|
کشکول
ای کاش تو مرا می کشتی...
سلام
چندتا کار داشتم که مجبور شدم بیام تهران . دیروز رسیدم ساعت دو امروز هم بر می گردم برای اینکه پست آخری امسالم رو بنویسم خواستم یه نکته ای که توی این چند روز برام خیلی مهم بود رو براتون بگم نقل قول دو نفر هستش که یه مفهوم رو می رسونه مشهد داشتم با یه رفقا که پدر یه رفقام هم هستش گپ می زدم یه جمله ای گفتند که خیلی برام جالب بود. به این مضمون که: هیچ وقت زور رو ول نکن که به التماس بچسبی (بنده خدا اصفهانی بود و با لهجه اصفهانی و پارادایم اصفهانی ها گفتند.امیدوارم که مفهوم رو فهمیده باشید اگه نفهمیدید نقل قول بعدی رو توجه کنید یا عنوان مطلب رو بخونید) توی هویزه با یه بنده خدایی که راوی هستش صحبت می کردم اونم یه جمله گفت.البته دو تا جمله گفت که برام جالب بود. گفت اگه کاری را سخت گرفتی ادامه اش برات آسون می شه .و اگه کاری را شل گرفتی برات ادامه اش سخت می شه. البته با حرفش موافق بودم ولی خودش خیلی بد این حرف را اجرا می کرد.به نحوی باید بگم ابعاد پشتبومش رو بلد نبود. .چون توی عملکردش با شخص خودم چون می خواست سخت بگیره کار هاشو من بی اخلاقی تلقی کردم .....ولی در مجموع حرف جالبی بود که بازم توی هویزه کارآمدیش رو دیدم. برای حسن ختام این پست آخر و حسن ختام این سال یه چیز دیگم بگم. بیایم با شروع شدن سال جدید یه خصلت بدمون که آزارمون می ده و یه خصلت خوبی که قبطه اش رو می خوریم مصر بشیم که مدام ترک و انجام بدیم که ملکه وجودمون بشه. تا عیدمون رو به عنوان عید بتونیم جشن بگیریم خدایا من را از عاملینش قرار بده التماس دعا نیمومدیم دیگه حلالمون کنید. یا علی چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 :: 10:44 :: نويسنده : رها سلام الان ساعت 15:46 روز دوشنبه فكر كنم يازدهم اسفند هستش و من در كتابخانه مركزي حرم امام رضا هستم بچه ها گير داند كه چرا نمي نويسي اينجا وقت گير اوردم و مي خوام بگم چرا نمي نويسم بنده مسئول .... ولش كن يه جور ديگه مي گم روز دوشنبه بود يا سه شنبه ..... واي اصلا زمان رو از دست دادم بيخيال براي چندمين بار توي اين چند وقت رفتم هويزه با بچه هاي دانشگاه با كلي محصول فرهنگي از جمله ده هزار تا نامه شهيد علم الهدي به خواهرشون. مسير دوازده ساعته تا انديمشك را 16 ساعت اومديم كمرم شديد درد مي كرد. رفتيم دو كوهه.نماز ظهر و عصر و ناهار.از بچه ها جدا شدم و با عمار به سمت اهواز رهسپار مي خواستم مستقيم به هويزه برم كه زنگ زدند و اصرا كه امشب توي پادگان محمودوند مسئولين يادمانها با مسئولين راهيان نور جلسه دارند و تو هم بايد باشي عمار را به هويزه فرستادم و خودم به محمودوند. بعد از نماز مغرب و عشا جلسه بود. متوسط سن افراد جلسه 28 يا 29 سال بود.البته با محاسبه حقير و گرنه حدود 34 يا 35 سال بود دقيقا مثل متوسط ريش . بدون احتساب من متوسط ريش حدود 7 سانت بود و با محاسبه من و برقعي (نماينده دولت در راهيان نور) حدود 4.5 سانت مي شد.(از من تقريا 3 ميلي متر بود ) جلسه شروع شد كه شايد كه نه خيلي چيزهاش محرمانه مسخره اس كه بهتره نگم. اصلا همه اش رو نمي گم. فقط يه جمله. از همه آقايوني كه براي رسيدن به اين جلسه فوق العاده مهمه (و از نظر بنده مسخره) از راه هوا آمده بودند يكي يكي تشكر شد ولي بنده كه خوب الاف بودم و در سلامت كامل جسمي قرار داشتم و درس و زندگي نداشتم و ملاحظه بيت المال را كرده بودم ... و با اتوبوس آمده بودم هيچ. (من مهم نيستما !آدرس رو غلط نريد. ديدگاه رو مي خوام ببينيد) شب هويزه بوديم همون شب اول بحران و دعوا با چعب. 950 زائر خانم و در اختيار داشتن يه سوله 500 نفره براي آنها.چرا سوله هاي جديد استفاده نشود.چعب مي گويد فردا وزير بهداشت مي ايد آنجا كثيف مي شود. خيلي سعي كردم شب اول دعواي لفظي نكنم كه الحمدالله چعب وقتي ديد قاطيم كوتاه آمد تا براي اوهم شب اول بدي نباشد. در آن چند روز كه مصادف با 28 و 30 صفر بود بسيار زاير داشتيم آن هم از نوع دانشجو. جمعه به سمت تهران روانه شديم. خسته با 40 دقيقه تاخير شنبه به كلاس رسيدم. متوجه شده بودم كه خانواده مان همگي به مشهد الرضا رفته اند.شب جمعه مادرم تماسي گرفتندو با يه حالي از من خواستند به مشهد بروم دلم ريخته بود. مردد بودم خيلي كار براي هويزه مانده است. ظهر رفتم پيش آيت الله مهدوي كني. براي استخاره كردند.خيلي خوب اومد. جلساتم را با شوراي بسيجمان درداخل سلماني دانشگاه گرفتم. به كسي نگفتم و شب راهي مشهد شدم يكشنبه صبح با علي هماهنگ كردم كه دارم مي ام ظهر براي نماز باهم به حرم رفتيم به مكان قراري كه همه جمع مي شدند. مادرم مرا ديد و گل از گلش شكفت. آنجا بود كه متوجه شدم چرا در اين شرايط با تمام خستگي ها و مشغله ها استخاره خوب اومد. ديشب توي حرم كلي جينگول بازي در آرودم تا كمي بر شادي شان بيافزايم امروز ساعت 8 با خانواده به فرودگاه رفتم.آنها راهي اصفهان شدند و من راهي خيابان رسالت مشهد.تا دستگاههاي اسفند زايي كه خدام در حرم دست مي گيرند را براي هويزه خريداري كنم. اتفاق جالبي افتاد كه بماند. از ظهر باران شديد مي بارد. مطمئنم بخاطر مي بارد. نپرسيد از كجا مطمئني و چرا؟ (مطلب قبل را بخوانيد) شب مي خوام به تهران برگردم. كلاس ساعت 10 فردام رو بروم و بعد سريع به هويزه برگردم در هر صورت الان كتابخانه مركزي امام رضا هستم و ساعت 16:22
التماس دعا
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 :: 16:22 :: نويسنده : رها درباره وبلاگ ![]() با درک استعدادها و شناخت نیازها و در زمینه اعتقادهایم من به مسئولیت رسیدم.مسئولیتی در برابر فقر فرهنگی و جهل و ابتذال موجود. پس آمدم ولی نه با تمام قوا... و از معبود و محبوبم می خواهم که یاریم کند آرشيو وبلاگ برترینهای کشکول از منظر رها |
|