
زبان حال ما(ان شالله)

خوب ، ديگر چيزي براي گفتن نمانده است ، جز آن که ما خسته نشده ايم و اگر باز جنگي پيش بيايد که پاي انقلاب اسلامي در ميان باشد ، ما حاضريم .
ميدانيد ! زنده ترين روزهاي زندگي يک " مرد " آن روزهايي است که در مبارزه ميگذراند و زندگي در تقابل با مرگ است که خودش را نشان ميدهد .
شهید آوینی

برای خواندن زندگينامه شهيد سيد مرتضي آويني از زبان خودشان به وبلاگ سیمرغ رجوع نمایید.
دیدار با امام، ولی یا رهبر؟؟؟
پارسال که مسئول خادمین بودم یه جوری برنامه ریزی کردم که موقع تحویل و جمع آوری نهایی نباشم و بپیچونم چون جز سخترین کارهاست.
امسال وقتی ایمان گفت 6ام بیا و تا آخر بمون، سریع قبول کردم.چون یه جورایی کار نیمه کاره خودم می دونستم و باید تموم می کردم.
برنامه ریزی کرده بودیم مثلا متاهلی سال تحویل رو پیش امام حسین، کربلا باشیم، نمی دونستم دور روزگار کاری می کند که حتی مثل 5سال گذشته، پیش سد حسین علم الهدی هم نمی تونم باشم.
قرار بود خادما را یازدهم بفرسیم و یادمان رو تحویل بدیم. روز دهم بود که فهمیدم بچه ها یه پیکان از بسیج خوزستان گرفتند و خراب کردند و انداختند یه گوشه پارکینگ.
به سید گفتم شروع کن به جمع کردن مزار. من با مزدا پیکان رو بکسل می کنم، می برم اهواز تحویل می دم.
اهواز که رسیدم رفتم محمودوند، معراج شهدا.بماند مسیر40کیلومتری مزار- اهواز را با چه مصیبتی اومدیم.
بعد نماز ظهر از حال مسئولای ستاد راهیان نور فهمیدم اوضاع عادی نیست.گفتم آقا جواد کجاس؟ گفتند با سردار باقرزاده اینا جلسه اس. سر نماز و جلسه؟؟؟
با اعتماد به نفس خاص خودم به قاسم یه دستی زدم و گفتم، فردا را که در جریان هستی؟ آروم گفت: دکی،من حتی زودتر از سردار می دونستم. دوست من فیلم بردار آقاس بهم دوساعتیه گفته. یه خنده موزمارانه ایی کردم و گفتم میدونی جا قطعیش کجاش یا توام سرکاری؟ گفت:آقاسید مارا دست کم گرفتی؟ فتح المبینه دیگه.
عملیات با موفقیت انجام شد پس سریع زدم بیرون تا آماده شم.
هنوز سر مکانش شک داشتم. چون مکان سخرانی به این زودی لو نمی ره. زنگ زدم حاج حسین یکتا. گفتم حاجی بچه های خادم رو بیاریم فردا صبح فتح المبین؟گفت چه خبره مگه؟
گفتم برا زیارت دیگه!حاجی برا همه بعله برا ما هم بعله؟
گفت به کسی چیزی نگو، کله سحر بچه هاتو را بنداز بیا. پول اتوبوساشون با من.
عصر رسیدم هویزه. بچه ها وسایل رو جمع نکرده بودند.پس نمی تونستند بیاند.
حاج آقا دیانی مسئول راویان سیره شهدا اومده بود مزار. با یه جی ال ایکس. گفتم باهم بریم فتح المبین؟پذیرفت. برا اینکه شهیدبازی دربیارم رفتم پیش سید که اجازه بگیرم که برم مثلا ولایت پذیری و ....
اونم سفت گفت نه نمیشه .باید باشی روز آخری مانمی دونیم باید چیکار کنیم و.... خواهرا ول کردند رفتن و .....
5دقیقه ایی گفتم به چه مشکلاتی بر می خوره و دم دما غروب سوار بر پژو راهی میشداق شدیم.حاجاقا بعد نماز سخنرانی داشت.
مسیر سه ساعته را 45دقیقه ای رفتیم.
سرتون را درد نیارم سه تا مینی کاتیوشا را که زندند و بچه های مردم حسابی خوف کردند راهی شوش شدیم.
12 رسیدم شوش .به ناحیه بسیج اونجا رفتیم تا استراحت کنیم.
هوا سرد.پتوام نبود.
بچه های بسیج شوش رو هم تازه مطلع کرده بودند،جوگیر شده بودند.با موتور می مدند با ماشین می رفتند.با می نی بوس می مدند و با وانت می رفتند.خلاصه تا صبح سگ لرز زدیم و از سرو صدا نخوابیدیم.
نماز صبح رو خوندیم راهی یادمان فتح المبین شدیم.
رفتیم با خادمای اونجا صبحونه زدیم و کلی به جایگاهی که ساخته بودند انتقاد کردیم و ....
روز قبلش هوا شدید غبارآلود بود.تو دلم گفتم اگه امروز مثل دیروز باشه گند می خوره تو مراسم.
تو همین فکرا بودم که بارون گرفت،عربی. خیلی شدید. بچه ها نگران شدند که الان همه جا گل میشه و چی کار کنیم؟؟ که بارون بند اومد و قضیه گرد و خاک منتفی شد.
از ساعت 9 تا 12 که آقا اومدند چرت می زدیم و اگه بیدار بودیم می خندیدیم.
هوا گرم بود. یه نمه بارون زد. جمعیت شعار دادند:
باران رحمت آماده
به عشق رهبر آماده
تو دلم گفتم بارون صبح رو ندیدید.
تا اینکه 4تا هلی کوپتر اومدند که نشانه رسیدن روسای ارتش و سپاه و ... بود. آقا که با ماشین می اومدند و از طرف فکه و جسر نادری!!!
چیزی که توجه ام رو بخودش جلب کرد وصفی بود که آقا توسط مجری و راوی و مداح می شدند.
"نایب المهدی" ،
"نایب بر حق امام زمان"
با خود به کلانجار افتادم که آقا، رهبر ایران و یا رهبر جامعه اسلامی است، یا امام جامعه اسلامی؟؟؟
رهبری یکی از وظایف چهارگانه مدیر(1-برنامه ريزي 2- سازماندهي 3- رهبری و هدايت 4- كنترل و نظارت) است ولی امام یکی از توانایی هایش مدیر مدبر بودن است.
به این فک می کردم چند نفر آقای خامنه ایی را امام خود می دانند؟
چند نفر رهبر؟
و چند نفر....؟
به این فک می کردم که ساختار سازمانی و حکومتی شیعه مبتنی بر امامت است نه رهبری!!!؟
به این اندیشیدم که چه شد که بعد امام خمینی از لفظ امام برای ولی بعدی استفاده نشد.
به خطبه نماز جمعه بعد رحلت امام فک می کردم که چگونه جامعه امام محور را مبدل به جامعه رهبر محور کرد.
به اغراض باعث و بانی اش می اندیشیدم.
(چون موضوع خیلی مهمی را مطرح کردم ولی داره اطاله کلام میشه یه مطلب مجزا خواهم نوشت).
.

وقتی آقا آمدند و مثل همیشه هل ها شروع شد....
وقتی 10 دقیقه ای از سخنرانی رهبر می گذشت و باز چند ثانیه یک بار فریاد"بشین تا ببینیمش" بگوش حتی شاید خود آقا می رسید...
این آیه برایم تداعی گشت:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ
اى كسانى كه ايمان آوردهايد صدايتان را بلندتر از صداى پيامبر مكنيد و همچنانكه بعضى از شما با بعضى ديگر بلند سخن مىگوييد با او به صداى بلند سخن مگوييد مبادا بىآنكه بدانيد كردههايتان تباه شود.(حجرات2)

وقتی امام از بصیرت جوان ایرانی می گفتند و در فاصله 20متری شان دو نفر بخاطر ننشستن دیگری، یقه به یقه شدند...
یاد این جمله شهیذ آوینی افتادم که در تمام روایت گری هایم به عنوان حسن ختام می گویم:
فهم حضور با ارزشتر از درک ظهور است...
به این جمع بندی رسیدم که چه پیامبر باشد،چه امام معصوم و غیر معصوم، و چه رهبر تا وقتی صحابی یا مامومان و امت یا زیر دستان آدم نباشد،تفاوت چندانی نیست حتی اگر چهارده قرن هم گذشته باشد.
یاد صحبت دو شب قبل حاجی مهربان، کنار مزار سد حسین افتادم که می گفت:بیایم یه نامه بزنیم به آقا و بگیم: خودتون رو الکی معطل ما نکنید و تلاش الکی برای راهنمایی ما نکید. برید با همون معدود بچه های حزب الله لبنان ببندید که اونان که شما رو "ولی" خودشون می دونند.
اونان که "نایب المهدی" باورتان دارند و فهم کردند. و خدا امداد هایش را خاص آنها میکند.
گویند ولی شناسان رفتند از این ولایت!!
حدود ساعت 6 بعد ازظهر با عوض کردن 5تا ماشین سر راهی با مشقت خیلی زیاد به مزار رسیدم.
با شوری مضاعف از دیدن آقا
و تاثری مضاعف از لاف و دروغ همیشگی همه مان.
ولی واقعا ارزش 23 ساعت سختی را داشت اون 20 دقیقه دیدار امام.
با درک استعدادها و شناخت نیازها و در زمینه اعتقادهایم من به مسئولیت رسیدم.مسئولیتی در برابر فقر فرهنگی و جهل و ابتذال موجود.