واکاوی یک عملیات تروریستی توسط لباس شخصیها

بررسی عینی مرحوم مصنف خودم

 

اسم گروه : یگان 555(از خودمون در آوردیم)

استعداد نیرو:10 ، 15 تا آدم شلخته و مادب و فرهنگی کار

اعضای گروه تروریستی:

مصطفی بهادران، حسن صفردخت، مصطفی یاوری، محمد رضا توکل، فرزند خاک، حسین همازاده، مجتبی احمدی و دو سه تا کد پایینی

فرمانده گروه: حج باقر کریمی(اصفهانی تلفظ می شه)

رمز عملیات :( من گذاشتم )

خره می پکونمد

(یه کلیپه روی موبایل که یه اصفهانیه زنگ می زنه به مردم و بریده بریده حرف می زنه.اونجا می گه خره می پکونمد، با لحن خاصی.چند وقتی بود بچه های دانشگاه هی بهم همین رو می گفتیم تا اون شب رمز عملیات گروه تروریستی شد.)

تجهیزات موجود : دو یا سه تا سپر ، دو یا سه تا باتوم ، 5،6تا چوب که با اولین ضربه شکسته می شد.

البته بنده هیچی دستم نبود چون معتقد بودم "مداد العلما افضل من دما الشهدا"

شرح عملیات.

از دانشگاه زدیم بیرون. حج باقر رو دیدیم.رفتیم دنبالش من و توکل و یاوری به اونا ملحق شدیم.

پایه های خنده و ریش سفیدا جمع شده بودیم.

اول مردم که ظاهرا حامی میر بودند یه بانک رو می خواستند آتش بزنن که ما رو که دیدند فرار کردند ما هم گذاشتیم دنبالشون ولی سریع جیم شدند و ما بیخیال.

چندتا کد پایینی ها وایسادند آشغال ها رو که آتیش زده بودند خاموش کنند.

بعد از چند دقیق تعقیب و گریز وارد خیابون اصلی شدیم.

اکثر بچه ها ایستاده بودند کنار چهار راه مسجد تا ببینن کچا باید برند.

ما الکی شدیم یگان پیش قراول.رفتیم شناسایی.

خیابون اصلی را رفتیم بالا دیدیم تو آسمون داره همین طور سنگها با قوانینی که اسحاق نیاتون کشف کرده بود دست و پنجه نرم می کنند.

جو گیر شدیم گذاشتیم دنبال کسایی که بدون هدف وسط خیابون سنگ می نداختند و ماشینای مردم رو داغون کرده بودند.

اونا رفتن توی کوچه.

مشخص بود بچه های همون محله هستند.البته به نظر میر حسین عزیز ارازل و اوباش اون محله چون بچه ها جزیی از مردم هستند و مردم هم همگی خوب قطعا حامی میر حسین و اهداف متعالیه انقلاب و چون میر گفته آرامش خود را حفظ کنید و با سکوت سبز اعتراض خود را بیان کنید  بچه هام آرامش شون ر و حفظ می کنند.

و اون ارازل و اوباش در تحلیلی دبگه خود ما ظاهرا بسیجی ها حساب می شدیم.(رجوع شود به بیانیه شماره شش و هشت میر) پس نتیجه نهایی خدمودمون افتاده بودیم دنبال خودمون مثل دیونه ها....

همین جا باید عرض کنم که یکی از اصلی ترین نکات جنگ خیابانی اینه که وارد کوچه هایی که شناختی نسبت به اون ندارید نشوید چون طرف مقابل شناخت کامل دارد و همچنین ساختمان ها متعلق به آنهاست. لریش می شه گیر می افتی.

زمانی وارد فرعی شوید که شناخت کامل داشته باشید و از چند جهت حمله صورت گیرد تا طرف مقابل قیچی شود.

ولی ما پت و مت هایی بودیم که بچای دوتا 10 ، 15 تا بودیم.

ما هم مثل خودمان های طرف مقابل که جدی ما رو هدف قرار داده بودند جو گیر شدیم و گذاشتیم دنبالشون.اونها هم الفرار.البته ما جون اونا رو جدی هدف قرار نداده بودیم بلکه متفرق کردن اونا هدفمون بود.

مردم همه به درخواست میر، الله اکبر می گفتند و پای بندی خود را به اسلام ناب محمدی و انقلاب و امام نشان می داند.آنکه چیزی نیس پایبندی به رهبری را هم نشان می دادند.

چون آقا امسال را سال اصلاح الگوی مصرف نامگزاری کردند مردم هم لبیک گفته و در مصرف پارچه به صورت حداقلی استفاده کرده بودندو مقابل پنجره خانه هایشان تمام قد ایستاده ، بلند و یک صدا با مشتهای گره کرده الله اکبر می گفتند. وقتی ما رو دیدند شعار رو عوض کرده و می گفتند مرگ بر بسیجی.و بعد مدتی پاره های آجر بود که از بالای ساختمانشان سوی ما روانه کردند.

همیشه می گفتم حرجی به نیروی انتظامی و یگان ویژه نیس.چون سرباز هستند و خسته و از طبقه محروم جامعه و کم فرهنگ. ولی در شهرک غرب دوستان اتو کشیده و کروات و ادکلون چارلی و کنزو زده مان همان هایی که مهندسی و دکترا هایشان را در فرنگ همان مهد دادب و فرهنگ و مکراسی گرفته اند هم نشان دادند اگر آب باشد شناگران قحاری هستند. هم فحش های کمر به پایین باحالی بلد هستند و هم دست نشان های خوبی دارند.

خلاصه ما حیدر گویان به چهار راهی رسیدیم.وقتی به خود آمدیم دیدیم از هر سه سمت حداقل پنچاه نفر به سمت مان ککتلملتف و سنگ و نارنجک یا به قول ما اصفهانیا طرقه پیازی روانه می شود. داخل طرقه هایشان بجای سنگ خورده شیشه و براده آهن تیز ریخته بودند که مثل ترکش عمل کند.

ولی ککتل ملتف ها رو خوب درست نکرده بودند.از اون 10،15 تایی که در اون چند دقیقه که ما اونجا بودیم به سمتمون می یومد 4 ،5تاش بیشتر خوب کارنکرد. خوب بندگان خدا اونام کم تجربه بودند.حالا ما سالی یکی دوبار به سفارت انگلیس و دفتر حافظ منافع مصر حمله می کنیم و پانجا را به آتش کشیده و با یگان ویژه و اینها دست به یقه شده و آب دیده شده ایم ولی این بچه سوسولها ببخشید این آشوبگرایی که احتمالا جز خود لباس شخصی ها هستند کجا دوره دیده اند؟؟؟

 

سرتان را درد نیاورم به خود که آمدیم ، دیدیم از پشت سر هم داره بهمون سنگ می خوره .پس با اجازه همگی قیچی شده بودیم خفن.

حالا توی اون گیر و بیری داشتیم بحث فلسفه حقوق می کردیم که حالا ما می تونیم به سمت اونا سنگ پرت کنیم یانه؟؟؟

اگه به کسی بخورد که نقش خاصی نداشته حکمش چیست؟ اگر به خانه یا ماشین یکی از اهالی بخورد آن دنیا چه جوابی بدهیم؟

اگر آقای ایکس ککتلی پرتاب کند و به برادر وای بخورد آیا برادر زد می تواند سنگی به عنوان مقابله به مثل به سمت آقای ایکس پرتاب کند؟حال اگر سنگ به خانم ایکس پریم بخورد در حالی که خانم ایکس یریم اگر خود پرتاب کننده سنگی که به برادر  وای پیریم خورده نباشد انگیزه کافی و خوبی برای حضور آقای ایکس در درگیری که بوده است پس آیا معاونت در جرم مشمول او شده؟

کم کم شروع کردیم به تلفات دادن.

مجتبی احمدی بالای چشمش پاره شد.توکل سنگی به فرق مبارکش جلوس کردو گویا سرش را مورد عنایت خاص قرار داد. من هم حس می کردم پا و دست و صورتم می سوزد ولی چون هم تاریک بود و هم داغ بودم متوجه نشدم که زخمی شده ام.

به شوخی با لهجه اصفهانی به بچه ها گفتم :بچا رمزی عملیات عوض شد.

بجا خره می پکونمد رمز شد :

خره پکوندندمون

(بعدا توکل بهم گفت اون جمله پوچ بودن دنیا رو بهم به وضوح همون موقع نشون داد.بدترین حالت این دنیا اینه که آخرش می پکی....

یاد آیه قرآن توی جنگهای نابرابر افتادم

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتَالِ إِن يَكُن مِّنكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ يَغْلِبُواْ مِئَتَيْنِ وَإِن يَكُن مِّنكُم مِّئَةٌ يَغْلِبُواْ أَلْفًا مِّنَ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّ يَفْقَهُونَ    انفال ﴿۶۵﴾

اى پيامبر مؤمنان را به جهاد برانگيز اگر از [ميان] شما بيست تن شكيبا باشند بر دويست تن چيره مى‏شوند و اگر از شما يكصد تن باشند بر هزار تن از كافران پيروز مى‏گردند چرا كه آنان قومى‏اند كه نمى‏فهمند

هر چقدر حساب می کرد با این آیه جور در نمی آمد.ما نهایتا ۱۵ نفر بودیم و آنها بیش از ۲۰۰ نفر.

خدا می گوید تا ده برابر را مقابله کنید و اگر بیشتر شد حرجی برای امتناع از جهاد نیست.

تازه خدا در آیه بعد تخفیف می ده و تا دوبرابر رو اجازه امتناع نمی ده

خدا می گه:

الآنَ خَفَّفَ اللّهُ عَنكُمْ وَعَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفًا فَإِن يَكُن مِّنكُم مِّئَةٌ صَابِرَةٌ يَغْلِبُواْ مِئَتَيْنِ وَإِن يَكُن مِّنكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُواْ أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ ﴿۶۶﴾

اكنون خدا بر شما تخفيف داده و معلوم داشت كه در شما ضعفى هست پس اگر از [ميان] شما يكصد تن شكيبا باشند بر دويست تن پيروز گردند و اگر از شما هزار تن باشند به توفيق الهى بر دو هزار تن غلبه كنند و خدا با شكيبايان است .

همه بچه ها جمع شدیم و حالت هشت فارسی خود را به هفت فارسی تبدیل کردیم با فریاد ، نام حیدر را برده و به سمت عقب حمله کردیم(آخه به سمت عقب حمله کردیم یعنی چی ؟مثل بچه آدم بگو فرار کردیم).واین در حالی بود که سنگ و ککتل و طرقه می آمد و می خورد و می پکوند.

بندگان خودا اونا از نعره حیدری ما ترسیدندو مسیر را باز کردند و ما جیم شدیم.البته چندتا از بچه ها از تیر رس جسم های برنده ایی که به آنها چاقو می گویند در امان نماندند و زخمی خفن شدند.

در حال عقب نشینی و قر یا غر زدن به حج باقر بودیم که چرا ما را وارد کوچه ایی که شناسایی نشده کردی که یکی از اهالی به ظاهر متمومل و با پرستیژ در لابلای الله اکبر و مرگ بر بیسجی فحشی بد به حضرت امام داد.

مرگ بر بسیجی و فاشیست و دیکتاتور قابل تحمل بود ولی اهانت به امام نه....

بچه ها شروع کرند جواب او را بدهند.

آشغال حرف دهنت رو بفم

کثافت عوضی مردشی از پشت بوم بیا پایین و بگو

بی شرف.

یکی از بچه ها خواست سنگی به سمت او پرت کند که مانع شدیم که اگر شیشه خانه فرد ثالثی شکست چی؟

من به فکر رفتم که به به این هواداران میر خمینی. واقعا با اهداف و آرمانهایش همه هم سو هستند!!!!!!

مانده بودم در یک پارادوکس.الله اکبر را برای میرحسین می گویند.میر می گوید بسیج مدرسه عشق است و خود را نخست وزیر حضرت امام می داند آنگاه حامیانش اینچنین؟

آیا می داند؟

قطعا می داند.!!

ولی کاش نداند تا آن دنیا خیلی پاسخگو نباشد.

دوباره سنگ ها شروع شد.بفکر فرورفتم که چه خوب می گفتند قدیمی هایمان که جنگ با سنگ جنگ فرومایگان است.

پس دوباره عقب نشینی

باز من برای روحیه دهی به بچه ها فریاد زدم :

رو به دانشگاه عزیز پشت به دشمن دون.بچا فرارررررر

وارد خیابان اصلی شدیم و بعد از چند ثانیه توجه به خود متوجه شدیم که خره بد پکیدیم.

ساعت حدود 11:30شب بود.

سخن کوتا نتیجه گرفتیم نباید با آشوب گرها در افتاد وتحریکشان کرد.چون آنها احساسی می شوندو جو گیر اگر ماهم مثل آنها بکنیم ،می شود برادر کشی.(چون به قول میر ما آشوب گریم نه آنها ولی ما معتقدیم آنها آشوب گرند نه ما اگر به کلاس اول راهنمایی برویم و ب م م بگیریم همه آشوبگریم و اگر آیه قرآن را قیاس کنیم که انما المومنون اخوه پس می دهد انما الآشوبگرون اخوه پس ما با جنگ با هم به برادر کشی دست زده ایم.

نتیجه آنکه به جمع مردم رفتیم وشروع به بحث کردیم

با هرکس که صحبت می کردیم ابتدا پیشفرضشان آن بود که ما جانی و آدم کش و دزد هستیم ولی بعد از یک ربع صحبت نرم شده و از ما شماره تماسی برای ادامه مذاکرات می خواستند که حقیر ای-میل و آدرس کشکول عزیز را می دادم.

اون شب تا ساعت سه شب مشغول مخ زدن مردم بودیم

شب خاطره انگیزی بود.

نتیجه آن شب:

هنوز ایمان که با ماشین زیر گرفته شد و رضا که چاقو خورد با عصا راه می روند

ما بقیه نتایج با خودتان خیلی طولانی شد

یا علی