|
کشکول
ای کاش تو مرا می کشتی...
علی زنگ زد
اینقدر حالم بد بود که خودم نمی تونستم تماس بگیرم گوشی را برداشتم . دیدم علیه. گفتم علی بیا اینجا که دارم می میرم.بعد مهدی و بعدترایمان زنگ زدند(نمی دونستند حالم بد شده). مهدی و علی سریع خودشون رو رسوندند. ولی ایمان هیچ.انگار نه انگار.یه خبرایی رسیده که خوشحال بوده و وقتی گفتم دارم می میرم گفته پس مزاحم نمی شم.ایمان جانشینم بود. نمی تونستم تا اورژانس مستقر توی مزار خودم برم.بچه های هلال احمر با برانکارد بردنم. دکتر رفته بود. یه بنده خدایی یکم به شکم دست گذاشت و سریع یه مرفین بهم تزریق کرد. همه بچه ها ریخته بودند توی اورژانس.بعد از چند دقیقه دیگه دردی حس نکردم. بچه ها گفتند چه کنیم. به این نتیجه رسیدیم بریم اهواز. این درد که با یه مسکن زدن که درمان نمی شه. مشکوک به آپاندیس بود .... سرتون رو درد نیارم.با آقای چعب و علی رفتیم اهواز.معراج شهدای محمودوند.شاید دلم می خواست واقعا می بردندم اونجا و نگه ام می گذاشتند. ولی حیف سریع از اونجا با آمبولانس رفتیم بیمارستان آپادانا.لایق موندن نبودم. توی اورژانس دکتر کلی جیغ و داد کرد که چه احمقی بوده تشخیص نداده مسکن زده و.... بعد از کلی سرم و آمپول و آزمایش گفتند کلیه است.یا سنگ داره یا عفونی شده اگه عفونی شده باشه باید برگردی اگه سنگ باشه.بیخیال. یه سونوگرافی نوشتند که سنگ رو میبینند یا نه. خلاصه دو روزی توی اهواز دنبال سونوگرافی گشتم ولی عید بود و همه جا تعطیل.(البته بین این دور روزمی رفتم هویزه ) کل خیابون نادری اهواز که مرکز شهر ومثل آمادگاه اصفهان و ولی عصر تهرانه را زیر و رو کردم تا یه دکتر برای بعد از ظهر نوبت داد. دبگه نمی گم دوباره چند روز بعد با آمبولانس به بیمارستان گلستان رفتم چه شد. نکته جالبی که بود وضع ظاهر مردم توی خیابون نادری بود. با اونا همه درد خنده ام گرفته بود که چقدر ضایع مردم (جوانها) سعی کرده بودند شکل و قیافشون رو مثل سوسولای تهرانی بکنند.خیلی خندیدم.بعد گفتم حتما سوسلای تهرانم به همین ضایعگی تقلید ماهواره ای را می کنند. بعد رفتم توی فکر. دیدم توی نادری مردم تموم سعیشون رو می کنند، کلی پول و قت خرج می کنند و بخودشون ور می رند که مورد توجه دیگران قرار بگیرند. این که به هر نحوی بچشم بیاند و همین که از کنارشون رد می شی بهشون نگاه کنی و شاید خیره شی و اونم تو دلش کلی حال می کنه که من مورد توجه قرار گرفتم .افراد توفیق طلب همین طور هستند.می خوانند بچشم بیاند.اگه کار مثبتی بکنند که فبه المراد ولی دسته ایی شون که کار مثبت نمی تونند یا توی موقعیتش قرار نگرفتن که انجام بدند این بچشم اومدن را با حرکات منفی می طلبند.مثلا توی کارخونه دعوا می کنند حتی دستشون رو زیر چرخ می کنند که اسمشون بیفته سر زبونها . یه نمونه رایجش همین وضع ظاهره. برای چی ظاهر شون رو اینگونه می کنند؟ برای اینکه مهم شند.بهشون مجبور شی نگاه کنی. حتی وقتی داره از درد قطع شدن انگشتاش می رنجه داره توی وجودش خوشحالی می کنه که رییس و مابقی کارکنا بالاخره بهم توجه کردند. این توجه رو دوست داره حتی اگه از سر ترحم باشه حتی اگه از سر شهوت یه مشت ارازل اوباش باشه. بعد رفتم محمودوند کنار استخونای مطهر ۱۲تا شهید گمنام. دوباره رفتم توی فکر. که اگه کار رو برای خدا بکنی حساب کتاب با خودش که بکنار ،جلب توجه مردم رو چقدر زیاد برا خودت ایجاد می کنی. مثلا همین شهدا توی غربت و تنهایی رفتند، برای خدا جنگیدند و کشته شدند ولی بعد از ۲۰ سال هنوز که هنوز مثلا امثال حدود ۲ملیون نفر اومدند اونا را ببینن.قطعا اونا برای این نرفتند ولی سنت خدا که تغییر ناپذیره. آدم ،حتی توفیق طلباش، بیشتر از این می خوان به چشم بیاند؟ به چشم اومدنی نه از سر ترحم و شهوت که از سر ادا احترام و خاکساری یا علی
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 :: 17:29 :: نويسنده : رها تقریبا مطمئن بودم که یه چیزیم میشه.هر موقع تو زندگیم کسی را مسخره کردم همون چیزی که براش اون کس را مسخره کردم سر خودم اومده .به بچه ها گفتم : اگه ندیدید همین بلا سر خودم بیاد الکی رضا رو مسخره کردیم.ولی یکم امید داشتم که اتفاقی برام نیفته چون واقعا توی فضای شوخی گفتم.از وقتی مطمئن شدم که مسخره کنم خدا حال می گیره بی خیال مسخره کردن شدم.چند دقیقه از حرفم نگذشته بود که یکی از بچه ها بی سیم زد که فلانی یه نفر اومده با شما کار داره. گفتم کیه؟گفت می گه یکی از رفقاست. جلسه را تموم کردم و سری پاشدم رفتم داخل صحن مزار .بالاخره فلسفه وجودی ما خدمت به زایرها بود . رفتم دیدم ممد اسکن هستش. کسی که وقتی ما تازه سال اولی بودیم رهبر اپز بود.حالا اپز چیه و اسکن کیه و اینها بماند. خوش و بش کردیم و به آغوش هم رفتیم و طبق معمول دستی به کمر هم کوبیدیم. ممد یکم محکم دست به کمرم کوبید. درد عجیبی سمت چپ بدنم احساس کردم. کمتر از چند دقیقه با هم گپ زدیم که ممد گفت چرا اینقدر به خودت می پیچی ؟چی شده؟ گفتم چیزی نیست. حال تهوع عجیبی پیدا کردم.از اسکن جدا شدم و به گوشه ای رفتم و از درد کمر به زمین افتادم و شروع به ....(بجای سه نقطه بخوانید اق زدن) کردم. احساس می کردم شکمم حجیم شده است.یاد مرحوم آقا مسعود افتادم که شبیه همین اتفاق براشون افتاد و کمی بیشتر از ۲۴ ساعت بطول نینجامید و دارفانی را با تمام تجهیزات پزشکی موجود در تهران و تیم پزشکی زبرد ست وداع گفتند و ذهن بنده را یک سالی به خود مشغول کردند که چه مرگ راحت است وچقدر انسان ضعیف و ... همین طور روی زمین افتاده بودم. تنها چیزی که خیلی ذهنم را مشغول کرد حدیثی از معصوم بود که می فرمایند : هنگام نماز به گونه ای نماز بخوانید که گویا نماز آخرتان است و دارید با الله وداع می کنید. خیلی برای خودم غبطه خوردم که ای کاش نماز آخری را با توجه می خواندم و .... روی زمین داشت جسمم با درد دست و پنچه نرم می کرد و روحم با کم توجهی به خدا که علی به موبایلم زنگ زد. گوشی را برداشتم و گفتم ..... و این ماجرا ادامه دارد
سه شنبه هجدهم فروردین 1388 :: 17:35 :: نويسنده : رها سلام چهارشنبه ۵ فروردین بعداز ظهر بود. به ایمان زنگ زدم.گفت مسجدم. رفتم اونجا .به ممد هم پشت بیسیم گفتم بیاد اونجا جلسه. نیم ساعتی جلسه ی مثل همیشه غیر رسمی ولی مهم مون طول کشید.روز دوم بود که تازه از اصفهان برگشته بودم. رضا قرار بود مسئول راویان مون باشه.ولی کلا دو روزهم هویزه نبود. به ایمان گفتم ازش خبر داری کجاس؟چون قرار بود با کاروانها منطقه را بچرخه. ایمان گفت : از هویزه که زده بیرون که بره منطقه گردی دل درد گرفته . رفته بیمارستان . دکتر تشخیص آپاندیس داده عملش کردند و ... زدیم زیر خنده و یه تیکه نسبتا سنگین بهش انداختم و گفتم : همینه دیگه .همین که از شهدای اینجا رو برگردونی و بخوای بپیچونی ، اونام می پپچونند. و مکروا و مکرالله ، فالله خیرالماکرین و این ماجرا ادامه دارد. یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 :: 12:52 :: نويسنده : رها سلام
توی هر جلسه ای که نیروی جدید می رسید و می خواستم توی مقتل شهید علم الهدا توجیه شون کنم بهشون می گفتم بچه ها علیکم انفسکم خودتون رو دریابید فلسفه وجودی ما توی هویزه خدمت به زایرها هست ولی این خدمت باید در راستای خودسازی باشه همیشه می گفتم مراقب باشید خدمت ما تبدیل به خرکاری نشود. آنقدر درگیر کارها بشویم که خود را فراموش کنیم.فراموش کنیم هویزه ای هستیم که براحتی می توان بال ملائک را احساس کرد که به صورتت می خورد. به همه گفتم ولی خود عامل نبود. موقع سال تحویل رفتم تو فکر که حداقل پل خوبی بودم یا نه؟ تونستم با خرکاری هایی که انجام دام مثل یه پل عمل کرده باشم مثل یه کاتالیزور. برا زایری که اومده بوده تا شهدا برسوننش به خدا. شک کردم. شاید حتی هدفم هم این نبود. هدف شاید ریا و خود نمایی بود. شاید ریاست و مدیریت کردن بود. شاید تمرین مدیریت بود و کسب تجربه و... امسال برای بار پنجم موقع قبل سال تحویل استرس داشتم که نکنه مراسم سال تحویل توش گند بخوره. ولی موقع سال تحویل نه دیگه رفتم روی پشت بوم کنار گنبد. رفتم توی فکر. ولش کن بیاین کارامون رو خدایی کنیم تا بعد بتونیم کارای خودا را انجام بدیم امروز یا فردا دوباره می رم هویزه یا علی یکشنبه دوم فروردین 1388 :: 12:18 :: نويسنده : رها درباره وبلاگ ![]() با درک استعدادها و شناخت نیازها و در زمینه اعتقادهایم من به مسئولیت رسیدم.مسئولیتی در برابر فقر فرهنگی و جهل و ابتذال موجود. پس آمدم ولی نه با تمام قوا... و از معبود و محبوبم می خواهم که یاریم کند آرشيو وبلاگ برترینهای کشکول از منظر رها |
|