فبکا
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
سلام
همونطور كه بهتون قول داده بودم، 6ام قرار شد آپ كنم.
پس امروز كه ششم آپ مي كنم
چون آيه قرآن داريم:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ ....
اى كسانى كه ايمان آوردهايد به قراردادها[ى خود] وفا كنيد ....
ولي بايد بگم همه دوستان توي مسابقه ايي كه در پست قبل گذاشتم رد شدند.
چون همه گير دادند به ازدواج و زن و زول و مرغ و خروس و.....
در صورتي كه اصلا متن امروزم كه شش مرداد هستش هيچ ربطي به اين قضيه نداره.
پس هيچ كدوم تيز نبوديد. بجاي نخبه بودن پخمه بوديد كه سريع به ازدواج رسيديد.
وقت ندارم
سريع بگم و برم.
امروز 6 مرداد است.
6 ماه پيش در چنين روزی ساعت 4:40 بعد از ظهر بدترين خاطره زندگي ام رقم خورد.
خيلي سعي كردم از آن واقعه جانگداز نهايت SWOT را عملي كنم و تهديدها را فرصت كنم و نقاط قوت و ضعف را شتناسايي و.....
ولي انصافا روزهاي سخت و طاقت فرسايي بود.
6بهمن وقتي شخصي زنگ زد و گفت براي میثم مشكلي ايجاد شده و سريع خود را برسان، نمي دونستم كه اينقدر روح كوچكي دارم و قرار است در يكي دو هفته بعد آن اينقدر كم بياورم.
بيخيال
در شعبانيم و ماه شادي اهل البيت
بگذاريد خاطرهايي از روز هاي آخر بيمارستان برايتان بگويم.
يعني حدود 20 روز بعد از 6 بهمن.
روزهي آخر چون دستان ميثم را عمل كرده بودند ونمي توانست تكان دهد و مهمتر از آن حال عمومي بدنش بسيار وخيم بود،اجازه دادند كه شبها همراه داشته باشد.
خيلي خسته بودم.ساعت9 شب رسيدم بيمارستان. رفتم پيش ميثم. يه كيسه خون بهش وصل بود. و يه دستگاه الکتریکی نمایش فشار خون و نوار قلب. فشار خونش حدود 5 بود. من را ديد خيلي خوشحال شد و گفت خوب شد رسيدي.دارم مي ميرم. طب گير گذاشتم. طبش حدود ۴۰ و نیم اش بود. رفتم به پرستار گفتم.گفت نمي دونيم چيكار كنيم. شياف استمنفن گذاشتیم ولي...
رفتم پيش ميثم
گفت: مفناميك اسيد بهم بده. ديدم تموم شد.گفتم مي رم ميخرم مي ام. گفت سريع برگرد. گفتم عرق كاسني هم مي خرم .يه نگاهي بهم كرد و گفت شايد وقتي برگردي، ديگه دير شده باشه.
گفتم :چي؟
خنده تلخي كرد و گفت :
گفتم زودی بیا شايد ديگه نباشم.
تا داروخانه بيمارستان خاتم دويدم، بدنم بي اراده مي لرزيد.
برگشتم.يه دكتر بالا سر ميثم بود. دكتره خيلي استرس داشت. دو ميل مرفين به ميثم زد. گفت بايد تا صبح صبر كنيم.
دكتر رفت.
مفناميك اسيد رو دادم خورد.
ميثم بي اراده ناله مي كرد.
بعد از چن دقيقه من ديدم ناخود آگاه دارم ميگم:
هركي گرفتاري داره، ذكر ابوالفضل مي گيره
نداره هيچ راه چاره، ذكر ابوالفضل مي گيره
ياد شب تاسوعا افتادم
ياد گوشه حرم قمر بني هاشم كه اينو ميخونديم.
ميثم را نگاه مي كردم.
حس كردم اين بيت شعر را داره تو ذهنش ميخونه.
چون مي دونستم به اين دوبيتي خيلي علاقه منده و تو گرفتارياش مي خونه.
يادم ز وفاي اشجع الناس آيد
وز چشم ترم سوده الماس آيد
آيد به جهان اگر حسين دگري
هيهات برادري چو عباس آيد
فبكا...
چند دقيقه گريه كرد.
و بعد ديگه ناله نكرد.
و بعد با هم سخنزانی آقای خامنه ایی را که بعد از اخبار ۱۲ رادیو میگذاشت رو گوش کردیم
و بعد تر با من بحث ازدواجم را شروع كرد.
كه چه كردي و اين سوختن من مانع كارهاي تو شد و...
از ۱۲ تا ۴ صحبت می کرد .و من در خواب و بیداری
نمی دونم اثر توسل بود یا آن دو میل مرفین؟؟!!
چرا می دونم.اثر توسل بود.
با دسمال نمك هاي رسوب شده ی اشكای روی صورتش را پاك كردم
ادامه دارد....
فعلا
با درک استعدادها و شناخت نیازها و در زمینه اعتقادهایم من به مسئولیت رسیدم.مسئولیتی در برابر فقر فرهنگی و جهل و ابتذال موجود.