چهارشنبه سوری

چقدر زود 7 هفته و چند ساعت گذشت از جمله ایی که به خود گفتم:

میثم باید در راس امور قرار گیرد.

امیدوارم مشغول الذمه خود نشده باشم.

این حادثه با تمام تلخی هایش برایم بسیار پندآموز بود.

حرف بسیار دارم ولی دل و دماغ نوشتن گرفته شده است.

احتمالا آخرین پست سال اخیرم باشد.دلم نمی آید یکی از پندهای این تلخ حادثه را برایتان نگویم.

معمولا با خدا مثل یک رفیق یا شریک یا طرف حساب برخورد می کردم و تو همه کار را معامله گونه باهاش تعامل داشتم.

مثل خیلی های دیگه

مثل شاید شما.

مثلا میگفتم خدا این کار را برات می کنم پس توام باید قول بدی فلان جا کمکم کنی

یا اینکه چون فلانجا توقع داشتم کارم رو راه بندازی ولی راه ننداختی، منم فلان کار را علی رغم اینکه می دونم تو خوشت نمی اد انجام می دم و به اصطلاح این به اون در.

ولی توی قضیه میثم جریان فرق داشت.

آنقدر به سرعت خبرهای بد پشت سر هم به آدم می رسید که فقط این حس به آدم دست می داد که:

خدا غلط کردم بیخیال.

نمی دونم فهمیدید چی میخوام بگم یا نه

یه مثال بزنم

ما یه رفیق داریم اسمش ممد حسین پوره.

لره و قوی و کشتی گیر.

بعضا جلوش ادعا می کنم که بیا کشتی بگیریم تا لوله ات کنم.

اونم می اد جلو.چند دقیقه اول می ذاره یکم باهاش کار کنم و ...

ولی بعد فقط در یه لحضه چنان فشاری می اره که فقط در رفلکس فشارش میشه گفت:

"غلط کردم بی خیال".

تو این واقعا فهمیدم خیلی انسان موجود ضعیفیه و در عین حال خیلی موجود متکبر و مغرور.

 و در یک جمله انسان جمع اضداده.

در این 7هفته این آیه رو فک کنم خوب لمس کردم که:

يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ؟؟؟

اى انسان چه چيز تو را در باره پروردگار بزرگوارت مغرور ساخته؟؟ 

پ ن:

الان مردم مرفه دارند آماده می شند برای ادا اعمال شب چهارشنبه سوری و امسال چهارشنبه سوری سبز.

و همچنین سربازان بدبخت یگان ویژه. 
تا شاید درگیری کمتر شود و یا ....

صدا ترقه تمام شهرک غرب را متاثر خود کرده و من را هوایی میشتاق و دیگر اردو های نظامی.

ان شالله عزم آن دارم برای سال تحویل امسال نیز مثل 5سال گذشته کنار شهدای دانشجوی کربلای ایران باشم.

انا ان شاالله بهم لاحقون

اگه بودم همه تون رو دعا می کنم

به بهانه عید میلاد نبی اعظم و امام صادق

سلام

می خواستم از حال روز ۵ هفته و ۱ساعت و نیم گذشته ام بنویسم.

دیدم هفته وحدت و شادی هست و میثم هم طبش کم شده یه چیز یکم شاد بنویسم.

 

هفته آخر رو شب ها پیش میثم می موندم بیمارستان.

آخر شب که می شد یکی از پرستارا راه می افتاد و از همه سوال می کرد :

"درد داری؟مسکن می خوای؟"

و همه جواب می دادند:آره.

چون اولا شدید همه درد داشتند و ثانیا همه به مورفین یا عادت کرده بودند و یا از قبل عادت داشتند(خیلی از اونا معتاد بودند)

اون شب میثم درد داشت ولی کمتر از بقیه شب ها.

وقتی ازش پرسید می خوای ؟گفت کم بزنید.

و یواش بهم گفت آخر شب ها وقتی پرستاره راه می یوفته مرفین بزنه یاد این بیت  می افتم:

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی

تا دمی بیاسیم زین حجاب ظلمانی

خانم پرستاره (بد حجاب ) که اومد نگاهی بهش کردم .درحالی که میثم داشت یواش ناله می کرد .

فی البداهه یکی دیگر از ابیات این شعر شیخ بهایی برایم تداعی شد که:

طره پریشانش دیدم و به دل گفتم

این همه پریشانی بر سر پریشانی

پ ن:

چون احتمالا تاویل سوء هست خود مرحوم مصنفم تفسیر کنم

پریشانی اول موهای سوخته و نا منظم میثم است.

و پریشانی دوم حال پریشان میثم از درد و باالطبع بنده از درد میثم

یا علی

این هم اردوی جهادی امسال ما که نرفته بودیم

سلام.

اگر از احوالات ما می خواهید جویا شوید

الحمدالله

ملالی نیست.

الان دقیقا یک ماه است که.....

سه شنبه ساعت ۱۶:۲۰ چهارهفته پیش....

اگه بخوام تو یه جمله حالم رو بگم باید بگم:

رفتم یه اردو جهادی

یه اردو جهادی که یک ماهش رفته

نمی دونم تا کی ام می خواد طول بکشه.

دقیقا مثل اردو جهادیه

خستگیش

کم خوابیاش

حالش

دست به هرکاری زدنش

کارها  تموم نشدنش

و

حتی

شاید نیتش

ساعت ۴ کلاسم سعادت آباد شروع می شه

و من الان نزدیک حافظم

دعا کنید همه خونواده مون از این امتحان درست خارج شیم

بخصوص خود میثم

پ ن:

(اگه دو سال ژیش بود و دوستان حقیقی ام از کشکول عزیز آگاهی نداشتند شاید اگر وقت می کردم چیزهایی می نوشتم . ولی الان اصلا صلاح نیست.

برم برسم به کلاسم

سه هفته از ترم رفته تونستم دوتا کلاس برم. اونم نصفه نیمه

یا حق)