تبليغاتX
کشکول
کشکول
ای کاش تو مرا می کشتی...
سلام

ق ن :

دلم می خواست این مطلب رو فردا بعد از ظهر بگذارم.ولی چون تقریبا مطمئن بودم وقت نمی کنم الان می گذارم..

حرم عشق. کشکول

بالاخره ۷ خان رو پشت سرگذاشتیم و فردا ساعت ۱۲ ان شالله گذرنامه هامان را که هم اجازه خروج و هم اجازه ورود دارد را دریافت خواهیم کرد و با اتوبوس ساعت ۱۷  از ترمینال آزادی به سمت مهران خواهیم رفت.

علی رقم آنکه فوق العاده خسته ام بر خود مفروض دانستم به کشکول عزیز آیم و از همگی تان من باب ادعیه تان تشکر نماییم و خواسته ایی دیگر نمایم.

۷خان گذشت.ولی امتحانات و بلیات مدام با ماست.

خروج از مرز در این ایام معمولا ممنوع می شود.

و مهمتر از آن ورود به کربلا نیز همین گونه است.

پس محتاج دعایتان هستم.

حلال کنید.

جدا.

پ ن:

هنوز وقت نکرده ام وصیت نامه ام را آپ تو دیت نمایم.

اگر اجل امان نداد همان وصیت قبلی را رفرنس قرار دهید.

آخرین بار بالای یخچال خانمان دیدمش.

یا علی

باز هم حلال کنید.

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم دی 1388 توسط رها |
 

 

 سلام

دیروز بعدازظهر ویزاهای انفرادی عراق بدستمون رسید.

بذارید یه جور دیگه تعریف کنم.

از دوشنبه تا صبح ۴شنبه فقط ۷ ساعت خوابیده بودم.

شدید مریض شده بودم.

۴شنبه صبح ساعت ۸ کلاس استراتژیک داشتم تا ۹:۴۰

سریع به اداره آموزش دانشگاهمون رفتم و درخواست خروج از کشورم که زمانش برای  تعطیلات میانترم(بهمن) بود رو گرفتم(در طول ترم اجازه خروج نمی دهند و ما مجبوریم دانشگاه را به وسیله وزارت علوم دور بزنیم) .چند جا نیاز به مهر و امضا بود.تا ۹:۵۵ طول کشید.

سریع با موتور به دانشکده داروسازی دانشگاه تهران رفتم و بعد کلی مخ زدن مسیول اونجا را  راضی کردم که مثلا من داداشم هستم و توی دو تا دوره شرکت کردم و گواهینامه هاش گرفتم.

سریع از دانشگاه تهران زدم بیرون.ساعت ۱۰:۱۷بود.

کلاسهای دوم دانشکده علوم اقتصادی ۱۰ شروع می شه.ولی من از همون اول شرط کردم کلاس ام ۱۰:۱۵ باشه .جلسه اول هم با دانشجوها قرار گذاشتم هر کس دیر تر از ۱۰:۲۵اومد با شیرینی بیاد.

مسیری که معمولا نیم ساعت طول میکشه را با موتور ۶دقیقه ای رفتم و ۱۰:۲۳ سرکلاس بودم .

معمولا کلاسام تا ۱۲:۳۰ طول می کشه. نمی دونم کلاس ام  خوبه بچه ها غر نمی زنند یا دلیل دیگه ایی داره.

۱۲:۴۰ رفتم سر کار.تا ۱۳:۵۰بیش از ۵تا جلسه تمام مفید داشتم که بماند.

علی زنگ زد.سفارت بود.برا گرفتن ویزا دلار می خواست.

۱۳:۵۰ محل کار را ترک و به میدان فردوسی رفتم.

۸۰ دلار را به ۸۱هزار تومان خریدم و با سرعت راهی سفارت عراق شدم.

۱۴:۰۷ داخل سفارت بودم.

با علی رفتیم پیش سر کنسول یا به قول خودشون قنسول.

ساعت ۱۴:۱۷ شد.

من ساعت ۱۴ دانشگاه خودمان کلاس داشتم.

قرار شد علی بجای من هم انگشت بزند.

سریع راه افتادم

۱۴:۳۷ سر کلاس بودم.

ساعت ۱۵:۰۵ پیامک علی رسید

"گرفتم"

کلاس تا ۱۵:۴۵ طول کشید.

سریع از کلاس بیرون زدم و تا انتهای دانشگاه دویدم و به دبیرخانه رفتم و نامه های اجازه خروج را شماره کردم.

(معمولا یک ربع به چهار تعطیل می کنند. خدا خواست و بودند)

به اتاق آمادم.

ناهار ام را داغ کردم و ساعت ۱۶:۱۵ خوردم و بعد بی هوش شدم تا ۱۹.

تمام مراحل جواز خروجمون رفت برا شنبه.

هفت خوان رستم

یعنی

۱.تغییر زمان خروج به هفته دیگه در وزارت علوم.

۲.اخذ نامه از آژانس مسافرتی که ما مثلا با اون می ریم نه سر خود.

۳. اخذ چک ۱۵ ملیون تومانی به عنوان ضامن

۴. تایید چک توسط بانک مربوطه

۵.حضور صاحب چک در نظام وظیفه

۶. دردسرهای دیگر نظام وظیفه

۷. مصایب اداره گذرنامه و ....

و ما فقط تا ۴ شنبه وقت داریم تا این همه سند سازی کنیم و الا تاسوعا به کربلا نمی رسیم.

دعا کنید طلبیده باشندمان

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 توسط رها |

اومدم یه مطلب برای هتک حرمت صورت گرفته نسبت به حضرت امام روح الله (روحی  فداه) بنویسم. سری به سایتهای خبری زدم. خبری توجه ام را جلب کرد که بسیار متاثرم کرد.

دیدم از عکس امام حرف بزنیم و از آرمانها و دغدغه ها و باورهاش صحبت نکنیم عین جفا به ایشان است.

امام شدید دغدغه پا برهنگان رو داشت و ولی نعمت این انقلاب رو اونا می دونست.جمله معروفشون که من برا اولین بار سال دوم دبستان، امارات که بودیم، تو کتاب اجتماعی سوم دبستان خوندم این بود، اگه اشتباه نکنم.

"من یک موی این کوخ نشینان را به همه کاخ نشینان نمی دهم"

 

 

در زمانی که همه رسانها (جالب است که حتی بی بی سی و سی ان ان هم مدعی اند) فریاد خونخواهی برای عکس پاره امام سر می دهند) خبری  زیر روی سایتها بعنوان صرفا تنوع و زنگ تفریح قرار می گیرد:

خودکشی خانوادگی به دلیل فقر شدید

سه نفر از اعضای یک خانواده آذری در شهر «شماخی»  خودکشی کردند.

به گزارش ایسنا این حادثه به دلیل فقر شدید و گرسنگی مداوم این خانواده روی داد..

 

دوتا از دوستام هفته پیش متاهل شدند. شاید ساده ترین مراسمات پیش و حین و پس از  عقد ممکن را گرفته باشند. از مهریه که فقط مهرالسنه بوده است تا حلقه که نتنها داماد که حتی عروس هم حلقه نقره می خرد.

هر دو می گفتند با تمام این اوصاف تا این مرحله حدود 4ملیون هرینه ازدواجشان شده بود.

من آنها را بشدت تحسین کردم.چون با وجود وضعیت مالی تقریبا عالی هر چهار طرف،  این مراسمات ساده را برگزار کردند پس می توانند سنن حسنه ایی را ایجاد نمایند و باقیات الصالحاتی ابدی برای خود درست کرده باشند تا آنکه با ریخت و پاش های مصرفانه  روزی خوش یا نهایتا خاطره ایی خوش برای فقط یک عمر عروس یا داماد.(که معمولا مراسمات پر زرق و برق خوشی های ماندگاری را هم شامل نمی شود.)

ولی باز به امام فک کردم.به ولی نعمتانش.که در محله خود ما به خانه ما رجوع می کنند  که اگر یخچال جهاز  دخترمان آماده شود، او بعد از 4سال نامزدی و عقد، عروسی خواهد کرد.

یاد ماه رمضان افتادم که متوجه شدم همسایه مان که کمتر از 40 خانه که هچ، کمتر از 7 خانه با ما  فاصله داشت بعلت 300هزارتومان بدهی، یک ماه بود در زندان آب خنک تناول می نمایید و زن و فرزندان مومنش با نان و سیب زمینی افطار می کردند.

بچه ها از تنها 200 هزار تومن آینه و شمدانشان می گفتند.آینه ایی که قرار است با خود روشنی بیاورد. آینه ایی که معمولا بر بالای بوفه ای قرار می گیرید و دیگر قابل استفاده نیس.بوفه ایی که، حداقل 5ملیون جنس بنجل لوکس (این قیمت کف، در جهاز  اصفهانی هاست)که قطعا یک بار  هم استفاده ای غیر از در آوردن چشم مهمانها ندارد.

مهمانهایی که بعلت تکلف مراسم مهمانی نهایتا بتوانند دو بار در سال چشمهای خود را به آن بوفه بدوزند

و  باز هاشمی را نقد می کنیم که مصرف گرایی را نهادینه کرد و باز مهریه های کلان میگیریم و با افتخار از تشریفات مراسمات قبل از عقد تا بعد ازبچه دار شدنمان، نه حتی مراسم بعد مرگمان می گوییم و برای اهانت به عکس امام کار و درس و زندگی مان را تعطیل می کنیم و خود آرمان و دغدغه امام را خود سلاخی می کنیم.

یا علی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 توسط رها |

تابستان  سال پیش جلسه ایی بدون در، با گروه مشهور به 1+5 در ایوان خانه خاله ام داشتم.

موضوع جلسه "بنده و فرصت ها و تهدیدات پیش رو" بود .

جلسه عصر شروع شد.

1+5  =(خاله ام +4تا دختر خاله ) + شوهر خاله ام حاجاقا ربانی

( دختر خاله هام  اینقدر بزرگتر از خودم هستند که بهشون می گم خاله).

ابتدای جلسه حاجاقا بحث را با سوالی صریح آغاز کردند.

زن می خوای یا نه؟؟؟؟

گفتم: کی نمی خواد؟ اصلا شما حاجاقا نمی خواین؟

گفتند: پس می خوای؟؟

گفتم: با اجازه بزرگترا  بخصوص 1+5 بعله

حسن پسر خاله ام وارد جلسه شد و بهم گفت: خدا بهت رحم کنه.

یه همچین جلسه ایی هم برا من داشتند و یک ماه زنم دادند رفت.

از ام پرسید با ماشین اومدم؟گفتم آره.سویچ رو گرفت که بره خانمش رو بیاره که خانم اونم  کم کم فوت و فن رو یاد بگیره و  به 1+5 اضافه شه.

خاله ام گفتند: حسن اول با موتور برو بستنی بگیر بعد برو دنبال خانمت.

گفتم یادم باشه بعد جلسه از حسن بپرسم تالا شده با موتورش بره خونه بوسورش(این کلمه آخری در گویش مترقی اصفهانی، معنی پدر خانم و هم پدر شوهر می ده)

یکی از 5 گفت : خصوصیاتش رو بگو یک هفته ایی برات پیدا می کنیم.

مومن و .......که هیچ خودمون می دونیم.چه خصلت خاصی می خوای داشته باشه که پیگیر شیم.

کاملا به بحث  مسلط بودن.چون اصلا کارشون اینه.

تازه یک ماه بود از زن دادن حسن داداششون که 4سال از من کوچیک تر بود و حدودا 20سالش بود میگذشت.

من گفتم نه.

مطلوب من خیلی انتزاعیه و من نمی تونم بیان کنم.شما کیس معرفی کنید من  اون رو تحلیل می کنم و می گم چه خصلتاش مطلوبه و چیاشو نمی خوام.

من منظورم از خوداشون بود ولی دیدم ییهو افتادن به جون دخترای مردم و یکی یکی می گفتند و خودشون نقد می کردند وغیبت و تهمت و  اَی و وَی و ....افتضاح شد.

سریع یه فکری کردم که واقعا چی می خوام.تالا اینقد جدی به این قضیه فک نکرده بودم.

بهشون گفتم آقا بیخیال غلط کردم من خصلت می گم شما بیفتید دنبالش.

ساکت شدن و گفتن چی می خوای بگو

گفتم دو تا خصلت می خوام داشته باشه.

یکی این که زرنگ  و تیز و بز باشه .به قول خودم حریف باشه. فس فسو نباشه . که وقتی من شهید شدم تا وقتی که می خواد شوهر کنه بتونه روی پای خودش باشه و زندگی و 4 تا بچه را بگردونه.

اومدم دومین خصلت رو بگم که حسن وارد خونه شد.البته با خانمش.اونم رو موتور.

گفت : بستنی فروشی اینجا خوب نبود رفتم محله خارسوم(این کلمه آخری در گویش مترقی اصفهانی، معنی مادر خانم و هم مادر شوهر می ده)

همونجا یه باره خانمم رو هم  آوردم.

کفم برید. تمام نظام فکریم رو در این زمینه ریخت بهم.

کلی از بی آلایشی شون خوشم اومد .

یواش به حسن گفتم:

یادم باشه یه دست مریزاد مشتی بهت بگم.

گفت: برا چی؟

گفتم: بعدا.حالا رو منبر بودم، با اومدنت آوردیمون پایین

1+5 شروع کردند کیس های حریف که بعضا گرگ بودن نه حریف را لیست و آنالیز کردن.

گفتم دومیش مهمتره.این دوتا خصلت مکمل همه.یکم صبر کنید

گفتند: بوگو پس

گفتم:

خصلت دوم  اینکه مطیع شوهرش باشه. که اساس خانواده تو اسلام قوام بودن رجال بر نسا هستش.چون مورد کاوی (همون کیس استادی )که کردم به این جمع بندی رسیدم که بهترین تربیت خانوادگی توی این محیط خانواده بوده. البته این با مرد سالاری خیلی متفاوته.مرد سالاری رو قبول ندارم ولی باید اگر موضوعی نیاز به فصل الخطاب داشته باشه اون رو مرد خونه بگه.

می دونید جواب 1+5 چی بود؟

گفتند: نشون دادی که هنوز زن ها رو نشناختی

هیچ زنی را پیدا نمی کنی که بیرون خونه حریف باشه و بیاد تو خونه مطیع بشه.

کسی که یکه بزن هستش تو خونه ام می خواد خره خودشو برونه.

اصلا نشون دادی وقت زن گرفتنت نیس و .....   تخریب من شروع شد.

من فقط یه بیت از مولانا خوندم.

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

گفت آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست.

نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم آذر 1388 توسط رها |

ق ن ۱:

سلام

یه نکته بگم

چون پست قبلیم همراه با سوتعبیر رفقا بود.

از ساعت ۲ تا ۴ و ۸ تا ۱۰ نشستم استراتژی را خوندم.البته با دید اسلامی . کلی ام صفا داد.

امتحانم رو هم صد می گیرم ان شالله.

روال امتحان دادنم اینه که اول نظر استاد رو می گم. بعد نظر موافقان و مخالفان رو . و در نهایت اقول: می نویسم و نظرم را بیان می کنم .

اساتید نیز دو گونه اند. یا آزاد اندیشند و نمره عالی می دهند. یا کوته فکرند و می گویند نفهمیده و در حدی که نیفتند می دهند.

در نهایت بگویم کل مطلب گذشته بهانه ای بود برای آوردن جمله :

 من دغدغه ی دغدغه های ولیم را دارم!!!!

پ ن ۲:

وقتی یه مطلبی که برا خودم مهمه را می ذارم و می بینم نظر دوستان کم و پرت هستش بیشتر غربت این عالم برام هویدا می شه.

...................................................

حتما فیلم «بایسیکل ران» رو دیدید؛ فیلم مخملباف. داستان مرد افغانی که برای پول شرط بسته بود تا هفت شبانه روز روی دوچرخه رکاب بزنه.باور نکردنیه فکر میکنید اخرش به پولش رسید یانه اصلا میشه کسی هفت شبانه روز روی دوچرخه باشه اونوقت خوابش نبره من که باور نمی­­کنم.

تو یه صحنه از این فیلم مرد به شدت مست خوابه و نمیتونه طاقت بیاره. نفس تو سینه بند میاد وقتی میفهمیم با اون همه گرفتاری و احتیاج، به پولش نمی­رسه. همه اینارو گفتم تا این صحنه رو توصیف کنم پسر جوان این مرد دنبال دوچرخه میدوه و با بیرحمی تمام تو صورت پدر پیرش میکوبه و بدون شرم از محاسن سفید و بلند پدر زحمتکشش ضربات محکم و متوالی به صورت پدری می­زنه که بعد از چند شب بیخوابی دیگه طاقت نداره شاید به نظرتون برسه که عجب پسر ظالم بی تربیت و نفهمیه شاید دوست داشته باشید با دستاتون خفش کنید اما این پسر همیشه همراه پدر بوده اون نمیخواد با یه لحظه خواب زحمات پدرش نقش بر آب بشه اون دوست داره پدرش موفق بشه و به همین خاطر پا رو دلش میذاره و محکم تو صورت پدرش میکوبه شاید ظاهر این رفتار غضب باشه اما باطنش همش مهربونی و خیر­خواهیه.

خدا هم بعضی وقتا با ما اینجوری رفتار می­کنه اگه دقت نکنیم و باطن کارا رو نبینیم فکر می­کنیم خداداره به خاطر کارامون از ما انتقام میگیره ولی با طن سختی­هایی که تو زندگی می­کشیم رحمته نعمته لطفه اینکه به خدا می­گیم

یامن سبقت رحمته غضبه شاید به همین معناست.     

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388 توسط رها |

ساعت ۱۰صبح امتحان مدیریت استراتژیک داشتم

12 شب بود.هیچی نخونده بودم.

به بچه ها گفتم: آقا چند وقته گیر داند به تولید علم اسلامی و علم بومی.

من ام در راستای حرفای آقا می خوام هیچی این درسای غربی رو نخونم و امشب رو فقط فکر کنم و صبح برم سر جلسه امتحان و هرچیزی که خودم بهش رسیدم را بنوسیم روی برگه.

یکی از بچه ها با لحن خاصی گفت :

به به

آقا سید پس الان شما دغدغه علم اسلامی - بومی دارید؟؟!!!

گفتم:

نه آقا سید.

من دغدغه ی دغدغه های ولیم را دارم!!!!

می دونستم دارم شعار می دم.

ولی دلم میخواست دغدغه ام این بود.

دلم میخواد دغدغه ام این باشه

دلم نمی خواد تحولات زندگیم وادارم کنه فراموش کنم این دغدغه ها را

 یا حتی شاید به سخره گیرم این آرمان مقدس را

که ایجاد دغدغه

"علم اسلامی - بومی"

"ساده زیستی"

.

.

حتی

"مومن بودن"

منوط به ولایت است و

ولی .

..........................................................

یه مطلب برا عرفه چندسال پیش نوشتم.خوندنش خالی از لطف نیس.

خواستید بخونید، اینجاس

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط رها |
سلام

می خوام یه مقاله بنویسم با موضوع :

ترمیم برند مقدس "بسیج" در اذهان عموم جامعه

یه طرح کوتاه مدت (به قول مدیرای بازاریابی "سیاست تشویقی") هم دارم با نام السابقون که ان شاالله عملیاتیش می کنیم و همین روزا شاهدش خواهید بود.

یه گوشه از طرح مقدماتی اینه:

 

 

هدف

مقابله و خنثی سازی جنگ نرم و کودتای مخملی دشمن با تبیین فرهنگ بسیج بصورت ملموس ، برای اقشار مختلف جامعه (از دانش آموزان تا سالخوردگان) که ان شاء الله منجر به فراگیر شدن این فرهنگ الهی شود.

1- نکته بسیار مهم : مکان اجرای این طرح در میادین مهم شهرها ـ به اصطلاح کَفِ شهرـ  (خط مقدم جنگ نرم و کودتای مخملی) می باشد. زمان اجرای طرح هر شب هفته بسیج ، شبهای جمعه در طول سال و شبهای اعیاد مذهبی می باشد.

2- در میادین برگزیده شهرهای کشور چادر های نظامی بسیج (همانند چادر های جبهه) بر پا می گردد. چادرها باید مجهز به سیستم روشنایی مناسب ، صندلی ، میز و تخت و سایر لوازم معاینه باشند.

3- یک ساعت مانده به مغرب تا 3 ساعت بعد پزشکان بسیجی در چادرها ، بیماران را از هر سن و سال ،  بصورت صلواتی ویزیت می نمایند.

 

 طرحهای مشابه این هم مثل مشاوره تحصیلی برا دانش آموزا و مشاوره حقوقی برا کسبه و ... و همچنین مشاوره تغذیه برای اونا که قند دارن یا حتی جوونای بادی بیلدینگ دوست و این هام میشه راه انداخت .

حالا اگه شما طرح و ایده تو همین فضا یا نه طرحای بلندمدت تر و به قول این منیجرا "استراتیجیک" هم دارید بهم برسونید تا انشالله جمع بندی کنم و به جاهای خوبی هم ارایه کنیم که اجراش کنند.

لطفا این آخر هفته یکم عمیق فکر کنید.

تا یکشنبه هفته دیگه طرحاتون رو بفرستید

ممنون

منتظرم

یا علی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط رها |

ا حسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون؟؟

..........................

 

بچه ها معمولا وقی کار اشتباهی انجام می دند، از مامان می شنود که: بابات که اومد بهش می گم چی کار کردی.

 بابا که می آید خونه مامان راپرت کار بچه رو به بابا می ده و اون موقع بچه مورد عنایت تنبیه بابا قرار می گیره.

همیشه موقعی ام که بابا داره بچه رو تنبیه می کنه، مامان از نقش راپرتچی در می اد و نقش جدیدی می گیره.

مامان اینجا نقش میانجی رو بازی می کنه و مانع ادامه تنبیه بابا میشه. بچه ام در حین صحبت مامان و بابا، از دست بابا جیم میشه و می پره تو بغل مامان و می زنه زیر گریه.

وقتی بچه تو بغل مامان گریه می کنه، مامان نقش دیگه ایی می گیره و همینطور که داره جاهایی که مورد عنایت الطاف پدارنه قرار گرفته را نوازش می کنه، شروع به نصیحت از نوع مادرانه می کنه و یواش به بچه می گه: دیدی کارت خیلی بد بود.دیگه نکنی که بابات ناراحت بشه ها .......

تنبیه بدنی بچه شاید فطرتا کار مامان نیس. ولی شرایط اقتضا می کنه که بعضی جاها، مامان مستقیم وارد عمل بشه.

بعضی وقتا بچه کار اشتباه و زشت تابلویی مرتکب میشه که مامان نمی تونه صبر کنه که بابا بیاد و سناریو قبل رو تکرار کنه.

مامان مجبور میشه همونجا بچه را بخاطر کار زشتش تنبیه کنه .

ولی این تنبیه از لحاظ کیفیت قابل مقایسه با تنبیه بابا نیس. چون مامان که سنبل مهربونیه داره تنبیه می کنه. مامان ذاتا نمی تونه بچه را شدید تنبیه کنه.

از اون طرفم بچه می بینه مامان داره تنبیه اش می کنه، جا می خوره وشکه می شه.

مامانی داره تنبیه می کنه که همیشه مدافع اصلیش بوده.حتی وقتی خود مامان از بابا خواسته تنبیه اش کنه مامان مانع ادامه تنبیه شده.حالا خود اون داره تنبیه می کنه!!!!

نمی دونم دیدید عکس العمل بچه چیه؟

خیلی جالبه.

بچه کار زشتی انجام داده،مامان شاکی میشه،یواش می زنه رو دست بچه، اما بچه چند برابر وقتی که بابا محکم تنبیه اش می کنه ناراحت می شه و گریه می کنه. اولش چند قدم از مامان فاصله می گیره. بعد می بینه هیچ ملجا و پناهگاهی جز آغوش مامان نداره. می ره تو بغل مامان. مامان ام چند برابر وقتی که بابا بچه را میزد و بچه فرار می کرد تو بغلش، بچه را نوازش می کنه و....

....................................

دقیقا این جریان ماست با خدا.

وقتی می بینیم ابر و خورشید و فلک همه دست به دست هم دادند تا ما یه توجهی به خودمون بکنیم که داریم گند می زنیم، اگه زرنگ باشیم باید سریع خطا رو شناسایی کنیم و دیگه تکرار نکنیم و سریع با حال انابه بپریم تو بغل ارحم الراحمین . اون موقع خواهیم دید که "مهربون تر از مامان" با بنده نوازیش کاری میکنه که تموم دردای قبلی رو فراموش کنی و ....

.....................

گاهی خداوند برکت را پس می گیرد، تا در درک بهتر آن شخص را کمک کند.

(هر کی گفت این حدیث مال کیه جایزه داره!!!!)

یا علی

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط رها |
 
سلام
داشتم اخبار سایت ها رو چک می کردم.
به این خبر رسیدم که حجاریا ن پیش رفقاش که اومدن عیادتش گفته : من نقش ام رو خوب بازی کردم و زیرکی به خرج دادم.
یاد یش بینی خودم افتادم که توی پست "چهارگانه مشروعیت ولی به سبک حجاریان" کردم.
یاد پیشگویی خدا افتادم.
ایمانم به خدا در حال مضاعف شدن است.

وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَكْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ

و چون با كسانى كه ايمان آورده‏اند برخورد كنند مى‏گويند ايمان آورديم و چون با شيطانهاى خود خلوت كنند مى‏گويند در حقيقت ما با شماييم ما فقط [آنان را] ريشخند مى‏كنيم (بقره ۱۴)

(یرای مشاهده خبر فوق الذکر اینجا را دید بزنید) 
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط رها |
 "...نباید ما فراموش كنیم كه در جنگ با آمریكا هستیم. ما در جنگ با آمریكا و تفاله های آمریكا (هستیم)، این تفاله هایی كه قالب زدند خودشان را و ما غفلت كردیم، الان هم هستند. باید هر یك از اینها را شناسایی كنید و به دادگاهها معرفی كنید، ننشینید كه باز یك جایی را آتش بزنند. اینها می خواهند خرابی كنند كار ندارند به این كه كی كشته بشود وكی از بین برود...خط این بود كه اصلا آمریكا منسی بشود. یك دسته شوروی را طرح می كردند تا امریكا منسی بشود، یك دسته "الله اكبر " را كنار می گذاشتند، سوت می زدند و كف می زدند آن هم روز عاشورا. خط این بود كه این قضیه مرگ بر امریكا منسی بشود..."
امام خمینی.

همان که سران سبز خود را زمانی پیرو خط او  می دانستند و اکنون گویا اساتید راه خود..!!!!!

روز استکبار ستیزی ملت ایران مبارک

تظاهرات مردمي در مقابل لانه جاسوسي آمريكا به حمايت از دانشجويان پيرو خط امام

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط رها |

          کمتر از چهار ماه از وبلاگ دار شدنم نگذشته بود که با خواندن کتاب چیستی علم، توجه ام به ماهیت واقعی وبلاگ و چیستی و چرایی آن جلب شد. چیزی نگذشت که به جوابی رسیدم که برای ارضا کنجکاوی خودم کفایت می کرد دیگر ادامه ندادم. از همان موقع خواستم نتایج تفکراتم را در مطلبی در کشکول عزیز بگذارم که هیچ گاه دستم برای نوشتنش نرفت.

هر از چندگاهی وقتی می دیدم موج جدیدی از وبلاگی ها دچار این سوال عمیق { که هر کس متناسب با فهم خود بگونه ایی درگیر آن می شد و بنحوی این استیصال را نشان می داند} می شدند مصمم می شدم تا بنویسم ولی باز....

اما الان موج جدیدی شروع شده که بنظرم وظیفه دارم بنویسم

 پس می نویسم

سخن کوتاه کنم و تیتر وار بگویم . تفسیر آن باشد با اهلش

منطق قرون وسطا آن بود که حرف فقط حرف کلیسا بود ولاغیر.حتی اگر گالیله باشی و بگویی زمین مرکز عالم نیست.

با شروع رنسانس و عصر ماشین و دنیای مدرن شعار تغییر یافت.

عقاید و سخنان همه محترم است ولی معتبر نیست. همه آزاد هستند فرضیه بدهند ولی آن فرضیه ایی می تواند به نظریه تبدیل شود که از منطق پزیویتیسم علم مدرن پیروی کند.

ولی در دنیای پست مدرن همه صحیح می گویند. همه نتنها نظرشان محترم است که معتبر نیز هست.

هر کس با توجه به پیش زمینه های ذهنی خود، می تواند هر تصمیمی بگیرد؛ چون متناسب با وسع خویش به تصمیم رسیده است، صحیح است.حتی آن دیوانه ایی که تصمیم می گیرد مردم را بکشد، حق دارد، زیرا قوه تعقل ندارد و متناسب با آن تصمیم گرفته پس صحیح است.

مثال خود غربی ها آن است که آن زنی که به فحشا معروف است در شرایطی بسر می برد که باید به فحشا معروف شود پس کار صحیحی می کند و اگر فلان منتقد فحشا در شرایط آن بود همان می کرد که فاحشه می کند.

یکی از مظاهر این عالم پست مدرن می شود وبلاگ.

هر کس حق دارد هر عقیده ای دارد  را بیان کند .نه برای خودش بدون آنکه کلیسا متوجه شود، که باید محیطی فراهم شود تا همه بشیریت بتوانند با نظر هر فرد و هر کس آشنا شوند .

آزادی عقیده و آزادی بیان.

نمی دانم چرا هر وقت به ماهیت وبلاگ و چت و کلا عالم مجازی می اندیشم یاد سطح یک غرب شناسی می افتم و کتاب آینه جادو ی سید شهدای اهل قلم.

آنجا شهید آوینی عنوان می کند که فلسفه غایی تلویزیون و رسانه، تنها یک کلمه است. غفلت. غرب آینه جادو را برای غفلت بشیریت خرع کرده است. پس نمی توان از آن انتظار هوشیاری بشیریت را داشته باشی.. حتی در اخباری که از رسانه ها پخش می شود که عقلا به مخابره خبر برای اطلاع رسانی و غفلت زدایی مردم می پردازد باز بحث غفلت مطرح می شود.بزرگترین پیتزای جهان در مکزیک. جنگ گاوها در اسپانیا و .....

خسته ام حال نوشتن بیشتر ندارم.

در نهایت :

برادر و خواهر حزب اللهی من

وبلاگ مظهری از مظاهر دنیای پست مدرن است. ما در زمین آن دنیا در حال بازی هستیم.پس لاجرم باید تابع قوانین آن دنیا باشیم و هر گونه که صاحبان آن دنیا تصمیم گرفته اند باید بازی کنیم. آنها تصمیم به غفلت بشیریت گرفته اند.پس ما هم ناگزیریم غافل شویم.

یاوه نگاری ، پرده دری، بی عفتی و چرند نویسی ودوست یابی مجازی و بعد حقیقی و  به استهزا گرفتن معنویت و ..... همه در راستای غفلت است و طبق قانون این زمین، هر کس حق دارد هر چه می خواهد باشد و در معرض همه قرار دهد.

حال عده ایی رسما و علنا غفلت خویش را نشان می دهند و عده ایی مثل ما ظاهرا مذهبی ها نه بخاطر ترس از خدا که بخاطر ظاهر مذهبی مان در لفافه، در سرنوشت محتوم غفلت خویش را نشان می دهیم.

حال چه کنیم؟

چه کنیم که در زمین آن ها باشیم ولی بتوانیم قوانین بازی را خود بچینیم؟

مانند غربی ها که  آمدند روی زمین تشک کشتی. بعد از مدتی قوانین بازی را به نفع خود تغییر دادند و وضع تنها ورزش ملی ما شد آنچه شد.

دو راه کار وجود دارد.

1.      ترک این بازی (تقوای ضعف)

2.      شهید آوینی وار عمل کردن.

اول خود را خوب بشناسی و نقاط قوت و ضعف را خوب پوشش دهی (خودشناسی)

در مرحله بعد زمین بازی را خوب بشناسی و مهم تر از آن اهداف مبدعان بازی را بشناسی و نقشه زمین بازی را ترسیم نمایی و بر آن کامل مسلط گردی و چاله های غفلت و مسیر های پر خطر را بدانی (دشمن شناسی)

آن وقت می توانی روایت فتحی بسازی که با دیدن آینه جادو نتنها غافل نگردی که فقط یاد خدا کنی.

والسلام

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط رها |

سلام

ق ن :

(این مطلب رو برای جایی دیگه نوشتم

حیفم اومد براتون نگذارم

اگه حوصله ندارید نخونید

خیلی شخصیه)

 

 

سوم دبستان بود

اواخر آبان

از امارات اومدیم ایران

مدرسه صفاکار ثبت نام کردم

با حمید هم کلاس شدم

هم محله ای هم بودیم

صبحا ساعت 7 میرفتم در خونه شون

همیشه 7:20 میومد

3 سال

تا آخر پنجم

سه سال تقریبا هر روز تو بن بست حمید اینا فوت بال بازی می کردیم

داداش حمید مسعود هم بود.

دو سالی از ما بزرگ تر بود.

بنظرم آدم خود پسندی میومد

خیلی باش مرتبط نبودیم

توی مسابفه های کانون رقیب اصلیم بود.

هم مسابقه های علمی

هم پینگ پنگ

آخرای کلاس پنجم بودیم که حمید اینا خونه شون رو فروختند و از محله مون رفتم

یه روز بعد از ظهر بود

شاید آخرین گریه عمرم اون روز بود...

خونه جدیدشون خیلی از خونمون فاصله نداشت.

ولی 70متر فاصله کجا و حدود 700 متر کجا

دیگه کم کم رابطه مون کم شد

مدرسه هامون هم دیگه یکی نبود.

................................

از سال اول راهنمایی دیگه کانون مسجد محله مون نرفتم

علتش هم یکی رفتن به کانون های قوی دیگه بود.

و علت اصلیش راکد شدن کانون محله مون بود.

کانونی که دوم استان بود کارش به جایی رسید که کلا راکد شد.

علتش هم یه چیز بیشتر نبود و هس

کار تشکیلاتی نکردن ما بچه حزب اللهی ها

نیرو سازی نکردن برای ادامه مسیر.

چون می خوام یه چیز دیگه بگم خاطرات و تحلیل ها رو سانسور می کنم.

.......................

دوم دبیرستان

من دیگه از بچه های مسجد شیخ بهایی شده بودم.

مسعود و رفقاش میرفتند برا کنکور، کتابخونه جدید مسجد محله خودمون درس می خوندند.

بعد کنکور یه سالون گرفته بودند می رفتند فوتسال

اتفاقی یه روز حمید رو دیدم

گفت یه سالون گرفتیم امروز بچه هامون کم اند می ای؟

گفتم باشه.

ده، بیست تا گل زدم

یه بار یه توپ رو خراب کردم.

مسعود به شوخی گفت:

به این پاس ندید

خراب می کنه

من جدی گرفتم

خیلی  ناراحت شدم

خیلی

گفتم بار اول و آخرم بود که با اینا می رم بیرون

چند ماهی گذشت

یه شب نرفتم مسجد شیخ بهایی

رفتم مسجد خودمون نماز

دیدم حمید اینا بچه های محل رو جمع کردند

برا نماز

کارت نماز می دادند و ...

خوشم اومد

رفتم تو تیم مسئولای کانون

 از امیر و حسین

(پسر دایی های بابای حمید و مسعود )

ازشون خوشم اومد

ساده و بی الایش

و کاری و جدی توی کار

مهدی امین الرعایا هم بودش

اونم از سوم دبستان تا سوم راهنمایی هم مدرسه ایم بود

و تا همین چند ماه پیش هم محله ایی!!!

شروع به کار کردیم

 دو سال بعد من اعتصامی رو اورد کانون

نمی خواست بیاد

اونم از برخورد اولیه بچه ها آزرده شده بود

مثل من

اون روز تو فوتسال

عیب اصلیمون همین بود

خیلی سخت کسی می تونست جذبمون بشه

چون برخورد اولمون جوری بود که کسی که نمی دونست قضیه چیه فک می کرد خیلی مغرور و متکبریم

ولی وقتی میومد تو باغ کلی حال می کرد و رفتنش سخت می شد.

اعتصامی هم به جمعمون اضافه شد.

کانون دوباره جون گرفت

امیر و حسین بچه پول دارای ما بودند.

چندتا ماشین داشتند

و یه خوه گنده

که طبقه بالاش خالی بود.

اونجا شده بود پاتوق ما

جالبه برام

کلاس سوم دبیرستان بودم

شب های تابستون بیش از دو سومش رو نمی رفتم خونه

پیش هم بودیم

ولی خونواده هامون اصلا گیر نمی دادند که شبا کجایید و چی کار می کنید.

چون شناخت و اشراف خوبی به جمعمون داشتند

یه نکته تربیتی هم بگم بد نیس

این اواخر فهمیدم بابام بعضا با خونواده حمید اینا تماس داشتند و

آمار ما را از اونام در می آوردند

کلا رفتارامون رو چک می کردند.

ما یه گروه دوستان توپ بودیم

واقعا عالی بود.

هر شب تا خود اذون صبح می خندیدیم

بدون این که گناهی بکنیم

باورتون نمی شه

 وقتی امیر که پیر و مرشد ما بود می رفت تو کوک حمید

چی میشد!!!

ولی من بازم با مسعود کنتاک داشتم

رابطه مون حسنه شده بود

و با هم هم خیلی رفیق بودیم

ولی تو تموم جلسات کانون دو سر طیف بودیم.

کانون دوباره جون گرفت

باورتون نمی شه

جوری به کانون دل داده بودیم که

شب کنکورم تا آخرای شب تو کمیته انضباطی بودم

برای اینکه از بچه شرای سابق

تعهد بگیریم و ....

تا وقتی که من کنکور قبول شدم

رفتم تهران

حمید و مسعود و امیر و حسین هم رفتند ققنوس رو راه انداختند و اونام کمتر کانون وقت گذاشتند.

ققنوس یه شرکت کامپیوتریه

اعتصامی موند تو کانون و مهدی

دیگه رابطه ما کم شد.

هر وقت من میومدم اصفهان طبقه اول مسعود اینا جمع می شدیم

شب تا صبح

صحبت می کردیم

بچه ها حال و حوصله سابق رو نداشتند

شاید بخاطر درگیر شدن با بازر کار و دغدغه های اون بود.

از جمع پنج تایی ما که همیشه تا نماز صبح قهقهه می زدیم

فقط من بیدار می موندم و مسعود

سه تا دیگه مون خوابشون می برد.

تو این شب زنده داری ها و گفتگوهایی شبانه من و مسعود از لحاظ فکری و اعتقادی خیلی به هم نزدیک شدیم

دیگه رفقات من و حمید در حاشیه رفاقت من و مسعود بود.

تابستون 83 بود که پنج تایی و اعتصامی با هم مشهد رفتیم

که قضیه اون بمونه بعدا

ما پنج تا آدمای خیلی باحالی بودیم

عاشق فیلم آژانس شیشه ایی بودیم

چند وقت یه بار می دیدیم

همیشه از دیالوگاش استفاده می کردیم

مسعود و امیر دقیقا جایی که باید از دیالوگای آژانس استفاده کنن استفاده می کردند.

و فضای جمع رو می ترکوندند.

دیگه تفسیرش باشه با اهلش(آژانس)

برا حسن ختام :

بعد از 5 سال دوباره تصمیم گرفتیم باهم بریم مشهد.

مسعود با حنانه و امیر با  حورا با مامانای حورا و حنانه با دو و مسعود اینا می یومدند.

من و حمید هم از تهران قرار شد بهشون  ملحقشیم

حسین جدیدا اومده فامیل ما رو  گرفته

حدود دو هفته پیش با هم کربلا بودند

قرار شده نیان.

اتفاقی افتاد که مردد شدم برم مشهد

حمید ساعت 17:30 از آرژانتین بلیط داشت

ساعت 17:25 دو تا پیامک به حمید و مسعود فرستادم به این مضمون:

"بلیطای ما رو باطل کردی رفت؟"

حمید جواب داد:

Haji man aval kar ye teraktor dashtam amah ala hamon nam nadaram

مسعود  مطمئن شد که می خوام مشهد رو نرم

جواب داد:

" حالا ته خط اعدامی را من معلوم می کنم."

به سید میرعابدینی گفتم :

سید یه استخاره بکن

استخاره کرد و گفت:

خیلی خوبه.به راحتی هم میشه

در عرض کمتر از 30 ثانیه لباس پوشیدم و کیفم رو بستم و دویدم به سمت پارکینگ دانشگاه

به حمید زنگ زدم گفتم یه جا برا من بگیر خودمو می رسونم.

با سرعت به سمت میدون آرژانتین راه افتادم

وسط بزرگراه چمران داشتم تصادف می کردم

حدیث داریم به این مضمون:

کسی که عزم زیارت می کنه

از وقتی که عزم سفر می کنه مهمون آقا میشه

تا وقتی که می رسه منزل

مطمئنم بخاطر همین نمردم.

بعد اون حادثه دیدم داره از موتور بنزین میریزه

بنزینه می ریخت روی موتور،

بخار می شد.

ترافیک افتضاح بود.

17:50 بود رسیدم آرژانتین

دیدم حمید داره زنگ می زنه

گوشی را برداشتم

گفت: اتوبوس راه افتاد

الان میدون هفت تیریم.

سریع دوباره سوار موتور شدم

از موتور بنزین می ریخت

به میدون 7تیر که رسیدم دیگه موتور راه نرفت.

شیلنگ مجری باک به کاربزاتور افتاده بود.

به حمید زنگ زدم

گفتم: کجایی؟

گفت: وسطای حافظیم

گفتم: نمی رسم دیگه.بیخیال من شو، برو

گفت:نه بلیط گرفتم.باید بیای.

موتور رو انداختم گوشه میدون .

مطمئن بودم یا دزد می بره یا پلیس!!!

یه نگاه به عنوان نگاه آخر بهش انداختم و دویدم

یه موتور گرفتم و گفتم برو حافظ

فقط سریع

رو بروی بورس بهش رسیدم.

رفتم نشستم کنار حمید.

به حمید گفتم که نمی خوام مسعود بفهمه من دارم میام.

به مسعود پیامک دادم:

این فاکسه....اصلش کو؟؟؟

ساعت 19:37مسعود جواب داد:

"اگه از تهروون  خارج نشدی بهتره یه جا بشینی"

 

 

من:

19:38

:سال نوت مبارک عباس"

زیارتت قبول مسعود

مسعود:

20:05

"اگه امنیت ملی تو را امثال حمید معلوم میکنه هرکسی قبله خودش رو بچسبه"

(توضیح: یکی از دلایل من که می خواستم نرم صحبتم با حمید بود که می گفتم: شاید خوب نباشه من و حمید، با رفتنمون به مشهد باعث رفیق بازی مسعود وامیر بشیم و که شاید کدورت خاطری برای خانماشون ایجاد کنیم.حمید نظرم رو رد نکرد.)

من:

20:10

"امنیت ملی منو طیب خاطر تو وخانمت از هم و امثال اون معلوم می کنه نه حمید و ..."

من:

22:57

نمی دونم چه رویایی از این ماجرا میسازید.اما بدونید شما شاهد هستین نه چیز دیگه

مسعود:

23:13

من هیچ فرقی بین تو و حمید نمیبینم.بهتره کارو بسپاری به رفیقت و بری

 

 

من:

23:16

نه؟

نه!

نه؟

نه!

خودت خواستی عباس!!

خودت خواستی مسعود!!

مسعود:

23:26

"بابا من اگه جای رییست باشم اخراجت می کنم. تو یه کلمه آژانسم بلد نیستی"

من:

23:27

"اعتراف می کنم به مظلومیت شیعه که من جز خیر و صلاح شما را نمیخواستم .حلالم کنید"

مسعود:

23:33

"نه که فکر کنی میرم حرما؟

نه!!

یا فکر می کنی میرم بازار؟

نه!!

پیش نرگسم نمی رم"

مسعود:

23:37

{امیر میگه:}

 

 

"مهدیه

حاجی  خیلی وقته ندیدمش

حاجی میخوام ببینمش"

من:

23:39

"خوب بزرگ شدی

مراقبشون باش

ماشینم اون طرفه،به امیر بگو و ببرش

برو دیگه تنهان"

من:

6:55

"حاجی ما که رفتنی(اومدنی) شدیم!

ان شالله از قافله جا نمونیم"

9:20

"به ساعت این آقایی که کنار من نشسته(راه میره) فقط سه دقیقه مونده"

(توضیح:3دقیقه ایی خونه مشهد بودیم)

من :

ساعت

19:48

(توضیح:از ساعت 17:30 با بچه ها توی حرم قرار می ذاشتیم که یا گوشیا خط نمی داد یا بچه ها خلف وعده می کردند)

"دیگه حوصله ام رو سر بردی!!

مگه اینجا بنگاه اتومبیله یا خیریه اس آقا؟؟"

 

 

مسعود:

19:59

"آخرشی"

ما صحن رضوی روبروی گوهر شادیم

.............................

و کلی سکانس تصویری و صوتی دیگه از آژانس که تو جمع مون می یومدیم.

حیف ام می اد آخرش یه نکته ایی را نگم

همیشه خدا را شاکر بودم که در مهمترین و حساس ترین دوران زندگیم، زمانی که نیاز اجتماعی شدنم در اوج خودش بود و نیاز به گروه دوستان داشتم(برای فهم بهتر به سلسله نیاز های مزلو رجوع شود) ؛من رو توی گروهی از دوستان قرار داد که شاید بهتر از اونا تو اون موقعیت برام فراهم نمی شد.

باورتون نمیشه.

شب تا صبح می خندیدیم ولی اگه یکی مون می خواست یه کلمه غیبت کسی رو بکنه صدای لا اله الا الله بچه ها بلند می شد و کلام اون رو قطع می کرد.

از خدا بخوایم رفقای خوبی برامون فراهم کنه

رفیق و استادی که خدا برا آدم مهیا می کنه فرق می کنه با رفیق و استادی که آدم خودش برا خودش پیدا می کنه.

فرقش مثل خونه زنبور عسله که خدا میگه تو کوه براش خونه درست کردم (وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ) نحل﴿۶۸﴾

و عنکبوت که قرآن می گه خودش برا خودش خونه درست کرد و سست ترین خانه هاست.(

مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاء كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ .  عنکبوت﴿۴۱﴾

یا علی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط رها |

 

دم غروب بود که از حرکت آخرین اتوبوس بچه های اردوی جدیدالورود مطمئن شدم و نفسی عمیق کشیدم و الحمداللهی گفتم که بالاخره به خیر گذشت و این ارودی حدود 800نفره هم تمام شد.

موتور (همون یابو) رو رشن کردم که از اردوگاه شهید باهنر برم بسمت دانشکده.

از اردوگاه خارج نشده بودم که موتور به ریپ افتاد و خاموش شد.

خیلی خسته بودم.

دو روز اردو برگزار کردن آن هم تقریبا دست تنها و حالا آخر کاریه .....

کلی دعا و ثنا کردم

ولی جواب نداد.

اردو گاه در شمال تهران و در تپه های جماران و پارک جمشیدیه واقف شده بود.

از سطح شیب دار آن استفاده کردم و به سمت جنوب روانه شدم

و موتور خاموش بود.

احتمالکی دام که بعلت بی بنزینی باشد.

پرس و جو کردم و پمپ بنزینی که برای رسیدن به آن  نیاز به نیرویی غیر از جاذبه زمین نباشد یافتم .

همانجا بالا شهر بود.

به پمپ بنزین رسیدم.

تمام ماشین ها آخرین سیستم بودند.

 و صاحبان آن بیشتر

هیچ کدام از رانندگان ماشین ها پیاده نمی شدند تا بنزین بزنند و ....

خواستم در باک موتور را باز کنم که یادم آمد قفل آن خراب است و گیر دارد.

پس مشغول بازی با در با ک شدم.

کلید را در قفل فرو کرده بودم و زیر لب  التماس خدا را می کردم که تو رو خدا با زش کن .

خدایا خسته ام ....

شروع به ذکر یا فتاح کردم....

حدود 10 دقیقه می گذشت که من در کنار مسیر حرکت ماشین ها در پمب به قفل ور می رفتم.

و این پول داران نگاه های خاص و بعضا ترحم آمیز به من می کردند و اگر 52لیتر برایشان پر می کردند 6هزار تومان به متصدی پمپ می داند و تیکافی می کردند می رفتند.

سوناتایی نقره ای رنگ وارد پمپ شد که دو خانم جوان داخل آن بودند.

متصدی پمپ کنار در راننده آمد و خانم راننده گفت :پرش کن.

و من یا فتاح می گفتم.

دوتایی توجه هشان به من جلب شد.

چند دقیقه ای زیر چشمی نگاه ام می کرند و خنده های زیر لبی می کردند.

چیزی نگذشت که خنده هایشان بیشتر شد.

به فکر فرو رفتم.

که چه خوب است که مرفه بی درد نیستم و حداقلی از درد دارم.

انسان هنگام درد بیشتر احساس به تکیه گاه می کند.

یاد "الفقر فخری" نبی اعظم افتادم.

فقری فخر است که مدام رب را تداعی کند.

خواستم جمله ایی به آن دو بگویم که اگر اهل تفکر باشند چند وقتی ذهنشان مشغول آن باشد.

کلانجار با خود، دوباره شروع شد.

بگویم یا نگویم؟؟؟؟

حیایم اجازه نداد بگویم!!!!

خجالت کشیدم !!!!

ناگهان در باک باز شد و لبخندی بر روی گونه ام شکل گرفت و الحمداللهی بر روی لبانم.

گفتم خوب است آن جمله را به شما بگویم

"شما پول دارا احساس نیاز به  خدا را، توی زندگیتون با پول پر کردید"

"شما جای خالی خدا را با پول پر کردید"

 

یا علی
نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388 توسط رها |
سلام

دیشب برنامه پخش شد که آقایان حجاریان و عطریانفر و شریعتی از لیدرهای فکری جناح اصلاحات به اصطلاح چپ به ایراد عقاید وباورهای جدید خود که در زندان به آنها دست یافته اند پرداختند.

در فرازی از برنامه حجاریان بعد از مطرح کردن سه گانه مشروعیت هر رهبری که حضرت آقای وبر مطرح می کند (که نظر خود سعید هم همان بوده است البته تا قبل از زندان ) راه چهارم مشروعیت ولایت فقیه (رهبری فقیه بر مردمان) را تبیین کرد (که گویا باور و عقیده اش شده است البته در  داخل زندان )به این مضمون که ولایت فقیه ادامه دهنده ولایت نبی اعظم است. یعنی همان باور امام روح الله.

یکی از دوستان زیبا گفت که :

دو حالت دارد

یا دوستان سربازان گمنام امام زمان آموزشی فشرده برای آنها گذاشته اند

یا شخص ولی فقیه به ندامتگاه آنها رفته و انگشتان دست خود را به صورت عدد هفت باز کرده و به حجاریان فرموده باشد نگاه کن و وقتی او بین انگشتان آقا را می نگرد پرده ها کنار می رود و  مکاشفه ایی می شود و می فهمد که ولایت فقیه ادامه حرکت انبیاست.

ولی هنگام مشاهده آن فیلم کذایی فقط یک آیه در ذهنم بالا و پایین می پرید:

وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَكْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ

و چون با كسانى كه ايمان آورده‏اند برخورد كنند مى‏گويند ايمان آورديم و چون با شيطانهاى خود خلوت كنند مى‏گويند در حقيقت ما با شماييم ما فقط [آنان را] ريشخند مى‏كنيم (بقره ۱۴)

می گویید نه نگاه کنید

پ ن : نمی خواستم سیاسی بنویسم.بخاطر همین بیشتر توضیح ندادم.

شرمنده

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388 توسط رها |

سلام

رفته بودم مسجد محله

تا خود غروب خواب بودم

معمولا مکاشفاتم وقتی که توی خواب و بیداری باشم  رخ می دهد.

حدودا بیست روز از ماه رمضون گذشته بود.

طبق معمول نماز اول را نرسیده بودم و مغرب و عشا رو با عشای حاجاقا داشتم باهم می خوندم.

نماز عشا جماعت تمام شد و من شاید در رکعت دوم یا سوم عشایم بودم.

روحانی مسجد شروع به خواندن دعا های ماه مبارک

کرد

و من در حال نماز.

اللهم  لک صمنا

به فکر فرورفنم که اللهم لک صمنا؟؟؟؟؟

واقعا لک صمتُ؟

و من در حال نماز بودم.

در دل گفتم چه جالب برا خدا روزه می گرفتم!! یادم نبود.

یاد حدیث امیر المونین افتادم.

 مردم در تقوا سه گروه می شوند.

آنها که تجارت پیشه اند و برای کسب بهشت متقی هستند.

آنها که ترسو هستند و از خوف جهنم دست به فسق و فجور نمی زنند.

و دسته سوم آنهایی که برای لقا الله از پرهیزکارانند.

گفتم اگر تحمل سختی های روزه نشانه ایی از تقوا باشد من در کدام گروه ام؟؟

هر چه اندیشیدم خود را در هیچ کدام نیافتم.

 و من در حال نماز بودم.

آنقدر بی حیا هستم که از جهنم نمی هراسم.

آنقدر گناه کرده ام که به بهشت امیدی ندارم.

حالت سوم؛که مشخص است.

بیشتر اندیشیدم.

نمازم رو به اتمام بود.

به این نتیجه رسیدم که اگر علنی گناه نمی کنم از ترس رفتن آبرویست که برای خود ساخته ام نه ترس از جهنم اشد حرایش و  عباداتی که می کنم از سر عادت است

عادت ............

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط رها |

محمدحسين جعفريان در ديدار شاعران با مقام معظم رهبري شعري را خواند كه رهبر معظم انقلاب فرمودند: بدهيد اين شعر را خوش‌نويسي كنند و بدهيد به بنياد جانبازان و ايثارگران، آن‌جا آويزان كنند.

به گزارش خبرنگار فارس، جعفريان كه خود جانباز است، اين شعر را به جانبازان تحت درمان در «كلينيك درد» بيمارستان خاتم الانبياء تقديم كرده است.

شعر محمدحسين جعفريان كه در قالب نو سروده شده است، «عاشقانه‌هاي يك كلمن!» نام دارد.
وي اين شعر را اختصاصاً در اختيار خبرگزاري فارس قرار داده است:

 



ديگر نمي‌گويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا مي‌گردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاق‌هايش
وظيفه‌شناس و عالي نيستند.

همه‌ چيز در معطلي است
ميوه‌اي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.

ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيده‌ام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!

من بي‌دست، بي‌پا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌هاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً الي‌الله -
با تلاش تحسين‌برانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شده‌‌ام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانك‌ها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيون‌هاي درجه چهار باشم
بي‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند

حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من مي‌بريدم
نشد.

 


 

وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانه‌اش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.

 

ای کم نظیر عشق(به مناسبت روز جانباز)



من نمي‌دانم چه هستم
نه كيفي و نه كمي
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتي ...
به قول مرتضي؛ كلمنم!
اما اين كلمن يك رأي دارد
كه دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم مي‌گيرد
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير كنم
اينجاست كه حال من مهم مي‌شود.

شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شب‌هاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يك اختلاس‌پيشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همين‌طور بايد
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه كاره‌ام.

سرمايه من كلمات است
گردانم مجنون را حفظ كرد
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد مي‌دانم تختم
يكصد و شصت سانتي‌متر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روي آن افتاده‌ام
يكبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!

 



من يك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من مي‌گريزند
با بهره‌ هوشي يكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند
زنم در خانه يك دلال باغباني مي‌كند
و پسرم مي‌گويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.

فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريكي گم شده‌ام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نمي‌كنند
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بي‌مصرف را اسير مي‌كند
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير مي‌كند
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبت‌هاي گوناگون
و بي‌اختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.
و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يك شيشه شكسته
يك قاب آلومينيومي
و سكوت گورستان
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بي‌سابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده مي‌شوم
براي شكنجه‌اي تازه
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام كلينيك درد
تا مواد اوليه شكنجه‌اي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتي‌ام
به خاك بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم.

 

 

پ ن: برگرفته از سایت تابناک

این شبا رو مث من مفت حروم نکنید

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط رها |

 

در مکان همفدهمین نمایشگاه بین المللی قرآن کریم تهران

به اطلاع کلیه دلبستگان و عاشقان کشکول عزیز می رساند

با مشخص شدن کابینه دهم

و هم زمان با نیمه رمضان میلاد با میمنت کریم اهل البیت امام حسن ابن علی(ع)

و تقارن آن با میلاد شمسی با سعادت و پر شکوه حقیر فقیر مسکین مستکین مستاجیر

در این مکان گویا مقدس

مصلی بزرگ تهران

موقوفه انتخاباتی

فک وقف گردید.

لازم بذکر است در صورت نیاز(که احتمالا زیاد نیاز شود) کشکول عزیز به دنیای کثیف سیاست رجعت می نماید.

والسلام

نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط رها |

بعد از فیلم دوم تبلیغاتی کروبی بود که از خوابگاه مدیریت سریع زدم بیرون تا به خانه داییم برم تا باآنها منظره کروبی-احمدی نژاد را نظاره کنیم و بخندیم که ناگهان دیدم رخش ، موتور عزیزم  نیست و گویا ربوده شده.

سریع به خابگاه برگشتم و پای تلویزیون نشستم تا مناظره را ازدست ندهم.

 موقع مناظره کلی خندیدیم و چیزی نمانده بود تا روده هایمان بریده شود.

دو روز بعد نیاز به موتور را شدید احساس کردم.پس نزدیکای غروب به پارکینگ دانشگاه رفتم و موتور میثم، برادرم را که یک سالی می شد کناردانشگاه افتاده بود و باد وباران می خورد را شستم و ......تا آخر شب  فقط توانستم آن را روشن کنم ولی راه نمی رفت.

 

سرتان را درد نیاورم .60 هزارتومان توی گلوش گیر کرده بود تا فقط راه برود ولی بدنه که کاملا زنگ زده بود.

اسمش را گذاشتم یابو. چون واقعا رخش سالار بود و این .... .. همان یابو!!!

اوایل یعنی حدود 80 روز پیش، همان اوایل آشوبها، موقع ترمز گرفتن ترمزهایش عجیب جیغ می کشیدند و باعث آزار و اذیت مردمان می شد. ولی آن زمان آنقدر مردم اذیت شدند که جیغ یابو خیلی دخلی نداشت. ولی عذاب وجدانی برای حقیر بود.

ولی دو ماهیست دیگر ترمزها جیغ نمی کشند، چون کاملا لنتها تمام شده و ترمزی موجود نیست و صدقه سر صفحه کلاجی که عوض کرد، با معکوس کردن دنده، موتور را کنترل می کنم. و هر روز برایم دور از ذهن نیست که مجبور به ایست سریع دفعی شوم و نتوانم و مجبور به ایست سریع دفعی شوم.(مرجع ایست سریع دفعی اول خودم و یابوست و مرجع ایست سریع دفعی دوم خود و حیات مادیم است)

اوضاع ترمز یابو همانند ترمز خودم است.اوایل، یعنی کلی وقت پیش ترمزهایم فابریک کارخانه God  بود و عالی کار می کرد.ولی به مرور زمان ضعیف شد.این اواخر موقع ترمز گرفتن جیغ می کشید و برای مهار نفس سرکشم دیگران را آزار می داد.

ولی اکنون مدتهاست دیگر ترمزها جیغ نمی کشند چون دیگر ترمزی وجود ندارد و اگر تاکنون پخش زمین نشده ام و آبرویم نرفته است، شاید بخاطر صفحه کلاج خوبم یعنی حب اهل البیت باشد و توجهی که آنهابه حقیر دارند.

ولی هر چقدر که صفحه کلاج هم خوب باشد باید راننده، راننده باشد تا بتواند با معکوس کردن دنده، سرعت را کنترل کند و رانندگی نفس بنده هم که افتضاح....

پس جمله ام را تصحیح می کنم.

و اگر تا کنون زمین نخورده ام و آبرویم نرفته است بخاطر ستارالعیوبی رب است نه رانندگی عبد .

به شبهای قدرش امید دارم تا شاید قدر بدانم و ......

والسلام

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم شهریور 1388 توسط رها |
سلام

احتمالا منتظر هستید با یک مطلب احساسی -عرفانی از سفر عتبات آپ کنم

یا یه مطلب درباره ماه مبارک رمضان

ولی باید عرض کنم

اینقدر بعد از برگشتن از کربلا  کار سرم ریخت که فقط یه نیم روز رو تونستم اصفهان باشم و بعد سریع به تهران اومدم و مستقیم به نمایشگاه قرآن رفتم.

اونجا یه غرفه داریم

توی بخش دانشگاهی

 

الانم اومدم بگم امروز ساعت ۱۷ یا توی سالن نشست های تخصصی یا توی غرفه خودمون یا توی غرفه مهدویت می خوام برای خلق الله و بخصوص بچه های دفتر خودمون مبانی ابزار مالی اسلامی رو بگم.

گفتم بیام اینجا خبرش رو بگذارم که یه موقع این صحبت رانی عمیق محتوایی و مملو از در و گهر کلامی رو از دست ندید و مشغول الضمه حضرات نشوم

دیشب تا سحر اصفهانم بودم و داشتم تفسیر می خوندم و ...

سحر راه افتادم برا تهران

خیلی خوابم می اد

یا علی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط رها |
 

اولین روضه مجسمی که در بدو ورود به کربلا از  ذهنم عبور کرد روضه نهر کوچکی بود به نام علقمه.

ترمینال(گاراژ) اتوبوسهای بغداد-کربلا نزدیک علقمه است.بین علقمه تا گاراژ تعداد زیادی مغازه کبابی است.بگمانم آنجا فقط جگرها را کباب می کنند و دلها را می سوزانند!!!!!

..........................................

با دیدن محل اسکان در کربلای معلی نا خودآگاه آیات :

وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَى

 

 

 

ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى

 

 

 

فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى

به ذهنم خطور کرد.

فندق الرسول دقیقا مقابل باب امام هادی حرم قمر بنی هاشم.

گویا مهمانی سفارشی است.

........................................

وقتی از داخل هتل مان

ضریح قمر بنی هاشم را دید می زدم

  .....

این پست از نظرم عبور کرد و.......

 

...........................................

همیشه در حرم ولی نعمتمان

علی ابن موسی الرضا

تنها دل خوشیم به بهشت را

عدم ازدیاد جمعیت کلافه کننده می پنداشتم

ولی امشب

در حرم حضرت عشق

 تنها دلخوشیم به بهشت

زیارت عینی حضرت اش است..

.....................

به محمد خاتمی بگویید برای مشاهده گفتگوی تمدنها نیازی به سفر ایتالیا  و مصافحه با زنان اجنبی نیست

گفتگوی تمدنها را باید در صحن با صفای حضرت عشق جستجو کرد که درآن واحد گروه های مختلف با فرهنگها و رسومات متفاوت با مولایشان درد و دل می کنند و برای امام مظلومشان عزاداری..

........................

دیشب وقتی مقابل بقعه مبارکه حضرت عشق اذن دخول می گرفتم با برخورد نسیم بهشتی به صورتم با تمام وجود این بیت را احساس کردم که :

بوی بهشت خدا از حرمش می وزد

بوی بهشت خدا سوی حسین است و بس

.......................

کربلای امروز همان کربلای سال ۶۱ هجری است.

در کربلای سال ۶۱ هجری عده ای بودند که در تاریخ به ناظرین مشهور شدند.

آنها در کربلا حضور داشتند و ناظر قضایا بودند.

بعضی از آنها با مشاهده مظلومیت آل الله به دور از کارزار بر روی تکه سنگی نشستند و برای آل رسول دعا کردند و عده ای دیگر وقایع را برای ثبت در تاریخ می نگاشتند.

کربلای امروز نیز چنین است.

مردم در کف العباس و تل زینبی و حرمین شریفین خرید و فروش می کنند و انواع و اقسام خوراکی ها را تناول می کنند....

..............................

بعد از ظهر ها اعراب در صحن قمر بنی هاشم زیر سایعه گنبد وبارگاه پناه می برند و استراحت می کنند

و من نیز امیدوار که آقا نیز سایه اش را از سر من کم نکند.

ولی در حرم حضرت عشق قضیه متفاوت است.

آنجا در بدو ورود به زیر سایه حرم آقا می روی.

تمام صحن حرم عشق را مسقف کرده اند.

و این به آن معناست که

شیعه همیشه ریزه خوار خان اباعبدالله است.

.............................

بین الحرمین ....

پل رویا و واقعیت.

 

 

.............................

امروز و در روز آخر برای اولین بار بعد از نماز ظهر و عصر به زیارت امام عشق رفتم.

بعد از اتمام زیارت صدای آشنایی را از بلندگوهای حرم شنیدم.

دلم از کنار مزار حسین بن علی پرکشید و به مزار حسین دیگر و در کربلای دیگر رفت.

خدام حرم زیارت دسته جمعی می خواندند.

بین آنها رفتم و به نیابت از همه خادمین شدای هویزه زیارت نامه را با خدام امام عشق زمزمه کردم.

همان ریارت نامه ایی که هر روز صبح در صحن هویزه می خواندیم.

ان شالله بعد از بازگشت از عراق قصد آن دارم  اهواز

از کاروان جدا شوم و چند روزی به هویزه بروم که این سفر را مهمان آن شهدا هستم و .....

.................................

کمتر از ۱۰ ساعت تا وداع با کربلا فرصت باقیست.

نمی دانم چگونه هنوز زنده ام!!!!!

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط رها |
 

مگر نه آن است که برای آنکه توقف زیاد در حرم موجب دل زدگی نشود می گویند: زر فنصرف؟؟

آیا برای آنکه تمام تمام عمر اشتیاق دیدار محبوب داشته است نیز این چنین است؟

آیا او اصلا سیری دارد که دل زده شود؟؟؟

..............................

لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ

ای نجف نمي دانم در آن سته ايام خلقت ارض بر تو چه گذشته است!!

مگر نه آن است که که اگر قرآن بر کوه نازل می گردید از خشیت خداوند خاضع و متلاشی می شد؟؟

پس چگونه در شب ۲۱ رمضان شال ۴۱ هجری قرآن ناطق بر تو نازل شد و تو درهم کوبیده نشدی؟

شاید قرآن ناطق بر آدم ابوالبشر و شیخ الانبیا نوح نازل گردید ونه تو ای نجف!!!!

....................................

قال رسول الله :

انا و علی ابوا هذا الامه

کجای دنیا خانه مادر از خانه پدر جداست که خانه هم کفو ترین زوجها جدا باشد؟؟

در جوار علی زیارت حضرت صدیقه فاطمه الزهرا چه خواندنیست!!!

 

............................

در مسجد سهله مقامیست منسوب به امام صادق .وجه تسمیه آن این چنین است که روزی در بازار زنی از محبین اهل البیت ضربه ای به پهلویش می خورد که ناخود آگاه با صدای بلند یاد از مادر پهلو شکسته می کند.پس مامورین اورا گرفته و زندانی می کنند.امام مطلع شده و به مسجد سهله می روند و دو رکعت نماز در محل مقام کنونی اقامه می کنند و .......زن آزاد می شود.

در این مقام برای آزادی چند نفر دعا کردم.

اول دلم که اسیر شیطان است.دوم امام موسی صدر و احمد متوسلیان که اسیر صهیونیسم هستند.

سوم یه بنده خدا و نفر چهارم سید حسینی از رفقای دانشگاه.راوی کاضمین بود.برای زیارت به کربلا می آید و مامورین امنیت کربلا در وسایلش شوکر پیدا می کنند و بازداشت می شود.قرار بود پریروز دادگاهش برگزار شود و ولی امروز سحر مسئول دفتر بعثه کربلا را در صحن امام حسین دیدم.سراغ گرفتم گفت دادگاه ۱۰روز دیگراست.

گفتم چرا کاری نمی کنید؟گفت صحبت از ۳ تا ۵ سال زندان است.چه کنیم؟؟؟؟

در مقام امام صادق اصلا به یاد بازداشت شدگان فتنه اخیر نبودم!!!!

.....................................

وداع با امیر المومنین با تمام ناممکنی زمانی ممکن می شود که رجا زیارت امام عشق در دل داری.

اما با وداع با کربلا چه کنم؟؟؟؟

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط رها |
سلام

الان کاظمین هستم

جای همه خالیه

صبح سامرا بودیم

و شب کربلا(ان شالله)

زیارت توریسم گونه شش معصوم و چندین امام زاده و بعد به نت آمدن هیچ نمی خواهد الا یک قلب قسی

کلی مطلب آماده کردم بنویسم

باشه اگه عمری بود کربلا

کاروان منتظرند.

البته احتملا چندتای شون هنوز پیدا نشدند.

بقول پسر داییم گزینششون کردند.

هرچی سربه هواس رو پیدا انتخاب کردند.

التماس دعا

شدید

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط رها |
 

 

 

 

سلام

الان نجفم

یه جاییم که امبدوارم بتونم سالم ازش در بیام

ممنون سر زدیذ.

دیشب حرم اقا باز بود

تا صبح بودیم

یه بازنگری در روش مدیرت انجام دادم

حالا این بنده کافی نتیه خدا گیر داده باشه برابعد

تا کار دستم نداده برم

ولی چندتا خبر عالی

عصر میریم مسجد کوفه

شب حرم می مونم

فردا صبح مسجد سهله  وکمیل

خبر علیه:

پس فردا صبح  حرکت به سمت کاظمین و سامرا

و نماز مغرب دوطفلان

برا شب هم ان شالله حرم حضرت عشق

یا علی

خیلی دعا کنید.

یک شیطونیای کردم

با امریکایا  و ....

به یاد همه تونم

یا علی

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط رها |
 

سلام

میروم تا خضوع خاک را

به محضر آفتاب کربلا برسانم.

 

 

پ ن :

اگر برنگشتم متن وصیت نامه ام را سید بهیار بر روی وبلاگ بگذارد.

ان شالله نائب الزیاره همه رفقای مجازی و حقیقی باشم.

حلال بفرمایید

یا علی

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 توسط رها |
 
هجوم چپ و راست
 
- خدایا روزگاری آمد که مسیحیان کتائبی از جلو به ما حمله ور شده و مارا می کشتند و خانه های ما را زیر بمبارانها به آتش می کشیدند، و احزاب و منظمات افراطی چپ نیز از پشت بما خنجر می زدند، روزنامه ها و رادیوها و تلویزیونهای چپ و راست بما فحش می دادند و ما را متهم به خیانت می کردند، همه راهها مسدود شده بود، خدایا ترا شکر میکنم که راه پرافتخار شهادت را در جلوی ما گشودی، که با ایمان بتو و اطمینان خاطر، در راه حق، قدم برداریم و با تکیه به شهادت همه دشمنان را خلع سلاح کنیم.
 
دست نوشته شهید چمران
پ ن:
ذهنم بسیار مشوش است.
یازده روز است برای وبلاگ هیچ ننگاریده ام.
دغدغه فردا رادارم
دغدغه فرداها
دغدغه انقلاب اسلامیمان را
اصلا احساس خوبی ندارم.
چه زیبا چمران گفت
خدایا ترا شکر میکنم که راه پرافتخار شهادت را در جلوی ما گشودی، که با ایمان بتو و اطمینان خاطر، در راه حق، قدم برداریم و با تکیه به شهادت همه دشمنان را خلع سلاح کنیم.
(یه جمله از وصیت نامه ام رو نمی خواستم بگذارم
ولی حالم خوش نیست می گذارم)
همان میزان مردنی غیر از شهادت برایم عذاب آوراست که زیستنی بدون ولی(فقیه)
دعا کنید.
.
.
.
خبری در راه است.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد 1388 توسط رها |
کاش زمانی که خلق الله

در میدان کسی که از آن مدام دم میزنی

میدان ولیعصر

فریاد می زدند:

احمدی بت شکن بت بزرگ را بشکن

عنایتی می شد

و می فهمیدی که

بت بزرگ

بت نفس است!!!

بخود بیا برادر!!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط رها |
آقای احمدی نژاد

گویا چشم شما

اسفندیار مشایی

چشم اسفندیار شماست.

 

 

نه آن که شما رویین تن هستید و فقط چشمتان نقطه ضعف شماست

نه

از آن جهت که برای مشایی قافیه را خواهی باخت

و بدان که رستم (نه کیکاووس و ضحاک ) با اشارت سیمرغ تیر خلاص را رها کرد!!!

بخود بیا برادر

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 توسط رها |
ساعت ۱۸:۳۵  تابناک اعلام کرده آقای ابوترابی بعد از دیدار با آقای خامنه ایی گفته اند که آقا نظرشان را جهت برکناری مشایی به رییس جمهور کتبا ابلاغ کرده اند.

ولی هنوز حکم عزل ایشان از طرف رییس جمهور داده نشده.

گویا هاشمی ثمره گفته است تغییری حاصل نخواهد شد.

(البته ایشان یا قبل از ابلاغ نظر گفته یا در جریان ابلاغ نبوده و یا....)

تا اخبار ۲۱ صبر می کنیم .مثل مطلب گذشته امیدوارانه.

و یا شاید تا آخر امروز صبر میکنیم.

و الا هستیم در خدمت رییس جمهور ولایتی ولایت مدار!!!!

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط رها |

سلام

قصد داشتم در مطلب اخیر با باز گرداندن نام کشکول بعنوان نام این وبلاگ به روال سابق برگردم و بیشتر اجتماعی بنگارم تا سیاسی.

ولی رئیس جمهور (ترجیح می دهم از هیچ صفتی استفاده نکنم ) با اقدام اخیرشان مرا واداشتند تا با قرار دادن مطلبی اعتراض خود را به مشی اخلاقی ایشان بیان نمایم.

.....................

هنگامی که رییس جمهور منتخب در اولین گفتگوی تلویزیونی خود خطاب به مردم گفتند توصیه احدی را برای انتخاب افراد کابینه قبول نخواهم کرد ، با توجه به روحیات ایشان نگران شدم.

....................................

هنگامی که در روز یکشنبه بعد از انتخابات ایشان در جشن پیروزی در میدان ولی عصر گفتند حرف احدی را برای انتخاب افراد کابینه قبول نخواهم کرد و مردم برایشان هو کشیدندو دست و سوت و جیغ زدند با توجه به روحیه ای که از ایشان فهم دارم نگرانیم بسیار شدید تر شد.

.................................

در حال بازگشت یکی از آثار باستانی ارزشمند کشورمان،  تخت جمشید بودیم.

 همان  مجموعه ایی  که ساختمان های مشخصی مخصوص مشاورین فرمانروایان  ایران بزرگ داشته است ،همان مشاورینی که قطعا توصیه آنها در تصمیمات فرمانرویان بسیار اثر بخش بوده است..

اخبار ساعت 14 رادیو را روشن کردیم تا از خطبه های نماز جمعه آقای هاشمی مطلع گردیم که خبر اول آن انتصابات جدید رییس جمهور بود.

بعد از پایان خبر اول یاد جمله ریس جمهور در میدان ولیعصر، ساختمان مشاورین پرس پلیس، سوره شورا و عهد نامه مالک اشتر  افتادم و تاسف خوردم.

........................

توصیه احدی را قبول نمی کنم به چه معناست؟

هر کس شما را خوب بشناسد متوجه می شود این جمله به معنای مقابله با رانت خواری صرفا نیست.

این جمله پالسی بود به ......

 امیدوارم اشتباه فهم کرده باشم!!!!

 ...................................

آقای احمدی نژاد ما با انتخاب مجدد شما خوشحال شدیم ولی باز مثل دفعات مکرر در چهار سال گذشته بخاطر حرکت های عجولانه و بدون درایت و قطعا انتحاری حضرتعالی نگران ، ناراحت و سر خورده هستیم.

...................................

در نهایت امید وارم انتصابات اخیر بزرگترین گاف حضرت عالی باشد.

امیدوارم اگر توصیه احدی را قبول نمی کنید ، توصیه جمعی از دلسوزان نظام را قبول نمایید.

 امیدوارم اسفندیار مشایی ، چشم اسفندیار شما نباشد.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 توسط رها |

 

موقوفه انتخاباتی فک وقف خواهد شد.

بزودی

بشرط حیات!!!

...........................................

در سه روز اعتکاف زخم بستر عایدمان شد.

روز اول بحث سیاسی کردم و

حال معنوی اولیه ایجاده شده،  برای تمام اعتکاف پرکشید و

باعث زخم بستر گردید.

یا روزمره اعتکاف زده دارم یا اعتکاف روز مره شده!!!!!؟؟

.................................

گویا در روایت است که :

امت بي امام ،

 همچون رمه بي چوپان است و

 گله بي شبان و

 راه بي علامت!!!!!؟؟

..................................

نه رمه ای به صحرا برده ام

نه در صحرایی آرمیده ام

 این گونه که روزگار می گذرانم

 هیچ وقت پیامبر نخواهم شد!!!!!؟؟

(م.سیار)

........................................

چند وقتیست عجیب دغدغه چگونه حکم رانی به ناس را دارم.!

 هدایت مردمان توسط حاکمان (یا همان دخالت ) چه میزان باید باشد؟؟

منطقه الفراغ مردمان کدام است؟؟

و .....؟؟؟!!!

........................................

چند روزی نیستم .

 به صحرا می رم و

شبانی می کنم

تا رسم  راهبری مردمان بیاموزم

..........................................

التماس دعا

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 توسط رها |

بعد از کشته شدن خلیفه سوم و بعد از گذشت بیست و پنج سال سکوت علی ، مردم به خانه علی هجوم بردند ولی نه از جنس هجومی که بیست و پنج سال پیش برای گرفتن بیعت با خلیفه ،که این بار برای بیعت کردن با او.

و علی هراس جان حسنین کرد از شدت ازدحام جمعیت.

ولی طولی نکشید که برای همان اجرای عدالت و کوتاه کردن دست آقایان و آقازادگان که در میتینگ قبل از بیعت­گیری شعارش را سر داده بود و اتمام حجت و رای اعتمادش را از نخبگان و نمایندگان  جامعه مسلمین گرفته بود و علت هجوم مردم پس از "سه هشت سال" برای بازگشت به آن آرمان بود، صحابه خاص پیامبر اعظم را که در طول خلافت آن "سه گرداننده امور مسلمین" بعد از نبی ،شکم ها پرورانده و فرمان روایی ها کرده بودند را گران آمد و سختی عدالتش آنها را مجبور ساخت روانه مکه شوند و ام المونین عایشه را با خود هم راه کنند و همگی برای خونخواهی سلطان،ندا سردادند و وا اسلاما و وا محمدا گفتند و پیراهن خونی عثمان را علم کردند و عایشه را بر شتری سرخ مو و فائزه را برموج سبز نشاندند و جنگ جمل را تدارک دیدند. در بیانیه شان، علت جنگ خونخواهی قتلی بود که یکی از خود آنها، مروان بن حکم ،تئوری آن را طراحی کرده بود!!!

جنگ در گرفت. جنگی که یک طرف آن بزرگترین زن روشنفکر مسلمان،ام المومنین بود ، بهمرا عده کثیری از نخبگان و مهاجرین و انصار، همان هایی که نبی در وصف تک تکشان کلمات قصار داشت همچون طلحه الخیر و سیف الاسلام و تا او زنده است ، انقلاب زنده است و ثمره عمر و در یک کلام شهروندان درجه اول و با شعار خون خواهی خون ریخته شده و مهمتر از آن بازگرداندن انقلاب محمد به مسیر اصلیش.

و طرف دیگر معرکه علی بود، همانکه با چاه کندنش ، شهروندان درجه اول احساس حقارت کردند ،همانکه با ابوتراب شهره شدنش  شهروندان درجه اول احساس حقارت کردند.

علی بود و مالک اشتر نخعی . همانکه با رفتار  خود در بازار کوفه، نخبگان جامعه احساس حقارت کردند.  همانکه "کوچولو" بود و شهروندان را "کوچولو" کرد!!!!

علی بود و قمبر که احتمالا اصلا شهروند محسوب نمی شد تا بتوان به او درجه اِن اُم شهروندی را اعطا کرد.

علی بود و عده ای که نه از مهاجرین بودند و نه از انصار و نه حتی از تابعین و نه حتی تر عرب اصیل، که اهالی کوفه بودند و ممزوجی از عرب و عجم. در یک کلام شهروندان درجه ِان که حتی پوشش و ظاهرشان نیز شباهتی به نخبگان و پیشگامان پایتخت نشین مدینه النبی را نداشت.

عده ای دیگر از انصار و مهاجرین که هنوز بیعت چند ماه قبل را فراموش نکرده بودند و محافظه کارتر به جنگ نرفتند و در مناسب خود ماندند ولی زیر لب زمزمه می کردند:

 گفته بودیم که علی جنگجوی قهّاریست نه سیاست ورز کیّاس.علی نباید اعتراض شورشیان مصر و بصره را به خلیفه مقتول می رساند و جانب آنها را می گرفت. علی با این کار ناپختگی­اش را نشان داد و عملا خود را یک طرف دعوا قرار داد.

و باز نخبگان زیر لب زمزمه کردند:

در تفاوت علی با نبی همین بس که نبی پس از فتح مکه با حضور آن همه سپاه اسلام، بیت ابوسفیان را محل امن کفار قرار داد ولی علی با دیدن عده ای شورشی قرار از کف داد و خانه خلیفه مسلمین را نا امن کرد. خدا رحمت کند محمد را . او همچون پدری مهربان بود که حتی خالد ابن ولید ،فاتح و قاتل احد،را پسر جسور خود می دانست ولی علی چون برادر کوچکِ عصبیِ کم حوصله با برادران بزرگش همچون طلحه و زبیر و حتی مادرش ام المومنین سرِ سرکوب دارد و دیکتاتور صفت است و اقتدارگرا....

غافل از آنکه علی هملان نبی است ولی در شرایط متفاوت. فتح مکه در اوج قدرت مسلمین بود و اوج ذلت کفار ولی زمان عثمان اوج وادادگی جامعه مسلمین و نیاز به تنبه در اوج . همچنین انحرافی که در زمان خلیفه سوم در دین ایجاد شده بود کجا در فتح مکه رخ داد و چگونه ابوسفیان می توانست ایجاد کند؟

اگر علی اقتدارگراست پس نبی در قضیه بنی قریضه که بود که همگی را بکام مرگ فرستاد؟

عده ای از نخبگان رسما با علی به جنگ پرداختند و نهایتا سرکوب شده و یا برای همیشه از تاریخ سیاسی جامعه حذف شدند و یا به اپوزسیون و شامیان پیوستند. و نخبگان محافظه­کار که در مدینه النبی ماندند، چنان شانتاژ خبری راه انداختند و زمزمه های زیر لبشان را در قلوب مردم پایتخت نشاندند که علی دیگر در دارالخلافه­اش، مدینه ،جایگاهی نداشت، پس لاجرم روانه کوفه شد تا هم به دشمن جدیدش نزدیکتر باشد ،هم از زخم زبانها و انا رجلٌٌ گویی های نخبگان دورتر.

چندی نگذشت که علی با ناکثین در صفین طلاقی یافت. این بار نیز علی در برابر یکی از عشره مبشره ابوهریره ایساده بود،معاویه ابن ابی سفیان و فضای تشخیص حق کماکان مه آلود و مبهم. ولی وجود عمرعاص و ارازل و اوباش شامی که آب را بر روی سپاه علی بسته بودند کمی حق را نمایان می­کرد.

عمار یاسر بدست سپاهیان معاویه شهید می­شود. پیشگویی نبی اعظم توسط رسانه های تبلیغاتی دشمن قلب می­شود که علی،عمار را به جنگ آورد، پس او قاتلش است و طبق پیشگویی پیامبر، سپاه علی باطل است و معاویه حق.

ولی مالک به چادر معاویه رسیده است.ناگهان قرآن برنیزه­ها و الله اکبر بر بامها می­رود و شمشیر همان خودی های با علی به جنگ آمده، و نامه­ی همانهایی که بارها عشق خود را به علی بیان کرده­اند ، برگردن علی فشار می آورد که می گفتند:

علی به مالک بگو بازگردد و الّا فلا.

این عملِ ظاهرا خودی­ها، سردمداران كاخ خضرا و موج سبز را جسورتر کرد.

و باز علی تنها تر شد و دلشکسته سر در چاه ، از مولا و سیدش می­خواست که یاریش کند. دعایش کند.

لتبلبلن بلبلة و لتغربلن غربلة و لتساطن سوط القدر

هر آينه درهم آميخته شويد و در غربال امتحان از هم بيخته و جدا گرديد و بر هم زده شويد مانند بر هم زدن کفگير آنچه در ديگ طعام است در وقت غليان(خطبه 16، نهج البلاغه)

چیزی نمی گذرد و نخواهد گذشت که نهروان شکل خواهد گرفت. واین بار به جنگ علی آمده­ها نه عمرعاص پرنیرنگ و نه ارازل و اوباش كاخ خضراند ،که علما و ساجدین و فرماندهان و سپاه یان وفادار علی در همان صفین هستند. همان هایی که در هر سال دو مرتبه پِی های حاصله از سجده های شبانه را از پیشانی­شان می تراشیدند . و مراجع تقلیدی چون ابوموسی اشعری برایشان فتوای جهاد با علی صادر می کنند. همان ابو­موسی­ای که به حکمیت طراحی شده بدست عمرعاص روی خوش نشان داد و حکم سپاه علی شد و شد آنچه شد.

و چقدر امتحان سختی است با علی ماندن در نهروان.ولی این سنت الهی است و همه باید رابطه خود را با ولی مشخص کنند و تکلیفشان را روشن.

با علی در بدر بودن شرط نیست     ای برادر نهروان در پیش روست

 

می دانی اوج ابتلا کجاست؟

آنجایی که سر حسین بن علی توسط فرمانده ارشد سپاه علی که جانباز صفین است در کربلا از قفا جدا می شود.

أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ

آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم رها مى‏شوند و مورد آزمايش قرار نمى‏گيرند.

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط رها |
سلام

یه مطلب بکری به ذهنم خطور کرده.

تم بسیار زیبایی است.

از تکرار پذیری تاریخ است.

دیشب تا اذان صبح داشتم کتاب مناظره شهید بهشتی با کیانوری و پیمان و فتاح رو پیرامون آزادی و هرج و مرج رو می خوندم.

بعد از نماز تا حدود ساعت ۶ به مطلبی که می خواهم بنگارم می اندیشیدم.

خیلی عالیه.

هر چقدر بیشتر می اندیشیدم به ابعاد جالب تری می رسیدم.

شما را بشارت می دهم به مطلبی توپ

به قول خودمون

خره می پکونمدون

دعا کنید فقط مثل فیلم دلشکسته نشود.که تم خوب به دست نویسنده و کارگردان نا اهل افتاد .(منظور از نا اهل این کاره نبودن است /فکر بد نشود)

پس شما را بشارت می دهم. بشارت به مطلبی پکوننده

وای.همین الان برام مکاشفه شد.

خداوند هم در صورت قارعه  پکونده.

کنایه فهما کجای مجلس نشستند؟؟!!!

یا علی

پ ن: امروز با وجود اینکه ۳ ساعت بیشتر نخوابیدم ولی خیلی خوشم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم تیر 1388 توسط رها |
اين شبها خوابهاي عجيبي مي‌بينم، خوابهايي گاهي وحشتناك، گاهي خنده‌دار و گاهي غم‌انگيز.

ديشب خواب ديدم روز 23 خرداد ماه است. تلويزيون بعد از اعلام نتايج انتخابات، بيانيه آقاي موسوي را خواند كه در آن آقاي موسوي از 40 هزار ناظرش در صندوقها و نيز همه هوادارانش خواست گزارش تخلفات انتخابات را با مدارك و اسناد مربوطه به ستادهاي شهرستاني ايشان بدهند تا به ستادهاي استاني و ستاد مركزي ارسال شود و پس از دسته‌بندي، شكايت ايشان در مهلت قانوني به شوراي نگهبان داده شود. بعد از بيانيه آقاي موسوي تلويزيون بيانيه آقاي احمدي‌نژاد را هم خواند كه در آن ايشان از همه راي دهنده‌ها تشكر و اعلام كرد در دوره جديد سعي مي‌كند به انتقادات كارشناسان و نخبه‌ها و رقباي انتخاباتي توجه كند تا در چهار سال آينده انتقادات كمتري متوجه دولت باشد.

بعد خواب ديدم از همان ظهر روز شنبه 23 خرداد تلويزيون از آقايان موسوي و كروبي دعوت كرد تا در برنامه هاي مختلف تلويزيوني حرفها و اعتراضاتشان را بگويند. آنها هم بدون اينكه شرطي بگذارند، پذيرفتند و از آن شب شبكه‌هاي مختلف از بس قيافه موسوي و كروبي را نشان مي‌داد، مردم حرصشان در مي‌آمد مي‌رفتند سراغ ماهواره.

بعد خواب ديدم آقاي موسوي از وزارت كشور رسما درخواست برگزاري تجمع كرد. وزارت كشور هم استاديوم آزادي را پيشنهاد داد و آقاي موسوي پذيرفت.

عده زيادي در بعدازظهر 24 خرداد در استاديوم آزادي جمع شدند. در ورودي استاديوم به شركت‌كننده‌ها مانتو يا تي‌شرت سبز و آبميوه خنك مي‌دادند اما كسي نمي‌گرفت چون همه مي‌گفتند ممكن است اينها را از پول رشوه‌هاي توتال و استات اويل خريده باشند و پوشيدني و خوردني شبهه ناك نپوشيم و نخوريم بهتر است. بعد آقاي احمدي‌نژاد با هماهنگي آقاي موسوي در جمع حاضر شد و پشت تريبون قرار گرفت. اول همه سوت مي‌زدند و هو مي كردند اما احمدي‌نژاد جو را به دست گرفت و گفت من مخلص همه شما هستم. اگر آقاي موسوي نتوانست تقلب گسترده در انتخابات را اثبات كند، به ايشان پيشنهاد مي كنم يك حزب قوي مخالف دولت درست كنند همه شما هم در حزب ايشان فعال باشيد ونقاط ضعف و اشتباهات احتمالي دولت را بمن بگويند. من قول مي‌دهم به خواسته‌ها و انتقادهاي شما اگر در چارچوب قانون باشد، فورا ترتيب اثر دهم. بعد هم جمعيت احمدي‌نژاد را تشويق كردند.

 



ديشب باز خواب ديدم آقاي احمدي‌نژاد به آقاي هاشمي نامه نوشته و بخاطر حرفهايش در مناظره با آقاي موسوي حلاليت خواسته در آخر نامه هم تاكيد كرده مداركم درباره آقازاده‌هاي شما را مي‌دهم دادگاه تا بررسي و حكم صادر كند. آقاي هاشمي هم جواب داده اولا كه خدا ببخشد ثانيا كار خوبي مي‌كنيد اتفاقا يكبار براي هميشه اين حرفهايي كه پشت سر مهدي و فائزه مي‌زنند روشن شود، خيلي هم خوب است.

بعد خواب ديدم مجلس عروسي ندا آقاسلطان با كاسپين ماكان برقرار شده و سر يك ميز چهار نامزد انتخابات نشسته اند مهمانها هم جمع‌ شده‌اند و با موبايل‌هايشان از اين چهار نفر هي عكس مي‌گيرند. من هم رفتم جلو تا عكس بگيرم. آقاي احمدي‌نژاد موبايلش را در‌آورد و گفت: بگذاريد چند تا جوك احمدي‌نژادي واسه‌تون بخونم بخندين. موسوي پرسيد مگه اس ام اس‌ها وصل شده؟! رضايي گفت: بياين از وقت استفاده كنيم مساله فدراليسم اقتصادي رو براتون باز كنم. كروبي گفت: تو رو خدا ول كن. بعدا با كارشناسام جلسه مي‌گذارم بيا براشون توضيح بده. ‌آقاي احمدي‌نژاد گفت: راستي آقاي كروبي بالاخره نگفتي اون 300 ميليون تومان رو براي چي از شهرام جزايري گرفتي؟ موسوي گفت: تو رو خدا بس كن تو كه خرت از پل گذشت...

اين شبها خوابهاي عجيبي مي‌بينم، خوابهايي گاهي وحشتناك، گاهي خنده‌دار و گاهي غم‌انگيز...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط رها |

واکاوی یک عملیات تروریستی توسط لباس شخصیها

بررسی عینی مرحوم مصنف خودم

اسم گروه : یگان 555(از خودمون در آوردیم)

استعداد نیرو:10 ، 15 تا آدم شلخته و مادب و فرهنگی کار

اعضای گروه تروریستی:

مصطفی بهادران، حسن صفردخت، مصطفی یاوری، محمد رضا توکل، سید محمد مهدی بهشتی نژاد، حسین همازاده، مجتبی احمدی و دو سه تا کد پایینی

فرمانده گروه: حج باقر کریمی(اصفهانی تلفظ می شه)

رمز عملیات :( من گذاشتم )

خره می پکونمد

(یه کلیپه روی موبایل که یه اصفهانیه زنگ می زنه به مردم و بریده بریده حرف می زنه.اونجا می گه خره می پکونمد، با لحن خاصی.چند وقتی بود بچه های دانشگاه هی بهم همین رو می گفتیم تا اون شب رمز عملیات گروه تروریستی شد.)

تجهیزات موجود : دو یا سه تا سپر ، دو یا سه تا باتوم ، 5،6تا چوب که با اولین ضربه شکسته می شد.

البته بنده هیچی دستم نبود چون معتقد بودم "مداد العلما افضل من دما الشهدا"

شرح عملیات.

از دانشگاه زدیم بیرون. حج باقر رو دیدیم.رفتیم دنبالش من و توکل و یاوری به اونا ملحق شدیم.

پایه های خنده و ریش سفیدا جمع شده بودیم.

اول مردم که ظاهرا حامی میر بودند یه بانک رو می خواستند آتش بزنن که ما رو که دیدند فرار کردند ما هم گذاشتیم دنبالشون ولی سریع جیم شدند و ما بیخیال.

چندتا کد پایینی ها وایسادند آشغال ها رو که آتیش زده بودند خاموش کنند.

بعد از چند دقیق تعقیب و گریز وارد خیابون اصلی شدیم.

اکثر بچه ها ایستاده بودند کنار چهار راه مسجد تا ببینن کچا باید برند.

ما الکی شدیم یگان پیش قراول.رفتیم شناسایی.

خیابون اصلی را رفتیم بالا دیدیم تو آسمون داره همین طور سنگها با قوانینی که اسحاق نیاتون کشف کرده بود دست و پنجه نرم می کنند.

جو گیر شدیم گذاشتیم دنبال کسایی که بدون هدف وسط خیابون سنگ می نداختند و ماشینای مردم رو داغون کرده بودند.

اونا رفتن توی کوچه.

مشخص بود بچه های همون محله هستند.البته به نظر میر حسین عزیز ارازل و اوباش اون محله چون بچه ها جزیی از مردم هستند و مردم هم همگی خوب قطعا حامی میر حسین و اهداف متعالیه انقلاب و چون میر گفته آرامش خود را حفظ کنید و با سکوت سبز اعتراض خود را بیان کنید  بچه هام آرامش شون ر و حفظ می کنند.

و اون ارازل و اوباش در تحلیلی دبگه خود ما ظاهرا بسیجی ها حساب می شدیم.(رجوع شود به بیانیه شماره شش و هشت میر) پس نتیجه نهایی خدمودمون افتاده بودیم دنبال خودمون مثل دیونه ها....

همین جا باید عرض کنم که یکی از اصلی ترین نکات جنگ خیابانی اینه که وارد کوچه هایی که شناختی نسبت به اون ندارید نشوید چون طرف مقابل شناخت کامل دارد و همچنین ساختمان ها متعلق به آنهاست. لریش می شه گیر می افتی.

زمانی وارد فرعی شوید که شناخت کامل داشته باشید و از چند جهت حمله صورت گیرد تا طرف مقابل قیچی شود.

ولی ما پت و مت هایی بودیم که بچای دوتا 10 ، 15 تا بودیم.

ما هم مثل خودمان های طرف مقابل که جدی ما رو هدف قرار داده بودند جو گیر شدیم و گذاشتیم دنبالشون.اونها هم الفرار.البته ما جون اونا رو جدی هدف قرار نداده بودیم بلکه متفرق کردن اونا هدفمون بود.

مردم همه به درخواست میر، الله اکبر می گفتند و پای بندی خود را به اسلام ناب محمدی و انقلاب و امام نشان می داند.آنکه چیزی نیس پایبندی به رهبری را هم نشان می دادند.

چون آقا امسال را سال اصلاح الگوی مصرف نامگزاری کردند مردم هم لبیک گفته و در مصرف پارچه به صورت حداقلی استفاده کرده بودندو مقابل پنجره خانه هایشان تمام قد ایستاده ، بلند و یک صدا با مشتهای گره کرده الله اکبر می گفتند. وقتی ما رو دیدند شعار رو عوض کرده و می گفتند مرگ بر بسیجی.و بعد مدتی پاره های آجر بود که از بالای ساختمانشان سوی ما روانه کردند.

همیشه می گفتم حرجی به نیروی انتظامی و یگان ویژه نیس.چون سرباز هستند و خسته و از طبقه محروم جامعه و کم فرهنگ. ولی در شهرک غرب دوستان اتو کشیده و کروات و ادکلون چارلی و کنزو زده مان همان هایی که مهندسی و دکترا هایشان را در فرنگ همان مهد دادب و فرهنگ و مکراسی گرفته اند هم نشان دادند اگر آب باشد شناگران قحاری هستند. هم فحش های کمر به پایین باحالی بلد هستند و هم دست نشان های خوبی دارند.

خلاصه ما حیدر گویان به چهار راهی رسیدیم.وقتی به خود آمدیم دیدیم از هر سه سمت حداقل پنچاه نفر به سمت مان ککتلملتف و سنگ و نارنجک یا به قول ما اصفهانیا طرقه پیازی روانه می شود. داخل طرقه هایشان بجای سنگ خورده شیشه و براده آهن تیز ریخته بودند که مثل ترکش عمل کند.

ولی ککتل ملتف ها رو خوب درست نکرده بودند.از اون 10،15 تایی که در اون چند دقیقه که ما اونجا بودیم به سمتمون می یومد 4 ،5تاش بیشتر خوب کارنکرد. خوب بندگان خدا اونام کم تجربه بودند.حالا ما سالی یکی دوبار به سفارت انگلیس و دفتر حافظ منافع مصر حمله می کنیم و پانجا را به آتش کشیده و با یگان ویژه و اینها دست به یقه شده و آب دیده شده ایم ولی این بچه سوسولها ببخشید این آشوبگرایی که احتمالا جز خود لباس شخصی ها هستند کجا دوره دیده اند؟؟؟

سرتان را درد نیاورم به خود که آمدیم ، دیدیم از پشت سر هم داره بهمون سنگ می خوره .پس با اجازه همگی قیچی شده بودیم خفن.

حالا توی اون گیر و بیری داشتیم بحث فلسفه حقوق می کردیم که حالا ما می تونیم به سمت اونا سنگ پرت کنیم یانه؟؟؟

اگه به کسی بخورد که نقش خاصی نداشته حکمش چیست؟ اگر به خانه یا ماشین یکی از اهالی بخورد آن دنیا چه جوابی بدهیم؟

اگر آقای ایکس ککتلی پرتاب کند و به برادر وای بخورد آیا برادر زد می تواند سنگی به عنوان مقابله به مثل به سمت آقای ایکس پرتاب کند؟حال اگر سنگ به خانم ایکس پریم بخورد در حالی که خانم ایکس یریم اگر خود پرتاب کننده سنگی که به برادر  وای پیریم خورده نباشد انگیزه کافی و خوبی برای حضور آقای ایکس در درگیری که بوده است پس آیا معاونت در جرم مشمول او شده؟

کم کم شروع کردیم به تلفات دادن.

مجتبی احمدی بالای چشمش پاره شد.توکل سنگی به فرق مبارکش جلوس کردو گویا سرش را مورد عنایت خاص قرار داد. من هم حس می کردم پا و دست و صورتم می سوزد ولی چون هم تاریک بود و هم داغ بودم متوجه نشدم که زخمی شده ام.

به شوخی با لهجه اصفهانی به بچه ها گفتم :بچا رمزی عملیات عوض شد.

بجا خره می پکونمد رمز شد :

خره پکوندندمون

(بعدا توکل بهم گفت اون جمله پوچ بودن دنیا رو بهم به وضوح همون موقع نشون داد.بدترین حالت این دنیا اینه که آخرش می پکی....

یاد آیه قرآن توی جنگهای نابرابر افتادم

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتَالِ إِن يَكُن مِّنكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ يَغْلِبُواْ مِئَتَيْنِ وَإِن يَكُن مِّنكُم مِّئَةٌ يَغْلِبُواْ أَلْفًا مِّنَ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّ يَفْقَهُونَ    انفال ﴿۶۵﴾

اى پيامبر مؤمنان را به جهاد برانگيز اگر از [ميان] شما بيست تن شكيبا باشند بر دويست تن چيره مى‏شوند و اگر از شما يكصد تن باشند بر هزار تن از كافران پيروز مى‏گردند چرا كه آنان قومى‏اند كه نمى‏فهمند

هر چقدر حساب می کرد با این آیه جور در نمی آمد.ما نهایتا ۱۵ نفر بودیم و آنها بیش از ۲۰۰ نفر.

خدا می گوید تا ده برابر را مقابله کنید و اگر بیشتر شد حرجی برای امتناع از جهاد نیست.

تازه خدا در آیه بعد تخفیف می ده و تا دوبرابر رو اجازه امتناع نمی ده

خدا می گه:

الآنَ خَفَّفَ اللّهُ عَنكُمْ وَعَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفًا فَإِن يَكُن مِّنكُم مِّئَةٌ صَابِرَةٌ يَغْلِبُواْ مِئَتَيْنِ وَإِن يَكُن مِّنكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُواْ أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ ﴿۶۶﴾

اكنون خدا بر شما تخفيف داده و معلوم داشت كه در شما ضعفى هست پس اگر از [ميان] شما يكصد تن شكيبا باشند بر دويست تن پيروز گردند و اگر از شما هزار تن باشند به توفيق الهى بر دو هزار تن غلبه كنند و خدا با شكيبايان است .

همه بچه ها جمع شدیم و حالت هشت فارسی خود را به هفت فارسی تبدیل کردیم با فریاد ، نام حیدر را برده و به سمت عقب حمله کردیم(آخه به سمت عقب حمله کردیم یعنی چی ؟مثل بچه آدم بگو فرار کردیم).واین در حالی بود که سنگ و ککتل و طرقه می آمد و می خورد و می پکوند.

بندگان خودا اونا از نعره حیدری ما ترسیدندو مسیر را باز کردند و ما جیم شدیم.البته چندتا از بچه ها از تیر رس جسم های برنده ایی که به آنها چاقو می گویند در امان نماندند و زخمی خفن شدند.

در حال عقب نشینی و قر یا غر زدن به حج باقر بودیم که چرا ما را وارد کوچه ایی که شناسایی نشده کردی که یکی از اهالی به ظاهر متمومل و با پرستیژ در لابلای الله اکبر و مرگ بر بیسجی فحشی بد به حضرت امام داد.

مرگ بر بسیجی و فاشیست و دیکتاتور قابل تحمل بود ولی اهانت به امام نه....

بچه ها شروع کرند جواب او را بدهند.

آشغال حرف دهنت رو بفم

کثافت عوضی مردشی از پشت بوم بیا پایین و بگو

بی شرف.

یکی از بچه ها خواست سنگی به سمت او پرت کند که مانع شدیم که اگر شیشه خانه فرد ثالثی شکست چی؟

من به فکر رفتم که به به این هواداران میر خمینی. واقعا با اهداف و آرمانهایش همه هم سو هستند!!!!!!

مانده بودم در یک پارادوکس.الله اکبر را برای میرحسین می گویند.میر می گوید بسیج مدرسه عشق است و خود را نخست وزیر حضرت امام می داند آنگاه حامیانش اینچنین؟

آیا می داند؟

قطعا می داند.!!

ولی کاش نداند تا آن دنیا خیلی پاسخگو نباشد.

دوباره سنگ ها شروع شد.بفکر فرورفتم که چه خوب می گفتند قدیمی هایمان که جنگ با سنگ جنگ فرومایگان است.

پس دوباره عقب نشینی

باز من برای روحیه دهی به بچه ها فریاد زدم :

رو به دانشگاه عزیز پشت به دشمن دون.بچا فرارررررر

وارد خیابان اصلی شدیم و بعد از چند ثانیه توجه به خود متوجه شدیم که خره بد پکیدیم.

ساعت حدود 11:30شب بود.

سخن کوتا نتیجه گرفتیم نباید با آشوب گرها در افتاد وتحریکشان کرد.چون آنها احساسی می شوندو جو گیر اگر ماهم مثل آنها بکنیم ،می شود برادر کشی.(چون به قول میر ما آشوب گریم نه آنها ولی ما معتقدیم آنها آشوب گرند نه ما اگر به کلاس اول راهنمایی برویم و ب م م بگیریم همه آشوبگریم و اگر آیه قرآن را قیاس کنیم که انما المومنون اخوه پس می دهد انما الآشوبگرون اخوه پس ما با جنگ با هم به برادر کشی دست زده ایم.

نتیجه آنکه به جمع مردم رفتیم وشروع به بحث کردیم

با هرکس که صحبت می کردیم ابتدا پیشفرضشان آن بود که ما جانی و آدم کش و دزد هستیم ولی بعد از یک ربع صحبت نرم شده و از ما شماره تماسی برای ادامه مذاکرات می خواستند که حقیر ای-میل و آدرس کشکول عزیز را می دادم.

اون شب تا ساعت سه شب مشغول مخ زدن مردم بودیم

شب خاطره انگیزی بود.

نتیجه آن شب:

هنوز ایمان که با ماشین زیر گرفته شد و رضا که چاقو خورد با عصا راه می روند

ما بقیه نتایج با خودتان خیلی طولانی شد

یا علی


نوشته شده در تاريخ شنبه ششم تیر 1388 توسط رها |

دم درب دانشگاه دیدمشون.

از اساتید برجسته و کم بدیل روابط بین الملل بود.

از اوضاع سیاسی اخیر ازشون پرسیدم.

گفت: کسی که مسابقه فوتبالی را با اختلاف 6 گل می برد

نمی رود و جلوی تماشاچی های عصبانی تیم بازنده

بیلـــ.... خ  نشان دهد!!!

 

صامت داد زدم استاد!!!

 

http://mirzasedehi.blogfa.com/

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط رها |

 

آقای موسوی شما  در اولین مصاحبه های خود اعلام کردید

" از سایت‌های ساختارشکن و بیان حرفهای تند دوری می‌کنم

 

آقای موسوی شما گفتید :

 "دولت نهم قانون‌گریز است ... زمانی کشور دچار مشکل می‌شود که بنیادها را رعایت نکنیم که مهم‌ترین آن عمل نکردن به قانون است"

آیا در حال حاضر شما بنیادها و مهمترین آن یعنی قانون را رعایت می کنید؟!

 

تاریخ 24/1/88 گفتید :

 " آن‌چه مرا به صحنه کشاند، به هم خوردن قواعد و از جمله مهمترین آن قانون شکنی و قانونگریزی است که ممکن است اگر ادامه پیدا کند به کشور آسیب جدی وارد شود. کشوری که در آن، قانون حاکم نباشد، رستگاری نخواهد داشت و این قانونگریزی را اگرچه حتی ممکن است ظاهری از خیرخواهی داشته باشد، یک حرکت رو به قهقرا می‌دانم."

حال سئوال این است که در حال حاضر شما در حال قانونگرایی و رستگار کردن کشور هستید یا قانونگریزی و تخریب آن !؟

وقتی در تاریخ 2/88/3 مورد سئوال یکی از دانشجویان قرار گرفتی که اگر 18 تیر در زمان شما بود، شما هم پشت دانشجویان را خالی می‌کردید؟ پاسخ دادی: "من در این مورد باز هم برمی‌گردم به قانون، باز برمی‌گردم به قانون و باز می‌گردم به قانون"

چگونه است امروز که اراذل و اوباش با حمایت دلارهای آمریکایی به خیابان ها ریخته و 18 تیر دیگری به رهبری شما راه انداخته اند، به قانون بازنمی گردید؟

 

از یاد برده اید که تاریخ 21 / 2 / 79 پس از برگزاری انتخابات مجلس ششم وقتی شورای نگهبان در حال انجام اقدامات قانونی خود بود ، در مصاحبه با روزنامه بیان گفتید :

" در تمام دنیا سعی می‌کنند از نشاطی که مردم به هنگام شرکت در انتخابات پیدا می‌کنند ابزاری برای وحدت ملی و حل مشکلات خود بسازند اما متاسفانه در کشور ما بعد از آن حضور گسترده مردم و انتخابات عالی و بی‌مساله ، شیوه عمل به شکلی بوده است که نه تنها آن شور و نشاط را از بین برده بلکه فضای کشور را پر از تنش و بدبینی کرده است. این روش همیشه به ضرر اسلام و روحانیت تمام شده است و این بار نیز چنین است...

آقای موسوی شما وقتی در اولین سفر تبلیغاتی خود به استان ایلام رفتید درباره علت این کار گفتید :

" این کار نشانه نزدیکی فکر من با رهبری انقلاب است چرا که ایشان نیز اولین مسافرت خود را از ایلام آغاز کردند."

 

شما در تاریخ 10/ 12/ 87 گفتید :

" مقام معظم رهبری محور وحدت ملت ماست، ایشان فردی است که پاسدار ارزش‌های اصیل انقلاب ماست و وظایف سنگینی که برای پیشبرد نظام برعهده‌ی ایشان است نمایانگر همین مسئله است. کسی که به نظام علاقه داشته باشد و بخواهد برای این کشور و نظام و در درون آن کار کند نمی‌تواند خود را در برخورد با این گونه مسائل (یعنی ظاهرسازی در تبعیت از ولایت فقیه) فریب دهد."

 

 

از یاد نبرده اید که در تاریخ 2/3/88 در دانشگاه مشهد گفتید:

 

« ولایت فقیه بزرگ‌ترین نقش را در پیروزی انقلاب داشته است و دراین30 سال بدون این اصل هرلحظه ممکن بود به فضای قبل از انقلاب برگردیم. ولایت فقیه ما را درمقابل کودتا و خودمختاری‌ها حفظ کرده است و من با قبول این اصل وارد عرصه‌ انتخابات شده‌ ام .

سخنان مورخ1/20/88 شماست که گفتید :

"ما در کشور خود یک قانون اساسی داریم که در آن جایگاه نهادهای مختلف به دقت مشخص شده است و ما هم باید از همین جا شروع کنیم؛ اینجا بحث از سلیقه‌ اینجانب و دیگری بیهوده است و اگر کسی به قانون اساسی اعتقاد نداشته باشد و نامزد شود، با مردم خدعه کرده است. بنده هم به ولایت فقیه معتقدم و اگر انتخاب شوم برای حل مشکلات مردم حتما ارتباطی قوی با مقام معظم رهبری ایجاد خواهم کرد. ممکن است مشکلاتی در قانون داشته باشیم، ولی راه‌حل درست این است که از همان راه قانونی وارد عمل شویم. به علاوه اینکه بسیاری از سیاست‌هایی که در کشور گذاشته می‌شود، در سکوی قانون اساسی امکان پیگیری دارد."

 

در نهایت به وصیت نامه امام رجوع می کنیم . کلامی از آن پیرفرزانه که گویا این روزها را به وضوح می دیده است

 "من در طول نهضت و انقلاب به واسطه سالوسی و اسلام‌نمایی بعضی افراد ذکری از آنان کرده و تمجیدی نموده‌ام که بعد فهمیدم از دغل‌بازی آنان اغفال شده‌ام. آن تمجید‌ها در حالی بود که خود را به جمهوری اسلامی متعهد و وفادار می‌نمایاند و نباید از آن مسائل سوءاستفاده شود و میزان در هر کس حال فعلی اوست".

 

زنگ انشا تمام شد.

 زنگ حساب است و نوبت دیكته نوشتن.

 قلم ها را بردارید!

 بنویسید

«فتوت»! خط تیره «فتنه»!

خط روشن «ارادت و عدالت علی»!

نقطه سر سطر!...

چه كسی بود آن 5/24میلیون رای و آن 40میلیون رای را نخواست ببیند و «همه» را غلط نوشت؟

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط رها |

طرفین جریان، هم از سوی امیرالمومنین و هم در طرف مقابل، از مدعیان اسلام و قرآن بودند، مدعیانی که هر دم از شدت عبادت بر یکدگر پیشی می­گرفتند. یاران رسول الله ، یارانی که در جایگاه­های گوناگون مورد تقدیر ایشان قرار گرفته بودند در هر دو سو نمایانند. طلحه­الخیر و سیف­الاسلام، نام های آشنایی هستند که در این میان عرض اندام می­کنند. سعد ابن ابی­ وقاص ها در میان آنان بیشمارند. پیامبر رحلت فرموده اند و زمانه، زمانه­ی آزمایش است. هر دو طرف با تفسیری که از اسلام داشتند مدعی خلافت شده و مردم در این میان حیران مانده اند. یک طرف ریش سفید هایی هستند که سال ها در رکاب پیامبر جان فشانی نموده اند و آن طرف علی است، داماد پیامبر که تنها گناهش جوانی­اش بود و تنها یاورش فاطمه، دختر نبی خدا. تاریخ اسلام آبستن فتنه­ای بزرگ بود، و نتیجه سقیفه آن شد که... و از هر دو سو ندای الله اکبر به گوش می­رسد.

... سال ها گذشته است و مردم پشیمان از انتخاب خود به سراغ علی ابن ابیطالب می­روند. از وی شنیدند که عدالت علی را تاب آوردن ، کار هر کسی نیست. فرموده ی علی را ساده انگاشتند و شعاری سطحی  که تحملش کار دشواری نخواهد بود. علی علیه­السلام حکومت عدل را آغاز می­کند و ... چقدر سخت است عدالت علی را تاب آوردن برای مدعیان دین و دیانت... برای سیف الاسلام و طلحه الخیر و امّ المومنین عایشه. و در این فتنه صف عمار و مالک از طلحه و زبیر و عایشه جدا گشت و نتیجه آن شد که ... و از هر دو سو ندای الله اکبر به گوش می­رسد.

گذشت زمان حادثه ای دیگر را پدید آورد. این بار قرآن بر نیزه، صفین را جولانگاه بلا ساخت و آزمایش و امتحان و تشخیص و انتخاب. در این حادثه نیز تنها مالک ماند و عده­ای اندک از یاران علی . بسیاری از ساجدان درگاه نفس، سجده ی خود بر شیطان را نمایان ساختند و چقدر سخت است عدالت علی را تاب آوردن و نتیجه آن شد که ... و از هر دو سو ندای الله اکبر به گوش می­رسد .

زمانه گذشت و چرخش تقدیر، آزمایشی دیگر پدید آورد ، آزمایشی دشوارتر از سابق. این بار جنگ، جنگ پینه­ی پیشانی و سجده­گاه بر شیطان و مهر و تسبیح و موهای ژولیده از شدت عبادت است با شمشیرِ داماد پیامبر. و کدام فتنه از این سخت تر؟ الله اکبر را زمزمه می کردند و ذکر خدا را و چقدر سخت است تاب عدالت علی را آوردن و غربال امتحان خداوند روز به روز عده ای را از صف یاران حق جدا ساخت. «لتغربلنّ غربله» و نتیجه آن شد که... و از هر دو سو ندای الله اکبر به گوش می­رسد .

و اما چه زیبا گفت  که «کن فی الفتنه کابن لبون»: در فتنه چون بچه شتری باش که نه بر تو سوار شوند و نه بتوانند از تو شیر بدوشند.

امروزه نیز فتنه ها همچنان ادامه دارد و غربال امتحان الهی روز به روز وظیفه ی خود را انجام داده است و آنکه با علی مانده در نمانده. شیخ فضل الله و مدرس و کاشانی و خمینی را دیده ایم و امروز نیز علی ... و باز هم از هر دو سو ندای الله اکبر به گوش می­رسد ... و کدام الله اکبر؟ این بار نتیجه­ را چگونه خواهند دید و آیندگان چگونه قضاوت خواهند کرد؟

و ما در کدام صف ایستاده ایم؟...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388 توسط رها |

 

ابن اثیرمورخ قرن ششم هجری :

«... چون کار حسین بدان گونه رسید ابن زیاد، عمربن سعد را خواند و گفت : «برو برای جنگ حسین که اگر ما از او آسوده شویم تو به محل ایالت خود خواهی رفت». عمربن سعد عذر خواست. ابن زیاد گفت : «قبول می­کنم به شرط اینکه فرمانداری  ری را به ما پس بدهی.»
چون آن سخن را شنید گفت : «یک روز به من مهلت بده که من مطالعه و مشورت کنم.» چون عمرسعد وارد سرزمین کربلا شد روزی حسین بن علی برایش پیغام داد که با تو سخنی دارم و بهتر آن است که امشب با من ملاقات کنی. عمر سعد اجرای امر کرد و با پسر و غلامش دور از انظار سپاهیان به ملاقات حسین رفت.
حسین به او گفت : «تو می­دانی که من پسر کیستم. از این اندیشه ناصواب درگذر و سلوک طریقی اختیار کن که متضمن صلاح دنیا و آخرت تو باشد. از اهل ضلال ببر و به من پیوند و بر خاری دنیای غدار مغرور مشو.» عمر سعد جواب داد : «می­ترسم ابن زیاد خانه­ام در کوفه خراب کند.»
حسین گفت : «سرایی بهتر از آن به تو می­دهم.» ابن سعد گفت : «در ولایت کوفه ضیاع و عقار دارم، از آن می­اندیشم که پسر مرجانه همه را تصرف و مصادره کند.»
حسین مجددا گفت که اگر آن ضیاع و عقار هم تلف شوند تو را در حجاز مزارع سرسبزی می­بخشم که هزار بار از مزارع کوفه بهتر و مفیدتر باشد. چون عمرسعد متوجه شد که در مقابل سخنان راستین فرزند علی بن ابی طالب جوابی ندارد بدهد سردرپیش افکند و پس از لختی تامل گفت : «حکومت ری را چه کنم که دل در گروی آن دارم ؟»

حسین بن علی پس از شنیدن این سخن از حب جاه و حرص و آز پسر سعد و قاص در شگفت شد و فرمود : «لااکلت من برالری» یعنی : «امیدوارم از گندم ری نخوری.» عمرسعد با وقاحت جواب داد : «اگر گندم نباشد جو توان خورد.»

پس از وقاعة كربلا وشهادت امام سوم شيعيان و يارانش بسبب حوادث متواتري كه رخ داد عمرسعد نه تنها بمقصود نرسيد و حتی از جو ري نخورد بلكه سر در اين سودا گذاشت و بفرمان برادر زنش، مختار بن ابو عبيدة ثقفي كه بر كوفه تسلط يافته بود خود و پسرش ‹‹ حفص›› بهلاكت رسيدند.

میر؛ تو را نیز سرنوشتی چون عمر بن سعد بن ابی وقاص در انتظار است. شک نکن که در این ماجراها هرچه شود ،چه شکست بخوری و چه ظاهرا پیروز ذلیل این بازی هستی.

به خود آی و در برابر ولیت خاضع باش تا شاید هدایت شوی .

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط رها |
سلام

اصلا حالم خوش نیس  و نوشتنم نمی آید.

ولی یه نکته بگم و خلاص

همون قدر که گرایش به ولایت برای فرزند آدم و خود آدم یک صعود آزاد فراهم کرد و می کند انحراف از ولایت نیز انسان را به سقوط آزاد وا می دارد.

وقتی آدم از بهشت اخراج شد تنها با گرایش به ولایت و اهل البیت بود که غم از او برداشته شد.

نمونه اعیان گرایش به ولایت حر بن یزید ریاحیست.

حری که در سپاه یزیدان بود در عرض چند لحضه با گرایش به ولی با یک صعود آزاد به بالاترین مقام بشریت یعنی شهادت در رکاب ولی(حسین علیه السلام ) رسید.

ولی انحراف از ولایت نیز در تاریخ بسیار داشتیم .

طلحه و زبیر شاید بهترین نمونه ها باشند.

آنها عمری در رکاب ولایت نبی بودند و در اوج بسر می بردند.ولی هنگامی که لحضه ای از ولی (علی علیه السلام ) انحراف گرفتند محکوم به سقوط آزاد شدند و خسر الدنیا و الاخره شدند.

حال بیاییم نگاهی به قرآن خدا باندازیم

 

أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ .(سوره عنکبوت آیه دوم)

آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم رها مى‏شوند و مورد آزمايش قرار نمى‏گيرند ؟؟؟؟

آری برای همه مان صحنه امتحانی فراهم شده است.

زمانی برای طلحه و زبیرو زمانی برای نخست وزیر هشت ساله سالهای سخت.

میرحسین عزیز محکوم به سقوط آزادی چون از ولی انحراف گرفتی. خواهشا به خود آی اگر واقعا از روی غفلت منحرف شده ای از ولی!!!

و الا برایت طلب مرگ میکنم تا آن ناسی که ملک آنها هستی با تو محکوم به سقوط آزاد  نشوند.

نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام خرداد 1388 توسط رها |

 

 

جهان سوم اسمیست برازنده ما

نه حضور حداکثری در انتخاباتمان برگرفته از فهم صحیح از دمکراسیست و نه اعتراضات بعد از انتخاباتمان

همه از سر شور و احساسات است.

شوری حداکثری و شعوری حداقلی

به امید رسیدن به بلوغ سیاسی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط رها |

 

الناس علی دین ملوکهم

آری

چه زیبا فرمود که مردم پیروی رهبرانشانند.

صبح شنبه تمامی رفقای دوم خردادی ام با بنده تماس گرفتند و پیرزوی احمدی نژاد که خود در شهر و دیار خود دیده بودند را تبریک گفتند و بنده نیز به آنها حضور حداکثری مردم را مبارک باد گفتم.

ولی از آن جایی که ملوک آنها "که برای احیای قانون به عقیده آنها در حال مرگ "‌حاضر به تمکین قانون نشدند و با بیانیه هایشان التهاب ایجاد کردند شد آنچه شد و در حال شدن است.

اگر آقایان قاونون گرا هستند باید کاری همانند محسن رضایی کرده و اعتراض خود را در چارچوب قانون یعنی ارایه مدارک  و اسناد به شورای نگهبان و درخواست پیگیری ازاین نهاد می داشتند نه آنکه با دست پس بزنند و با پا پیش بکشند و اول بگویند راهپیمایی سراسری از انقلاب تا آزادی داریم بعد بگویند نیایید و همچنین بگویند بیایید اعتراض آرام کنید و بعد دربرابر ضرب و شتم عیادی خود سکوت کنند و ده ها ضد و نقیض و تناقض گویی که از این جمع صداقت محور قانون پرست دیده شد.

خداوند همه را هدایت کند

بخصوص ملوک را که ناس به دین آنها هستند.

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 توسط رها |

 

رای جمعه رای به اسلام و انقلاب بود

 

 

پیروزی گفتمان امام و انقلاب مبارک

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 توسط رها |
 

چقدر برایم تعجب آور شد وقتی دیدم چه کسانی ادعای اخلاق کردند و از دروغ نالیدند و وااسفا سردادند.

برایم سوال است دروغی درباره هاله نور بدتر است یا متهم کردن و تهمت زدن به دروغگویی؟

کدام بد اخلاقی تر است؟

می آیند می گویند قبل از حکم دادگاه نمی توان کسی را محکوم کرد و بعد حدیث می خوانند که دروغ از مومن سر نخواهد زد و در مرحله بعد در غیاب رقیب او را بدون حکم دادگاهی و ... دروغ گو خطاب می کنند.

آن هم با شاهد آوردن چند شاهد مثال محدود و شبهه ناک.

برادر مگر می توان با چند بار ارتکاب عملی کسی را به آن عمل منتسب کرد؟

مثلا اگر شما چند بار به مزرعه ایی بروید وبیل بزنید مگر صفت کشاورز به شما تعلق می گیرد؟

کاش مدعیان می آمدند و منصفانه تناقض گویی های خود را در طول این مدت بررسی می کردند و  ...

کدام بد اخلاقی تر و گناهش اشد است؟

تهمت یا دروغ؟

مگر حدیث نداریم حرمت المومن افضل من حرمت الکعبه؟

قطعا جواب خواهند داد دروغ گو مومن نیست پس حرمت ندارد!!!!

الله الله بالیوم الحساب

بد انتخاباتی شده است.

کلکسیون بد اخلاقی

از مسیولین ارشد نظام

از هر دو جناح.

عجیب استرس و نگرانی بر من حاکم شده.

خدا یا سکینه ای عطا کن

دل و دماغ نوشتن رجعت کرده.

فقط دعا

بیاییم فردا روزه بگیریم و نذر کنیم که خداوند بر قلوب حاکم شود و بخواهد هر چه صلاحمان است.

یا علی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم خرداد 1388 توسط رها |

 

وقتی که حق و باطل تنها یک لبه شمشیر با یک دیگر فاصله پیدا می کنند

 

همایش زنان حامی احمدی نژاد

همایش زنان حامی احمدی نژاد

آمده بودم چیز دیگری بگویم ولی سری به سایت قلم زدم  

چون خودم رو آدم منصفی می دونم وظیفه دونستم این تصاویر رو قرار بدم

وقت ندارم تحلیل کنم

حرم مام رضا هستم

می خواند کتابخونه را تعطیل کنند

عمری باشه فردا

اینحا پیش آقا عجیب آرامش حکم فرماست

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط رها |

سلام

جدیدا به این نتیجه رسیدم که آخرت خودم را برای دنیای دیگران به باد ندهم.

فلذا سعیم بر این بود تا در حمایت از هیچ شخص و حزبی افراط نکنم و جانب احتیاط (شرعی و نه مصلحتی ) رو رعایت کنم و به اصطلاح پیاده نظام حزب و گروه و شخصی نباشم و از بالا به قضیه نگاه کنم.

ولی چند روزیست عجیب نگران اوضاع شدم. بنظرم داره یه انحراف شکل می گیره.

تصورم این بود میرحسین صاحب اراده است و شاید مثل خاتمی نیست که دیگران برایش تصمیم بگیرند.

ابتدا نیز خوب وارد کار شد.

برای مثال خط قرمزهایی که برای کسانی که می خواهند در ستادش فعالیت کنند.

دیدار نکردن با اعضا دفتر تحکیم

سخن از امام و شهدا گفتن

و ....

ولی بعد ایشان کارهایی کرد که موجب نگرانی حقیر شد.

نمی خواهم زیاده گویی کنم ولی متاسفانه ایشان صحبت هایی کرد که دوست دارم این گونه باشد که عقاید ایشان نیست.چون میر حسین را این نمی دانستم.

موضع ایشان درباره فلسطین

موضع ایشان درباره امریکای لاتین

موضع ایشان درباره نهضت آزادی

میدان دادن به مشارکتی هایی که اصلا در چهارچوب خط قرمزهایی که حضرت میر ابتدا مشخص کردند قرار ندارند.

اراجیف نگاری درباره حماس وفلسطین در روزنامه ستادی ایشان(اندیشه نو)

اوضاع ستادهای جوانانشان و فستیوالهای شادی انتخاباتی ایشان

که بنظرم می رسد که کار از دست میر انقلاب در رفته و موجب نگرانی حقیر گشت که اگر الان نتواند ایشان ستادش را کنترل کند بالطبع دولتش را نیز نمی تواند.

البته این حالتیست که من دوست دارم باشد که این مواضع آقای موسوی نباشد، بلکه اطرافیان هستن  که از موقعیت ایشان سواستفاده می کنند و صدایشان را از ستاد و کلام ایشان بلند می کنند.

حالت های دیگر هم متصور است که ان شالله آنها نیست چون میر حسین هر چقد اصلاح طلب باشد یک پایبند به اصول  متعهد است در منظر بنده.

پس نگران

ابتدا برای سیر انقلاب اسلامی و بعد از عاقبت میر امام و شهدا

که تاریخ بسیار بیرحم است و احساسات در آن راه ندارد.

پ ن

س ح ز شبهاتی مطرح کردند که قصد داشتم در این پست به آنها پاسخ دهم ولی رشته کلام این گونه شد.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط رها |

 

میر حسین تو را چه شده است؟

 

تصاویر خود گویاست

 

تصاویر گویاست

 

تصاویر خود گویاست

 

تصاویر خود گویاست

 

تصاویر خود گویاست

 

 

 

بیاین درباره این بحث کنیم که به چه قیمتی باید رئیس جمهور شد و مسولیت  شرعی که هر از گاهی دامن گیر کسی می شود را ادا کرد؟

و باز بر می گردیم به این سوال اساسی که هدف وسیله را توجیه می کند یا خیر؟

یکی از ضعف های دمکراسی این نیست که همه به طور مساوی یک رای دارند؟

بیاید درباره این صحبت کنیم.

دل نمی اد

شاید دور از حقیقت باشد.

جمله اول را تغیر می دهم

دلم می خواهد حداقل این باشد :

میرحسین تو را چه کرده اند؟

نوشته شده در تاريخ شنبه نهم خرداد 1388 توسط رها |

شهادت حضرت فاطمه زهرا ، ام ابیها رو تسلیت عرض می کنم

 

 

فردا دانشگاه الزهرا مراسم تدفین شهداست.

تونستید برید.

  چندتا توصیه به رفقا

لطفا در هر نظر به یک مقوله بپردازید. چون مباحث زیاده. و از هر دری سخن گفتن یعنی به نتیجه نرسیدن

لطفا حتما رعایت اختصار رو داشته باشید.

ان بار گفتم بازم می گم وبلاگ محیطی ساندویچی است و باید توخود حدیث مفصل بخوانی از این مجمل

در آخر  منتظر دعای خیرتان در این روزها و نظراتتان هستم

یا علی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط رها |

سلام

خدمت محمد عرض نمایم که عدالت نیوز از من خواستن این سوالی که شما مطرح کردید و جوابش رو بگذارم

و بنده به وبلاگ شما سر نزدم تا دیگر نظرات را منعکس کنم.

(خواستم خودم رو بری الضمه کرده باشم.)

بنظرم می اد توی این مطلب نظر پرنده را بگذازم که فکر کنم .ایشون به شیوه ی که اگه اسمش رو درست بگم نوعی استفهام انکاریست سعی در تبیین عملکرد مثبت رییس جمهور مردمی و مکتبی جناب آقای دکتر احمدی نژاد دارند

پرنده برامون نوشته:

احمدی نژاد برای ریاست جمهوری در دوره ی دهم مناسب نیست چون...
چون به مناطق محروم رسیدگی می کند.

چون فساد مالی ندارد.

چون اسراییل و هم پیمانانش از او حمایت نمی کنند.

چون به احیای گفتمان انقلاب اسلامی پرداخته است.

چون واقعا مدرک دکتری گرفته است.

چون سخنانش را با دعای فرج شروع می کند.

چون بدهی های خارجی کشور را کاهش داده است.

چون با گروه های ضد انقلاب دیدار نداشته است.

چون به مبارزه با مفاسد اقتصادی پرداخته است.

چون مقابل اسکتبار جهانی و هم پیمانانش ایستاده است.

چون نمی گذارد ۴۰ تن سیب زمینی مانند ۱۳۰ تن پیاز بگندد.

چون سهام عدالت را بین مردم پخش کرده است.

چون به تمامی استان های ایران سفر کرده است.

 

 



چون بنزین را سهمیه بندی کرده است.

چون سیاست خارجی عزت مند را استوار کرده است.

چون به شعارهای عوام پسند و غیرواقعی روی نیاورده است.

چون از بیت المال برای تبلیغاتش مصرف نکرده است.

چون به مخالفانش توهین و پرخاش نمی کند.

چون به دنبال پرکردن جیب خود و خانواده اش نیست.

چون مدافع حقوق مظلومان عالم است.

چون اولین نفری است که به فکر جراحی اقتصاد ایران است.

چون پایبند به گفتمان اصول گرایی است.

چون بسیار بسیار پر کار بوده است.

چون سعی در ایجاد فجایعی نظیر 18 تیر نداشته است.

چون توهین های صورت گرفته به خودش را می بخشد.

چون جلوی تفکیک دین از سیاست را سد کرد .

احمدی نژاد برای ریاست جمهوری در دوره ی دهم مناسب نیست چون . . .

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم خرداد 1388 توسط رها |

سلام

مثل اینکه محمد یه سوال از عدالت نیوز داشته که عدالت نیوز از منظر خودش خواسته به اون سوال جواب بده

سوال محمد اینچنین بوده:

عدم ثبات مدریتها رو در دولت نهم چگونه توجیه میکنید؟

بخوانبد جواب درعالم وبلاگ نویسی مبسوط عدالت نیوز را

سلام
در جواب آقای محمد که از عدم ثبات مدیریتی در دولت احمدی نژاد پرسیدند باید بگویم : دکتر وقتی قصد ورود به انتخابات را داشتند که آقایان لاریجانی و قالیباف هم در جبهه اصولگرایان بودند . آن موقع اصولگرایان به دو دسته مدرن و سنتی تقسیم شدند . دسته مدرن طرفدار دکتر و سنتی طرفدار لاریجانی بودند که در نتیجه و بررسی نهایی تصمیم بر حمایت کامل از آقای لاریجانی شد.
اینها را گفتم که بگویم دکتر به تنهایی و بدون حمایت هیچ حزب و گروهی آمدند و عده ای از دوستانشان در شهرداری و جاهای دیگر جمع شدند و ستاد مردمی تشکیل دادند و باقی ماجرا .
بعد از انتخابات هم دکتر با همان گروه کارشان را ادامه دادند و از هیچ حزبی کمک نگرفتدند . البته کسانی چون باهنر که در ابتدا مورد اعتماد بودند لیستهایی به دکتر داد و چند وزیر هم از لیست وی انتخاب شد اما بعد از ناکارامدی این افراد و خلع مسئولیت رابطه دکتر با آنها هم تیره شد.
اخلاق احمدی نژاد به صورتی است که ارزش و هدفی برای خودش تعریف کرده و این ارزشها را هم از گفتمان انقلاب و امام ره و ... گرفت که به هیچ وجه هم حاضر نیست از هدف و ارزشی که برای خودش تعریف کرده کوتاه بیاید و دلیل تغییر و تحولات زیاد کابینه به این دلیل و عدم اجرای میثاق نامه ای که قبل از ورود امضاء کردند است . البته بسیاری از مدیران هم جابه جا شدند تا با نقطه قوتی که دارند در جاهای دیگر از آنها استفاده شود.
و این رمز موفقیت یک مسئول است که وقتی کسی را که قدرت انجام کاری ندارد بدون رودربایستی کنار گذاشته و جایگزین میکند و این دلیل بر عدم ثبات نیست . بلکه نشان دهنده ثبات و قدرت بالای تصمیم گیری احمدی نژاد است و با کسی شوخی ندارد.

اما سوال من اینجاست که اگر ما در سالهای گذشته ثبات مدیریتی داشتیم و اگردر 25 سال گذشته ما مدیران قوی داشتیم چرا وضع مملکت ما آنگونه بود ؟

آقای محمد من از شما و دوستانتان میپرسم : اگر در این دولت مدیریت نبود کارهای خارق العاده ای چون سهمیه بندی بنزین ( که بزرگترین طرح الکترونیک در ایران بود ) یا انرژی هسته ای ( که از 20 عدد سانتریفیوژ به 7000 عدد رسید و عزت و اقتدار کشور به آن گره خورده بود ) یا انجام 60 سفر به تمام استانهای کشور ( که در عقل هیچ کس نمی گنجید ) یا به ثمر رساندن حدود 90 هزار طرح نیمه تمام از 19 سال پیش تا به حال بر زمین مانده و بیش از 98 هزار طرح مصوب در این دولت که در حال انجام است انجام میشد ؟؟ اگر این مدیریت و شهامت در دولتهای قبل بود حال وضع مملکت خیلی بهتر از اینها بود .
اگر خاتمی هم به جای تدارکاتچی بودنش برای بعضی آقایان کمی ثبات نظر داشت وضعش آنگونه نمیشد .

مطمئن باش اگر احمدی نژاد هم یاران خود را از باند هاشمی و اصلاحات و و حتی اصولگرایان مدعی و سهم خواه که دولت احمدی نژاد را حیاط خلوت خود میدیدند... انتخاب میکرد و آنها را هم سهمی بود ، الان این همه تخریب و تهمت و توهین نمیکردند . آن موقع همه می گفتند که احسنت بر احمدی نژاد و مدریتش و و و . چون تامین بودند و پادشاهی شان ادامه داشت . ولی احمدی نژاد این دستها را قطع کرد و این همه حرفها را پشت گوش انداخت و با حمایت رهبر عزیز و عنایات امام زمان عج به کار خود ادامه داد .

متن زیاد شد . البته بگویم سوال شما کلی بود و من برداشت خودم را نوشتم اگر سوالات را جزئی تر بفرمایید بهتر جواب میدهم . البته این را هم میدانم شما با جوابهای من و امثال من قانع نمیشوید ولی من وظیفه ام را انجام میدهم . موفق باشید.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم خرداد 1388 توسط رها |

سلام

این مطلب آخری که نظرات محمد  بود با انتقادات تند چندتا از دوستان مواجه شد که بنده در این پست قصد دارم نظرات اونها رو بگذارم

امین عارفی گفته:

به نام حي سبحان

سلام
تخريب و تهمت زدن بدون سند مدرك كار آدمهاي عاجزه و نوعي گدايي راي
تخريب دولت توهين به مردم به حساب مياد. شعور سياسي مردم به حدي رسيده که فقط با اتکا به اسناد و مدارک، پذيراي ادعاهاي عنوان شده هست. و هر چه احزاب و گروه‌هاي مخالف دولت، تخريبها و توهين‌هاي بدون سند و مدركشونو بيشتر کنن مردم بيشتر به سمت دكتر احمدي‌نژاد متمايل ميشن.
عملکرد دولت نهم در طول اين سالها براي همه کاملا مشخصه، من نميدونم چرا احزاب و گروه‌هاي مخالف فکر مي‌کنن که مردم عملکردهاي دولت رو نمي‌بينن و به حرف اونها گوش ميدن؟
اونا اگر سوابقشون قابل دفاعه به جاي تخريب ديگران از عملکرداي خودشون حرف بزنن.

ما منتظر ارائه مدارك آقا محمد هستيم.

يا زهراي علي مددي

انا مجنون‌الحسين يا ثارالله

---------------------------------------------

عدالت نیوز هم که فکر کرده نظران محمد نظرات شخصی بنده است اولش به من توپیده .

عدالت نیوز گفته:

سلام محمد
من تو وبلاگ رها با شما آشنا شدم و دیدم دونسته و ندونسته تهمت هایی به دولت نهم میزنی که درست نیست وظیفه دونستم اگه واقعا دوست داشتی بیا سوالاتت رو تو وبلاگ من بپرس در حد توانم جواب میدم .

راستی این رو میدونستی در آمد نفتی ایران تو 8 سال جنگ 192 میلیارد دلار بوده که با پایین اومدن 400 درصدیه ارزش دلار الان میشه حدود 500 میلیارد دلار . راستی این پول چی شد ؟

------------------------------------------

عدالتخواه هم بجای اینکه مثل عدالت نبوز با آمار جواب بده گفته هرکس به شعور خودش رجوع کنه خیلی چیزهارو میفهمه

علیکم انفسکم

عدالت خواه گفته :

سلام
اولا برطبق گزارش خزانه ونه مطبوعات فله اي كل درامد نفتي ايران يكصدونودميليارد دلار بودثانيا دوستاني كه مي نويسند اينقدر ميليارددلار از لحاظ شعوري به شعورشون مراجعه كنند ميشه به خاطر چندده ميليون دلاررييس جمهور وبه راحتي تكونش داد سوال اينجاست يكصدوبيست ميليارددلار گم شده هيچكس سراغشو نميگره؟؟؟؟؟؟؟
گاهي نبايد جواب علمي به بعضي سوالات داد بايد به شعور سوال كننده خنديد ياگريه كرد انتخاب با شما
والعاقبة للمتقين

البته ناگفته نمونه که محمد منبع صحبت هاشو اورده

البته وقتی من منابع دیدم یاد ضرب المثل عمیق پارسی افتادم که

به روباهه می گند شاهدت کیه می گه دمبم

توصیه حضرت رها به دو یا چند طرف

1.سعی کنید مستند صحبت کنید

2.از اونجایی که وضعیت آمار کشور داغونه از گفتمانهای دو یا چند طرف صحبت کنید.

3.بیشتر ایجابی صحبت کنید نه سلبی

التماس دعا

یا  علی

 

نوشته شده در تاريخ شنبه دوم خرداد 1388 توسط رها |
قالب وبلاگ