبل سوختنش 77كيلو بوده.الان 35.

پاهاش رو از ساق قطع كرده بوند.

به ميثم گفتم:

ناله كردن غيره اراديه. آره؟

گفت: آره

گفتم: ولی بنظرم مسكنه خوبيه ؟

گفت آره

گفتم: برا مريض نه برا همراهش.

پريشبش كه دوساعتي مدام داشت ناله مي كرد(رجوع شود به مطلب قبل) واقعا ناله هاش حالم رو بد كرده بود.

ميثم گفت:

هفته اول رو تونستم با فلسفه ملاصدرا تحمل كنم.

تو ذهنم ميشستم كلي غور فلسفي مي كردم كه اين درد مثلا فلان است و بهمان.

ولي از هفته اول به بعد واقعا تحملش سخت بود.

ميگفت: مثل اين ميموند كه دو تا مشعل زير دستمام روشن كرده باشند و نتونم دستمام رو تكون بدم.ميگفت حس مي كردم آتيش مشعل رو كه از بالاي دستم رد مي شد.

يه مكث كرد.

گفت:

اگه جهنمي كه خدا تو قرآن وصف كرده راست باشه و مثل اين باشه

كه قطعا هست و خيلي بدتر از اينه

وضعيت بدي

(بغض كرده ادامه داد)

 در انتظارمونه...

فبكا

حدود يك دقيقه شروع كرد بلند بلند گريه كردن

بعد گفت:

مهدي

جدي نگرفتيم. خدا و معاد وهمه را به بازي و شوخي گرفتيم.

جديه. جهنم مي سورونه....... بد ميسوزونه

و باز گريه كرد......

 

پ ن:

اين چند روز باقی مونده از ماه خدا رو از دست نديم.

يكم به اون دنيامون  فك كنيم جدي آب خوش از گلو پايين نمي ره.

مي فهميم چرا امامامون شب تا صبح ناله مي كرند.

التماس دعا

پ ن۲: شاید چند روز دیگه چنتا عکس از اون روزا رو تو همین مطلب بگذارم.

پ ن۳: دلم نمیاد این حدیث رو اینجا نگذارم

ذکر الموت یمیت الشهوات