تبليغاتX
کشکول
کشکول
ای کاش تو مرا می کشتی...
سلام

ما رمضووون مبارک(اصفانی بوخونین)

 

 

می خواستم این مطلب رو اختصاص بدم به نقد کتاب بیوتن رضا امیرخانی.

خواستم یه پاراگراف از تنها چند پاراگراف بدرد بخور این کتاب را براتون بگذارم و بعد نقدم را شروع کنم.

که متاسفانه هرچه قدر تورق کردم نیافتم همان چند بند را

البته بهتر.به دو دلیل

اولا شما وبلاگی ها اینقدر آدمای ساندویچی هستید که حال نقد خوندن نداشته باشید.

دوما خودم حال ندارم.کلی کتاب گذاشتم جلوم بخونم.طرح رمضان کانونم قبول کردم.بابام هم رفتند تبلیغ شدم مرد خونه.کلی رفیق بازی هم باید بکنم(از اینجا به بعد را فقط مسعود بخونه : خوابم هم می اد و گشنه ام هستم و جایی ام دعوتم)

مسعود جدی می گم.الان ساعت ۳:۲۰ دقیقه است.به علی (همون که توی دو مطلب قبلیم ازش گفتم) قول دادم سحری برم خونشون.

پس نقد رو بی خیال.فقط چند جمله.شخصیت های داستان مثل خود داستان جون دار نیستند.

همین یه جمله بستونه

داره علی میس کال می زنه که یعنی برم خونشون.گفتم ۲:۳۰ می ام هنوز نرفتم.خونشون بیرون شهره.

راستی یه اتفاق جالب.مسئول سابق یا هنوز فعلی بسیج دانشگاه نجف آباد اومده توی وبلاگم و تیکه هایی که بهشون انداختم را خونده و به طور ضمنی به علی بدبخت گلایه کرده.

ما اینیم دیگه

و در نهایت یه حدیث از یکی از بچه هایی که بهم سر می زنه.که چون در وصف حالم بوده گفته.خصوصی کلی انتقاد کرده و در نهایت گفته:

راستی حدیثی است که در اربعین حدیث امام دیروز مطالعه کردم خالی از لطف نیست:قال صادق (ع):همانا خدا دانست که گناه بهتر است برای مومن از عجب و اگر نه این بود هیچ گاه مومن را مبتلا به گناهی نمیکرد...

ته نوشت:

ان شالله خدا برای من هم هادی باشد.

کلی حال کردین مطلبم هیچ محتوایی نداشتا.این جوری خیلی بهتره.نه خودم خیلی مجبورم فکر کنم و زور بزنم و نه شما . مگه نه؟؟؟؟؟؟

همونه که می طلبید

یا علی

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 توسط رها |

سلام

قرار شد قبل از رفتنم به خوزستان ،آخرین صحبت رانیی که بعد از نماز مغرب و عشا برای اهالی روستای آبچندار گلال کردم،توی اردو جهادی ، را براتون بنویسم.(آخرین صحبت رانیم توی اردوی جهادی یاسوج بعد از نماز صبح بود که موضوع اون درباره حق الناس بود و طلب حلالیت کردم چون شب آخر با چندتا بچه ها ساعت 2:30  اول مناجات امام علی و بعد اذان را پشت بلندگو پخش کردیم که گویا چندتا خواهرا، بندگان خدا، بلند شده بودند که آماده شند برای نماز جماعت.

(انگار داره اتفاق مطلب قبلی رخ میده و مقدمه بیشتر از ذی المقدمه میشه.پس بدون هیچ مقدمه دیگه میرم سر سخنرانیم)

یه مقدمه دیگه.

چون می خوام برید توی فضا.

1.حدود 80 خانم روستایی و40 آقا که بیشترآقایون  بچه بودن  مخاطب سخنرانیم بودند

2..قبل از سخنرانیم بچه های روستا سرود "مهدی بیا" رو اجرا کردند

سخنرانیم

بعد از حمدو ثنا و....

اول چندتا نکته فقهی برا نماز جماعت و قبله گفتم

بعد الکی از بچه ها وسرود خوندنشون تعریف کردم

بعد به مردم گفتم امشب شب آخره اونجام و می خوام یه خاطره که یادگاری من از این سفر بوده را تعریف کنم.و شروع کردم به تعریف:

چند روز پیش برای اینکه کمبود آب داشتیم و آب چشمه بالای کوه که 20 دقیقه ای با محل اسکان ما فاصله داشت آب خیلی خوبی بود و خواهرا فقط  اون آب به مزاجشون سازگار بود ، تصمیم گرفتم یکی از الاغ های سرگردان اونجارا بگیرم تا با اون بتونم هر سری 4 دبه 20لیتری آب بیارم.

بعد از ظهر صدای ار اره یه الاغ به گوشم رسید.

دیدم بله   مائده آسمانی را فرستادند.سریع یه طناب جور کردم و گذاشتم دنبالش .حدود 20 دقیقه ای دنبالش دویدم .البته بنده خدا حرفی نداشت من بگیرمش ولی من می ترسیدم به اون نزدیک شم.چون تجربه اولم بود می خواستم یکی را به یوغ خود دربیارم و می ترسیدم مقاوت کنه و ....

تا اینکه رفیق مخلصم ،ولی علیزاده اومد بیرون تا با خانمش صحبت کنه .قضیه ما رو که دید اومد کمکم.سریع به الاغ نزدیک شدو دستشا گذاشت به گردن اون و طناب انداخت گردنش.و با یه جست سوار شد و من حسرت وار نگاه می کردم.

بعد از این که ولی مثل فاتحان آنجلس با خره به سمت خانمش رفت ، من خر را تحویل گرفتم  و سعی کردم باهاش رابطه عاطفی برقرار کنم . کمی بهش پوسه خبر بزه و اینها دادم و کلی باهاش صحبت کردم و توجیه اش کردم برای عمل خیری مثل سقایت می خوام ازش استفاده کنم.اونم سریع توجیه شد.

((وای تا آخرای سخنرانیمون نوشته بودم که برق رفت و همه اش پر شد)

خلاصه بگم. با جرج مسیر 20 دقیقه ای تا چشمه را حدود یک ساعت رفتم.جرج اسمیه که من براش انتخاب کردم.می دونید چرا اینقدر طول کشید؟چون سعی می کردم نزنمش و باهاش گفتگو کنم.بالاخره هشت سال تلاش جناب خاتمی بی تاثیر نبوده!!

موقع برگشت جرج متوجه شد که فرقی بین من و  مابقیه آدما نیست.همه مون اونا برای حمالی می خوایم.و اشتباه کرده که به حس کنجکاویش بها داده که پیش خودش گفته ببینم این آدم شهریه چه جور ی می خواد رفتار کنه و ....

یکم نگذشته بود که منو برد کنار یه پرتگاه چند متری و شروع به حرکات موزون یا همون رقص ،  ببخشید ، جفتک خودمون کرد و بعد از چند ثانیه مقاوت حقیر ، با سر نقش زمین شدم و زانوم زخم شد که خیلی مهم نیس ولی شلوارم که پاره شد رو چیکارکنم؟؟؟

جرج بعد از این پیروزی شکوه مندانه آخرین تلاش را برای آزادی و حریت خویش انجام داد وپا به فرار گذاشت.من هم گفتم پا و مهمتر از اون شلوار به جهنم.با چه رویی برگردم.آن همه تبلیغات و خودنمایی وجرج نمایی جلوی بچه های اردو و اهالی روستا چه می شود اگر بی جرج و لنگان لنگان برگردم؟

پس گذاشتم به دنبال جرج .او دره ها را می پیمود  و به سمت حریت می رفت و من کم کم یاس در صورتم جلوه گر می شد.فاصله ام از 4متر به حدود 8متر رسید که ناگهان جرج خر ، علف خشکیده ای روی زمین دید و در همان گیر و دار مشغول خوردن آن شد.( حیا کردم به مردم بگیم مدفوع  حیوان دیگری بود نه علف خشک)

من هم از خریت جرج استفاده کردم و با جستی او را  از آزادیش رها کردم و خواستم بزنم که دیدم هوای نفس است و بیخیال شدم و کشان کشان به محل اسکان بردمش.

در طول مسیر بسیار فکرم مشغول شد.

(برم ناهار بخور و بیام)

در طول مسیر بسیار فکرم مشغول شد.

دیدم چقدر ما آدما مثل جرج می مونیم.اکثرا یه گناه یا یه اشتباه را برای کنجکاوی انجام میدیم ولی بزودی متوجه می شیم که ای بابا این همون شیطون بود که فقط با ظاهر جدید اومده.اون وقت اگه خیلی زرنگ باشیم کلی زور می زنیم و از اسارت اون خودمون را در میاریم و توبه می کنیم و شروع می کنیم از اون دور شیم ولی در همین حین چشممون به یه متاع بی ارزش می افته و هدف مقدسمون را فراموش می کنیم.

یا یه جور دیگه تعبیر کنم

ما از سر حس کنجکاوی به یکی از صفات دنیوی روی میاریم.مثلا قدرت ، مکنت یا شهوت بعد از یه مدت متوجه می شیم که اون روح بلند انسانیمون را نتنها ارضا نمی کنه که به اسارت خودش در اورده.(البته خیلی هامون اصلا متوجه نمی شیم)بعد کلی تلاش می کنیم از اون صفت رذیله دور شیم وبه سمت آزادی وخدایی شدن بریم ولی در بین راه متوجه چیز بی ارزشی می شیم و دوباره...

من توی این اردو این قسمت آیه را  فهمیدم که ....کالانعام بل هم اضل. انعامش مثل آدمایی که مثل جرج فهمیدند من کیم بل هم اضل مثل اونایی که مشمول آخرین پرانتز این مطلب می شند

یا علی

نوشته شده در تاريخ شنبه دوم شهریور 1387 توسط رها |
قالب وبلاگ