تبليغاتX
کشکول
کشکول
ای کاش تو مرا می کشتی...

او را به مظلومیت بیت المال  قسم می دهم که اخلاقمان را خوب گرداند 

و ما را از روزمرگی برهاند

 

پ ن : درمطلب قبلی از مسعود خواسته بودم که دست نوشته ای از دکتر شریعتی برایمان ارسال کند.

در مطلب فعلی آن دست نوشته را می گذارم تا تلنگری و تنبهی برای خویشتن خویش و همگان باشد

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود - اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم، سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد!

یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 :: 11:21 ::  نويسنده : رها
سلام
فردا اولین سفر مربوط به کارهای هویزه را در حال انجام دادن هستم که قرار است در رفاه و آسایش کامل یعنی با طیاره صورت دهم

آخرین سفرم به اهواز با اتوبوس بود که چون کاملا صندلیهایش پر شده بود با التماس بسیاری که به راننده کردم و منتی که او بر سرم گذاشت قرار بر آن شد کف اتوبوس بخوابم.از اصفهان تا اهواز.و من این کار را با افتخار انجام دادم
ولی حالا  این بار...
یاد 3سال پیش افتادم که مسئول اولین  اردوی جهادی که در دشت آزادگان برگزار می شد بودم. و به علت اینکه مسئولین فشار آوردند که یکی از نیروها برای رایزنی های اولیه با طیاره به اهواز برود از سمت خود استعفا دادم که این در قاموس بسیج و بسیجی نبود.
ولی حالا  این بار....
(مسعود یاد آن داستانی که از قول دکتر شریعتی گفتی افتادم .برای بچه ها بفرست تا آنها هم استفاده کنند.)
آرمانها بوسیله توجیه ها براحتی فراموش می شوند.
و من چقدر زود این قبح را آموختم.
عذاب وجدان دارم.
چند روز است.
ولی قول دادم که بروم پس می روم
به خود می گویم پول بلیط را حساب می کنم و خود را راحت
ولی سفر با طیاره حرکت نامیمونیست برای کار شهدا
توجیه می آورم  که عزیزی به همراهمست و عزیزی بر من تکلیف کرده که در این سفر همراهیش کنم و قبول نکردن آن  بسیار زشت.
و خود را راضی می کنم دفع افسد به فاسد است
ولی خوب می دانم که توجیه است
و قبلا گفته ام ما با هدف وسیله را توجیه می کنیم
نمی دانم فردا شب چگونه وارد مزار شهید علم الهدی بشوم و چگونه به او بگویم که نتنها در حال زنده نکاهداشتن یاد شما هستیم که متاسی بشما شده ایم و در خوزستان و در آن گرمای خرما پزانش اردو جهادی برگزار می کنیم و خواهیم کرد..
و او قطعا خواهد گفت : به ما تاسی کردی؟؟    باشه حتما!!!

پ ن :

این مطلب را اول در نظرات پست قبلی نوشتم ولی بعد احساس کردم که اگر مطلبی مجزا باشد بهتر است تا شاید افرادی مرا الگوی  خویش قرار دهند که ادب از که آموختی از بی ادبان

یا علی

 

چهارشنبه هفدهم مهر 1387 :: 21:37 ::  نويسنده : رها
 

سلام

الان ما کاشان هستیم

کمتر از ۲۰ دقیقه پیش یه اتفاقی برامون رخ داد که باید الان ما دیگه نزدیکای بهشت باشیم

خدا رحم کرد

خیلی خدا رحم کرد

حمید  راننده بود.رفت لاین مقابل تا یه کامیون رو رد کنه ولی نتونست(برا اینکه ناراحت نشه می گیم ماشین نکشید).با پراید روبرویی خواست شاخ به شاخ بشه.اول رفت توی خاکی جاده مقابل .اگه با همون سرعت رفته بود پایین قطعا چپ می کردیم. بچه ها داد زدند برگرد.رفت نزدیک کامیون.کامیونه رفت توی خاکی سمت چپ.پراید مقابلم رفت توی خاکی سمت چپ خودش. فقط همین رو بگم  از بس حمید پشت فرمون یا حسین گفت که خدا و حضرت ابوالفضل دست به دست هم دادن و ...

اولین مسجد وایسادیم نماز شکر خوندیم

الان کاشان هستیم وایسادیم تا شیر موزی بخوریم تا فشارهای افتادمان بالانس شود

یه کافی نت نزدیک آب میوه ای هستش که من اونجام

بچه ها همه توی فکرند.

تولدی دوباره

ان شالله توی پست بعدی از برکات این حادثه برایتان خواهم نوشت

دعا کنید با این ۵ راننده ماهر داستان سفر ما ختم بخیر شود

دیشب بلیط قطار گرفتم  ولی مهدی محمدی باهش رفت تهران

فعلا یا علی

راستی

حلال کنید

خیلی

شنبه سیزدهم مهر 1387 :: 19:56 ::  نويسنده : رها

او را به غربت دعای سی ام  ماه مبارک رمضان  قسم می دهم که اخلاقمان را خوب گرداند 

و منجی مان را هرچه زودتر ظاهر نماید

 

 

پ ن: مي خواشتم مطلبي پيرامون آسيب شناسي رفتاري بچه حزبلا بگذارم که دليل اون رفتم به مراسم شب آفتابي در شب آخر بود ولي بدليلي که شايد در پ ن بعدي بفهميد ننوشتم.

پ ن قبلی :چي مي گي؟؟؟؟؟

چندتا پست هي داري از خدا طلب مي کني

مگه مي شه مثل ديشب که قصد رفتن به يزد براي شرکت در مراسم عروسي سد رضي داشتيم ولي هي توي دانشگاه مونديم، هي قصد اخلاق خوب داشتن را داشته باشي و هي سر جات درجا بزني

مگه عمار نبود که گفت مي ام يزد ولي رفتش قزوين

حالا تا قيام قيامت عمار بگه من قصد داشتم بيام يزد ولي فعلش با قولش دقيقا ۱۸۰ دجه متفاوت بود.

پس سيد جون جمع کن اين شعارها رو و برو دنبال بازيت جوجه

پ ن: مي خواشتم مطلبي پيرامون آسيب شناسي رفتاري بچه حزبلا بگذارم که دليل اون رفتم به مراسم شب آفتابي در شب آخر بود ولي بدليلي که شايد در پ ن قبلی فهمیدید ننوشتم.

يا علي

پنجشنبه یازدهم مهر 1387 :: 19:43 ::  نويسنده : رها

بگو خداي

و

به خود آي

 

تمام شد

ولی نشد آنکه باید می شد

دوشنبه هشتم مهر 1387 :: 17:14 ::  نويسنده : رها
 

او را به غربت بین الطلوعین های لیالی قدر قسم می دهم که اخلاقمان را خوب گرداند 

و استیصال موجود در بشریت را تسکین دهد.

 

 

اگر دلی شکست و منجی کرشمه ای کرد

کشتی شکسته ای ناجی می طلبد

التماس دعا.شدیدا

 

پنجشنبه چهارم مهر 1387 :: 16:57 ::  نويسنده : رها
درباره وبلاگ

با درک استعدادها و شناخت نیازها و در زمینه اعتقادهایم من به مسئولیت رسیدم.مسئولیتی در برابر فقر فرهنگی و جهل و ابتذال موجود.
پس آمدم ولی نه با تمام قوا...
و از معبود و محبوبم می خواهم که یاریم کند