تبليغاتX
کشکول
کشکول
ای کاش تو مرا می کشتی...

سلام

رفته بودم مسجد محله

تا خود غروب خواب بودم

معمولا مکاشفاتم وقتی که توی خواب و بیداری باشم  رخ می دهد.

حدودا بیست روز از ماه رمضون گذشته بود.

طبق معمول نماز اول را نرسیده بودم و مغرب و عشا رو با عشای حاجاقا داشتم باهم می خوندم.

نماز عشا جماعت تمام شد و من شاید در رکعت دوم یا سوم عشایم بودم.

روحانی مسجد شروع به خواندن دعا های ماه مبارک

کرد

و من در حال نماز.

اللهم  لک صمنا

به فکر فرورفنم که اللهم لک صمنا؟؟؟؟؟

واقعا لک صمتُ؟

و من در حال نماز بودم.

در دل گفتم چه جالب برا خدا روزه می گرفتم!! یادم نبود.

یاد حدیث امیر المونین افتادم.

 مردم در تقوا سه گروه می شوند.

آنها که تجارت پیشه اند و برای کسب بهشت متقی هستند.

آنها که ترسو هستند و از خوف جهنم دست به فسق و فجور نمی زنند.

و دسته سوم آنهایی که برای لقا الله از پرهیزکارانند.

گفتم اگر تحمل سختی های روزه نشانه ایی از تقوا باشد من در کدام گروه ام؟؟

هر چه اندیشیدم خود را در هیچ کدام نیافتم.

 و من در حال نماز بودم.

آنقدر بی حیا هستم که از جهنم نمی هراسم.

آنقدر گناه کرده ام که به بهشت امیدی ندارم.

حالت سوم؛که مشخص است.

بیشتر اندیشیدم.

نمازم رو به اتمام بود.

به این نتیجه رسیدم که اگر علنی گناه نمی کنم از ترس رفتن آبرویست که برای خود ساخته ام نه ترس از جهنم اشد حرایش و  عباداتی که می کنم از سر عادت است

عادت ............

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 :: 17:45 ::  نويسنده : رها

محمدحسين جعفريان در ديدار شاعران با مقام معظم رهبري شعري را خواند كه رهبر معظم انقلاب فرمودند: بدهيد اين شعر را خوش‌نويسي كنند و بدهيد به بنياد جانبازان و ايثارگران، آن‌جا آويزان كنند.

به گزارش خبرنگار فارس، جعفريان كه خود جانباز است، اين شعر را به جانبازان تحت درمان در «كلينيك درد» بيمارستان خاتم الانبياء تقديم كرده است.

شعر محمدحسين جعفريان كه در قالب نو سروده شده است، «عاشقانه‌هاي يك كلمن!» نام دارد.
وي اين شعر را اختصاصاً در اختيار خبرگزاري فارس قرار داده است:

 



ديگر نمي‌گويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا مي‌گردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاق‌هايش
وظيفه‌شناس و عالي نيستند.

همه‌ چيز در معطلي است
ميوه‌اي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.

ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيده‌ام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!

من بي‌دست، بي‌پا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌هاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً الي‌الله -
با تلاش تحسين‌برانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شده‌‌ام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانك‌ها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيون‌هاي درجه چهار باشم
بي‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند

حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من مي‌بريدم
نشد.

 


 

وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانه‌اش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.

 

ای کم نظیر عشق(به مناسبت روز جانباز)



من نمي‌دانم چه هستم
نه كيفي و نه كمي
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتي ...
به قول مرتضي؛ كلمنم!
اما اين كلمن يك رأي دارد
كه دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم مي‌گيرد
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير كنم
اينجاست كه حال من مهم مي‌شود.

شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شب‌هاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يك اختلاس‌پيشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همين‌طور بايد
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه كاره‌ام.

سرمايه من كلمات است
گردانم مجنون را حفظ كرد
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد مي‌دانم تختم
يكصد و شصت سانتي‌متر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روي آن افتاده‌ام
يكبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!

 



من يك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من مي‌گريزند
با بهره‌ هوشي يكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند
زنم در خانه يك دلال باغباني مي‌كند
و پسرم مي‌گويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.

فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريكي گم شده‌ام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نمي‌كنند
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بي‌مصرف را اسير مي‌كند
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير مي‌كند
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبت‌هاي گوناگون
و بي‌اختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.
و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يك شيشه شكسته
يك قاب آلومينيومي
و سكوت گورستان
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بي‌سابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده مي‌شوم
براي شكنجه‌اي تازه
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام كلينيك درد
تا مواد اوليه شكنجه‌اي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتي‌ام
به خاك بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم.

 

 

پ ن: برگرفته از سایت تابناک

این شبا رو مث من مفت حروم نکنید

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 :: 4:55 ::  نويسنده : رها

 

در مکان همفدهمین نمایشگاه بین المللی قرآن کریم تهران

به اطلاع کلیه دلبستگان و عاشقان کشکول عزیز می رساند

با مشخص شدن کابینه دهم

و هم زمان با نیمه رمضان میلاد با میمنت کریم اهل البیت امام حسن ابن علی(ع)

و تقارن آن با میلاد شمسی با سعادت و پر شکوه حقیر فقیر مسکین مستکین مستاجیر

در این مکان گویا مقدس

مصلی بزرگ تهران

موقوفه انتخاباتی

فک وقف گردید.

لازم بذکر است در صورت نیاز(که احتمالا زیاد نیاز شود) کشکول عزیز به دنیای کثیف سیاست رجعت می نماید.

والسلام

شنبه چهاردهم شهریور 1388 :: 22:46 ::  نويسنده : رها

بعد از فیلم دوم تبلیغاتی کروبی بود که از خوابگاه مدیریت سریع زدم بیرون تا به خانه داییم برم تا باآنها منظره کروبی-احمدی نژاد را نظاره کنیم و بخندیم که ناگهان دیدم رخش ، موتور عزیزم  نیست و گویا ربوده شده.

سریع به خابگاه برگشتم و پای تلویزیون نشستم تا مناظره را ازدست ندهم.

 موقع مناظره کلی خندیدیم و چیزی نمانده بود تا روده هایمان بریده شود.

دو روز بعد نیاز به موتور را شدید احساس کردم.پس نزدیکای غروب به پارکینگ دانشگاه رفتم و موتور میثم، برادرم را که یک سالی می شد کناردانشگاه افتاده بود و باد وباران می خورد را شستم و ......تا آخر شب  فقط توانستم آن را روشن کنم ولی راه نمی رفت.

 

سرتان را درد نیاورم .60 هزارتومان توی گلوش گیر کرده بود تا فقط راه برود ولی بدنه که کاملا زنگ زده بود.

اسمش را گذاشتم یابو. چون واقعا رخش سالار بود و این .... .. همان یابو!!!

اوایل یعنی حدود 80 روز پیش، همان اوایل آشوبها، موقع ترمز گرفتن ترمزهایش عجیب جیغ می کشیدند و باعث آزار و اذیت مردمان می شد. ولی آن زمان آنقدر مردم اذیت شدند که جیغ یابو خیلی دخلی نداشت. ولی عذاب وجدانی برای حقیر بود.

ولی دو ماهیست دیگر ترمزها جیغ نمی کشند، چون کاملا لنتها تمام شده و ترمزی موجود نیست و صدقه سر صفحه کلاجی که عوض کرد، با معکوس کردن دنده، موتور را کنترل می کنم. و هر روز برایم دور از ذهن نیست که مجبور به ایست سریع دفعی شوم و نتوانم و مجبور به ایست سریع دفعی شوم.(مرجع ایست سریع دفعی اول خودم و یابوست و مرجع ایست سریع دفعی دوم خود و حیات مادیم است)

اوضاع ترمز یابو همانند ترمز خودم است.اوایل، یعنی کلی وقت پیش ترمزهایم فابریک کارخانه God  بود و عالی کار می کرد.ولی به مرور زمان ضعیف شد.این اواخر موقع ترمز گرفتن جیغ می کشید و برای مهار نفس سرکشم دیگران را آزار می داد.

ولی اکنون مدتهاست دیگر ترمزها جیغ نمی کشند چون دیگر ترمزی وجود ندارد و اگر تاکنون پخش زمین نشده ام و آبرویم نرفته است، شاید بخاطر صفحه کلاج خوبم یعنی حب اهل البیت باشد و توجهی که آنهابه حقیر دارند.

ولی هر چقدر که صفحه کلاج هم خوب باشد باید راننده، راننده باشد تا بتواند با معکوس کردن دنده، سرعت را کنترل کند و رانندگی نفس بنده هم که افتضاح....

پس جمله ام را تصحیح می کنم.

و اگر تا کنون زمین نخورده ام و آبرویم نرفته است بخاطر ستارالعیوبی رب است نه رانندگی عبد .

به شبهای قدرش امید دارم تا شاید قدر بدانم و ......

والسلام

جمعه سیزدهم شهریور 1388 :: 0:55 ::  نويسنده : رها
سلام

احتمالا منتظر هستید با یک مطلب احساسی -عرفانی از سفر عتبات آپ کنم

یا یه مطلب درباره ماه مبارک رمضان

ولی باید عرض کنم

اینقدر بعد از برگشتن از کربلا  کار سرم ریخت که فقط یه نیم روز رو تونستم اصفهان باشم و بعد سریع به تهران اومدم و مستقیم به نمایشگاه قرآن رفتم.

اونجا یه غرفه داریم

توی بخش دانشگاهی

 

الانم اومدم بگم امروز ساعت ۱۷ یا توی سالن نشست های تخصصی یا توی غرفه خودمون یا توی غرفه مهدویت می خوام برای خلق الله و بخصوص بچه های دفتر خودمون مبانی ابزار مالی اسلامی رو بگم.

گفتم بیام اینجا خبرش رو بگذارم که یه موقع این صحبت رانی عمیق محتوایی و مملو از در و گهر کلامی رو از دست ندید و مشغول الضمه حضرات نشوم

دیشب تا سحر اصفهانم بودم و داشتم تفسیر می خوندم و ...

سحر راه افتادم برا تهران

خیلی خوابم می اد

یا علی

یکشنبه یکم شهریور 1388 :: 13:42 ::  نويسنده : رها
درباره وبلاگ

با درک استعدادها و شناخت نیازها و در زمینه اعتقادهایم من به مسئولیت رسیدم.مسئولیتی در برابر فقر فرهنگی و جهل و ابتذال موجود.
پس آمدم ولی نه با تمام قوا...
و از معبود و محبوبم می خواهم که یاریم کند