تبليغاتX
کشکول
کشکول
ای کاش تو مرا می کشتی...

سلام

ق ن :

(این مطلب رو برای جایی دیگه نوشتم

حیفم اومد براتون نگذارم

اگه حوصله ندارید نخونید

خیلی شخصیه)

 

 

سوم دبستان بود

اواخر آبان

از امارات اومدیم ایران

مدرسه صفاکار ثبت نام کردم

با حمید هم کلاس شدم

هم محله ای هم بودیم

صبحا ساعت 7 میرفتم در خونه شون

همیشه 7:20 میومد

3 سال

تا آخر پنجم

سه سال تقریبا هر روز تو بن بست حمید اینا فوت بال بازی می کردیم

داداش حمید مسعود هم بود.

دو سالی از ما بزرگ تر بود.

بنظرم آدم خود پسندی میومد

خیلی باش مرتبط نبودیم

توی مسابفه های کانون رقیب اصلیم بود.

هم مسابقه های علمی

هم پینگ پنگ

آخرای کلاس پنجم بودیم که حمید اینا خونه شون رو فروختند و از محله مون رفتم

یه روز بعد از ظهر بود

شاید آخرین گریه عمرم اون روز بود...

خونه جدیدشون خیلی از خونمون فاصله نداشت.

ولی 70متر فاصله کجا و حدود 700 متر کجا

دیگه کم کم رابطه مون کم شد

مدرسه هامون هم دیگه یکی نبود.

................................

از سال اول راهنمایی دیگه کانون مسجد محله مون نرفتم

علتش هم یکی رفتن به کانون های قوی دیگه بود.

و علت اصلیش راکد شدن کانون محله مون بود.

کانونی که دوم استان بود کارش به جایی رسید که کلا راکد شد.

علتش هم یه چیز بیشتر نبود و هس

کار تشکیلاتی نکردن ما بچه حزب اللهی ها

نیرو سازی نکردن برای ادامه مسیر.

چون می خوام یه چیز دیگه بگم خاطرات و تحلیل ها رو سانسور می کنم.

.......................

دوم دبیرستان

من دیگه از بچه های مسجد شیخ بهایی شده بودم.

مسعود و رفقاش میرفتند برا کنکور، کتابخونه جدید مسجد محله خودمون درس می خوندند.

بعد کنکور یه سالون گرفته بودند می رفتند فوتسال

اتفاقی یه روز حمید رو دیدم

گفت یه سالون گرفتیم امروز بچه هامون کم اند می ای؟

گفتم باشه.

ده، بیست تا گل زدم

یه بار یه توپ رو خراب کردم.

مسعود به شوخی گفت:

به این پاس ندید

خراب می کنه

من جدی گرفتم

خیلی  ناراحت شدم

خیلی

گفتم بار اول و آخرم بود که با اینا می رم بیرون

چند ماهی گذشت

یه شب نرفتم مسجد شیخ بهایی

رفتم مسجد خودمون نماز

دیدم حمید اینا بچه های محل رو جمع کردند

برا نماز

کارت نماز می دادند و ...

خوشم اومد

رفتم تو تیم مسئولای کانون

 از امیر و حسین

(پسر دایی های بابای حمید و مسعود )

ازشون خوشم اومد

ساده و بی الایش

و کاری و جدی توی کار

مهدی امین الرعایا هم بودش

اونم از سوم دبستان تا سوم راهنمایی هم مدرسه ایم بود

و تا همین چند ماه پیش هم محله ایی!!!

شروع به کار کردیم

 دو سال بعد من اعتصامی رو اورد کانون

نمی خواست بیاد

اونم از برخورد اولیه بچه ها آزرده شده بود

مثل من

اون روز تو فوتسال

عیب اصلیمون همین بود

خیلی سخت کسی می تونست جذبمون بشه

چون برخورد اولمون جوری بود که کسی که نمی دونست قضیه چیه فک می کرد خیلی مغرور و متکبریم

ولی وقتی میومد تو باغ کلی حال می کرد و رفتنش سخت می شد.

اعتصامی هم به جمعمون اضافه شد.

کانون دوباره جون گرفت

امیر و حسین بچه پول دارای ما بودند.

چندتا ماشین داشتند

و یه خوه گنده

که طبقه بالاش خالی بود.

اونجا شده بود پاتوق ما

جالبه برام

کلاس سوم دبیرستان بودم

شب های تابستون بیش از دو سومش رو نمی رفتم خونه

پیش هم بودیم

ولی خونواده هامون اصلا گیر نمی دادند که شبا کجایید و چی کار می کنید.

چون شناخت و اشراف خوبی به جمعمون داشتند

یه نکته تربیتی هم بگم بد نیس

این اواخر فهمیدم بابام بعضا با خونواده حمید اینا تماس داشتند و

آمار ما را از اونام در می آوردند

کلا رفتارامون رو چک می کردند.

ما یه گروه دوستان توپ بودیم

واقعا عالی بود.

هر شب تا خود اذون صبح می خندیدیم

بدون این که گناهی بکنیم

باورتون نمی شه

 وقتی امیر که پیر و مرشد ما بود می رفت تو کوک حمید

چی میشد!!!

ولی من بازم با مسعود کنتاک داشتم

رابطه مون حسنه شده بود

و با هم هم خیلی رفیق بودیم

ولی تو تموم جلسات کانون دو سر طیف بودیم.

کانون دوباره جون گرفت

باورتون نمی شه

جوری به کانون دل داده بودیم که

شب کنکورم تا آخرای شب تو کمیته انضباطی بودم

برای اینکه از بچه شرای سابق

تعهد بگیریم و ....

تا وقتی که من کنکور قبول شدم

رفتم تهران

حمید و مسعود و امیر و حسین هم رفتند ققنوس رو راه انداختند و اونام کمتر کانون وقت گذاشتند.

ققنوس یه شرکت کامپیوتریه

اعتصامی موند تو کانون و مهدی

دیگه رابطه ما کم شد.

هر وقت من میومدم اصفهان طبقه اول مسعود اینا جمع می شدیم

شب تا صبح

صحبت می کردیم

بچه ها حال و حوصله سابق رو نداشتند

شاید بخاطر درگیر شدن با بازر کار و دغدغه های اون بود.

از جمع پنج تایی ما که همیشه تا نماز صبح قهقهه می زدیم

فقط من بیدار می موندم و مسعود

سه تا دیگه مون خوابشون می برد.

تو این شب زنده داری ها و گفتگوهایی شبانه من و مسعود از لحاظ فکری و اعتقادی خیلی به هم نزدیک شدیم

دیگه رفقات من و حمید در حاشیه رفاقت من و مسعود بود.

تابستون 83 بود که پنج تایی و اعتصامی با هم مشهد رفتیم

که قضیه اون بمونه بعدا

ما پنج تا آدمای خیلی باحالی بودیم

عاشق فیلم آژانس شیشه ایی بودیم

چند وقت یه بار می دیدیم

همیشه از دیالوگاش استفاده می کردیم

مسعود و امیر دقیقا جایی که باید از دیالوگای آژانس استفاده کنن استفاده می کردند.

و فضای جمع رو می ترکوندند.

دیگه تفسیرش باشه با اهلش(آژانس)

برا حسن ختام :

بعد از 5 سال دوباره تصمیم گرفتیم باهم بریم مشهد.

مسعود با حنانه و امیر با  حورا با مامانای حورا و حنانه با دو و مسعود اینا می یومدند.

من و حمید هم از تهران قرار شد بهشون  ملحقشیم

حسین جدیدا اومده فامیل ما رو  گرفته

حدود دو هفته پیش با هم کربلا بودند

قرار شده نیان.

اتفاقی افتاد که مردد شدم برم مشهد

حمید ساعت 17:30 از آرژانتین بلیط داشت

ساعت 17:25 دو تا پیامک به حمید و مسعود فرستادم به این مضمون:

"بلیطای ما رو باطل کردی رفت؟"

حمید جواب داد:

Haji man aval kar ye teraktor dashtam amah ala hamon nam nadaram

مسعود  مطمئن شد که می خوام مشهد رو نرم

جواب داد:

" حالا ته خط اعدامی را من معلوم می کنم."

به سید میرعابدینی گفتم :

سید یه استخاره بکن

استخاره کرد و گفت:

خیلی خوبه.به راحتی هم میشه

در عرض کمتر از 30 ثانیه لباس پوشیدم و کیفم رو بستم و دویدم به سمت پارکینگ دانشگاه

به حمید زنگ زدم گفتم یه جا برا من بگیر خودمو می رسونم.

با سرعت به سمت میدون آرژانتین راه افتادم

وسط بزرگراه چمران داشتم تصادف می کردم

حدیث داریم به این مضمون:

کسی که عزم زیارت می کنه

از وقتی که عزم سفر می کنه مهمون آقا میشه

تا وقتی که می رسه منزل

مطمئنم بخاطر همین نمردم.

بعد اون حادثه دیدم داره از موتور بنزین میریزه

بنزینه می ریخت روی موتور،

بخار می شد.

ترافیک افتضاح بود.

17:50 بود رسیدم آرژانتین

دیدم حمید داره زنگ می زنه

گوشی را برداشتم

گفت: اتوبوس راه افتاد

الان میدون هفت تیریم.

سریع دوباره سوار موتور شدم

از موتور بنزین می ریخت

به میدون 7تیر که رسیدم دیگه موتور راه نرفت.

شیلنگ مجری باک به کاربزاتور افتاده بود.

به حمید زنگ زدم

گفتم: کجایی؟

گفت: وسطای حافظیم

گفتم: نمی رسم دیگه.بیخیال من شو، برو

گفت:نه بلیط گرفتم.باید بیای.

موتور رو انداختم گوشه میدون .

مطمئن بودم یا دزد می بره یا پلیس!!!

یه نگاه به عنوان نگاه آخر بهش انداختم و دویدم

یه موتور گرفتم و گفتم برو حافظ

فقط سریع

رو بروی بورس بهش رسیدم.

رفتم نشستم کنار حمید.

به حمید گفتم که نمی خوام مسعود بفهمه من دارم میام.

به مسعود پیامک دادم:

این فاکسه....اصلش کو؟؟؟

ساعت 19:37مسعود جواب داد:

"اگه از تهروون  خارج نشدی بهتره یه جا بشینی"

 

 

من:

19:38

:سال نوت مبارک عباس"

زیارتت قبول مسعود

مسعود:

20:05

"اگه امنیت ملی تو را امثال حمید معلوم میکنه هرکسی قبله خودش رو بچسبه"

(توضیح: یکی از دلایل من که می خواستم نرم صحبتم با حمید بود که می گفتم: شاید خوب نباشه من و حمید، با رفتنمون به مشهد باعث رفیق بازی مسعود وامیر بشیم و که شاید کدورت خاطری برای خانماشون ایجاد کنیم.حمید نظرم رو رد نکرد.)

من:

20:10

"امنیت ملی منو طیب خاطر تو وخانمت از هم و امثال اون معلوم می کنه نه حمید و ..."

من:

22:57

نمی دونم چه رویایی از این ماجرا میسازید.اما بدونید شما شاهد هستین نه چیز دیگه

مسعود:

23:13

من هیچ فرقی بین تو و حمید نمیبینم.بهتره کارو بسپاری به رفیقت و بری

 

 

من:

23:16

نه؟

نه!

نه؟

نه!

خودت خواستی عباس!!

خودت خواستی مسعود!!

مسعود:

23:26

"بابا من اگه جای رییست باشم اخراجت می کنم. تو یه کلمه آژانسم بلد نیستی"

من:

23:27

"اعتراف می کنم به مظلومیت شیعه که من جز خیر و صلاح شما را نمیخواستم .حلالم کنید"

مسعود:

23:33

"نه که فکر کنی میرم حرما؟

نه!!

یا فکر می کنی میرم بازار؟

نه!!

پیش نرگسم نمی رم"

مسعود:

23:37

{امیر میگه:}

 

 

"مهدیه

حاجی  خیلی وقته ندیدمش

حاجی میخوام ببینمش"

من:

23:39

"خوب بزرگ شدی

مراقبشون باش

ماشینم اون طرفه،به امیر بگو و ببرش

برو دیگه تنهان"

من:

6:55

"حاجی ما که رفتنی(اومدنی) شدیم!

ان شالله از قافله جا نمونیم"

9:20

"به ساعت این آقایی که کنار من نشسته(راه میره) فقط سه دقیقه مونده"

(توضیح:3دقیقه ایی خونه مشهد بودیم)

من :

ساعت

19:48

(توضیح:از ساعت 17:30 با بچه ها توی حرم قرار می ذاشتیم که یا گوشیا خط نمی داد یا بچه ها خلف وعده می کردند)

"دیگه حوصله ام رو سر بردی!!

مگه اینجا بنگاه اتومبیله یا خیریه اس آقا؟؟"

 

 

مسعود:

19:59

"آخرشی"

ما صحن رضوی روبروی گوهر شادیم

.............................

و کلی سکانس تصویری و صوتی دیگه از آژانس که تو جمع مون می یومدیم.

حیف ام می اد آخرش یه نکته ایی را نگم

همیشه خدا را شاکر بودم که در مهمترین و حساس ترین دوران زندگیم، زمانی که نیاز اجتماعی شدنم در اوج خودش بود و نیاز به گروه دوستان داشتم(برای فهم بهتر به سلسله نیاز های مزلو رجوع شود) ؛من رو توی گروهی از دوستان قرار داد که شاید بهتر از اونا تو اون موقعیت برام فراهم نمی شد.

باورتون نمیشه.

شب تا صبح می خندیدیم ولی اگه یکی مون می خواست یه کلمه غیبت کسی رو بکنه صدای لا اله الا الله بچه ها بلند می شد و کلام اون رو قطع می کرد.

از خدا بخوایم رفقای خوبی برامون فراهم کنه

رفیق و استادی که خدا برا آدم مهیا می کنه فرق می کنه با رفیق و استادی که آدم خودش برا خودش پیدا می کنه.

فرقش مثل خونه زنبور عسله که خدا میگه تو کوه براش خونه درست کردم (وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ) نحل﴿۶۸﴾

و عنکبوت که قرآن می گه خودش برا خودش خونه درست کرد و سست ترین خانه هاست.(

مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاء كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ .  عنکبوت﴿۴۱﴾

یا علی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط رها |

 

دم غروب بود که از حرکت آخرین اتوبوس بچه های اردوی جدیدالورود مطمئن شدم و نفسی عمیق کشیدم و الحمداللهی گفتم که بالاخره به خیر گذشت و این ارودی حدود 800نفره هم تمام شد.

موتور (همون یابو) رو رشن کردم که از اردوگاه شهید باهنر برم بسمت دانشکده.

از اردوگاه خارج نشده بودم که موتور به ریپ افتاد و خاموش شد.

خیلی خسته بودم.

دو روز اردو برگزار کردن آن هم تقریبا دست تنها و حالا آخر کاریه .....

کلی دعا و ثنا کردم

ولی جواب نداد.

اردو گاه در شمال تهران و در تپه های جماران و پارک جمشیدیه واقف شده بود.

از سطح شیب دار آن استفاده کردم و به سمت جنوب روانه شدم

و موتور خاموش بود.

احتمالکی دام که بعلت بی بنزینی باشد.

پرس و جو کردم و پمپ بنزینی که برای رسیدن به آن  نیاز به نیرویی غیر از جاذبه زمین نباشد یافتم .

همانجا بالا شهر بود.

به پمپ بنزین رسیدم.

تمام ماشین ها آخرین سیستم بودند.

 و صاحبان آن بیشتر

هیچ کدام از رانندگان ماشین ها پیاده نمی شدند تا بنزین بزنند و ....

خواستم در باک موتور را باز کنم که یادم آمد قفل آن خراب است و گیر دارد.

پس مشغول بازی با در با ک شدم.

کلید را در قفل فرو کرده بودم و زیر لب  التماس خدا را می کردم که تو رو خدا با زش کن .

خدایا خسته ام ....

شروع به ذکر یا فتاح کردم....

حدود 10 دقیقه می گذشت که من در کنار مسیر حرکت ماشین ها در پمب به قفل ور می رفتم.

و این پول داران نگاه های خاص و بعضا ترحم آمیز به من می کردند و اگر 52لیتر برایشان پر می کردند 6هزار تومان به متصدی پمپ می داند و تیکافی می کردند می رفتند.

سوناتایی نقره ای رنگ وارد پمپ شد که دو خانم جوان داخل آن بودند.

متصدی پمپ کنار در راننده آمد و خانم راننده گفت :پرش کن.

و من یا فتاح می گفتم.

دوتایی توجه هشان به من جلب شد.

چند دقیقه ای زیر چشمی نگاه ام می کرند و خنده های زیر لبی می کردند.

چیزی نگذشت که خنده هایشان بیشتر شد.

به فکر فرو رفتم.

که چه خوب است که مرفه بی درد نیستم و حداقلی از درد دارم.

انسان هنگام درد بیشتر احساس به تکیه گاه می کند.

یاد "الفقر فخری" نبی اعظم افتادم.

فقری فخر است که مدام رب را تداعی کند.

خواستم جمله ایی به آن دو بگویم که اگر اهل تفکر باشند چند وقتی ذهنشان مشغول آن باشد.

کلانجار با خود، دوباره شروع شد.

بگویم یا نگویم؟؟؟؟

حیایم اجازه نداد بگویم!!!!

خجالت کشیدم !!!!

ناگهان در باک باز شد و لبخندی بر روی گونه ام شکل گرفت و الحمداللهی بر روی لبانم.

گفتم خوب است آن جمله را به شما بگویم

"شما پول دارا احساس نیاز به  خدا را، توی زندگیتون با پول پر کردید"

"شما جای خالی خدا را با پول پر کردید"

 

یا علی
نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388 توسط رها |
سلام

دیشب برنامه پخش شد که آقایان حجاریان و عطریانفر و شریعتی از لیدرهای فکری جناح اصلاحات به اصطلاح چپ به ایراد عقاید وباورهای جدید خود که در زندان به آنها دست یافته اند پرداختند.

در فرازی از برنامه حجاریان بعد از مطرح کردن سه گانه مشروعیت هر رهبری که حضرت آقای وبر مطرح می کند (که نظر خود سعید هم همان بوده است البته تا قبل از زندان ) راه چهارم مشروعیت ولایت فقیه (رهبری فقیه بر مردمان) را تبیین کرد (که گویا باور و عقیده اش شده است البته در  داخل زندان )به این مضمون که ولایت فقیه ادامه دهنده ولایت نبی اعظم است. یعنی همان باور امام روح الله.

یکی از دوستان زیبا گفت که :

دو حالت دارد

یا دوستان سربازان گمنام امام زمان آموزشی فشرده برای آنها گذاشته اند

یا شخص ولی فقیه به ندامتگاه آنها رفته و انگشتان دست خود را به صورت عدد هفت باز کرده و به حجاریان فرموده باشد نگاه کن و وقتی او بین انگشتان آقا را می نگرد پرده ها کنار می رود و  مکاشفه ایی می شود و می فهمد که ولایت فقیه ادامه حرکت انبیاست.

ولی هنگام مشاهده آن فیلم کذایی فقط یک آیه در ذهنم بالا و پایین می پرید:

وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَكْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ

و چون با كسانى كه ايمان آورده‏اند برخورد كنند مى‏گويند ايمان آورديم و چون با شيطانهاى خود خلوت كنند مى‏گويند در حقيقت ما با شماييم ما فقط [آنان را] ريشخند مى‏كنيم (بقره ۱۴)

می گویید نه نگاه کنید

پ ن : نمی خواستم سیاسی بنویسم.بخاطر همین بیشتر توضیح ندادم.

شرمنده

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388 توسط رها |
قالب وبلاگ