تبليغاتX
کشکول
کشکول
ای کاش تو مرا می کشتی...
سلام

یه بار  دیگه مطلب قبل رو بخونید. یه تغییراتی کرده.

یاد بگیریم زود قضاوت نکنیم

یا علی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 توسط رها |

 

 

 

ایستاد.همچون کمان که آماده رها شدن تیر است.خمیده ی خمیده. یک سالی می شد که به مرخصی و شهر نرفته بود.حتی وقتی دست راستش قطع شد و یک هفته در بیمارستان بستری بود از آنجا فرار کرد و با همان لباس آبی بیمارستان  به منطقه بازگشت .

ایستاد .ایستاد تا در آخرین نافله نازش ،در آخرین وتر، با خدایش راز و نیاز کند. و چه سالکانه.گویا هاتف غیب به او الهام کرده بود که امشب ، شب آخرست.

بعد ازآخرین  وتر ، فرمانده ،به نزدیک سنگری رفت. پوتین های خاک آلودچند سرباز صفر که تازه به منطقه (جبهه های نزدیک کانال ماهی ) اعزام شده بودند را برداشت و در تاریکی شب برای چند دقیقه محو شد.وقتی بازگشت پوتینها همچون روز های اولشان برق می زدند.

 

محمد طاهر  را دید  که پشت مسلسل در حال چرت زدن بود.جلو رفت .  محمد طاهر او را دید.فرمانده مثل همیشه لبخند زد. محمد طاهر هم .

حاجی مقدمه چینی نکرد .با صراحت گفت: محمد طاهر جان تو خسته ای برو استراحت کن تا برای فردا آماده باشی.

محمد طاهر  گفت : آخه حاجی

فرمانده اجازه نداد جمله اش را ادامه دهد و تکه کلام دو پهلوی همیشگی اش که معلوم نبود با جدیت است یا طنزآلود را گفت:

توقف ممنوع. بعد لحنی صمیمی تر به خود گرفت و گفت : محمد طاهر جان من نمی دونم چرا نمی تونم بخوابم تو برو بخواب .فکر کنم این چند روز زیاد خوابیدم.  محمد طاهر رفت.

 فرمانده 48 ساعت بود نخوابیده بود!!!

محمد طاهر رفت در حالی که از مرام فرمانده در حیرت بود.

فرمانده پشت مسلسل قرار گرفت و مشغول ذکر گفتن شد.

 

مسعود در سپاه دشمن خود را آماده کرد.در کمین گاه مخصوص خود استتار کرد. خورشید در مطلع خود بود.دوربین قناسه اش را تنظیم کرد.نگاهی به خاکریز مقابل اش انداخت.فرمانده را دید.

 

 

فرمانده هنوز در حال ذکر گفتن بود. مسعود پیش خود فکر کرد که فرمانده در حال توجیه منطقه برای نیروهایش است.

بدون وقفه پیشانی فرمانده را هدف گرفت .با اعتماد به نفس کامل انگشت نشانه اش را بر روی ماشه گذاشت. نفسش را در سینه حبس کرد.برای لحظه ای چشمانش را بست.گویا وردی یا ذکری را از خاطرش عبور داد و سپس چشمانش را گشود. فرمانده را دید که به او خیره شده است .پس شلیک کرد. تیر رها شد. بین دو ابروی فرمانده بوسه زد. جای سجده های طولانیه شبانه اش..فرماند چون جنگجوی بی سپر، غریبانه در خون خود قوطه ور شد و مستقیم به جهنم رفت.آری به  جهنم .

همان جهنمی که برایش لا یموت و لا یحیا است.

...

بگذارید تا بگویم چرا به جهنم رفت آنهم بلادرنگ

به نظرتان چگونه در جنگ صفین قرآنها بر نیزه شد؟ آیا قرآنها را عمرو عاص از سپاه امام علی (ع) جمع آوری و بر سر نیزه کرد ویا در خود سپاه معاویه بود؟

آیا عمرو عاص همیشه در هر جنگی با خود تعدادی قرآن می آورد تا هنگامی که جنگ مغلوبه می شد ، آنها را بر نیزه کند یا آنکه ،نه، قرآنها در بین سپاهیان معاویه بود زیرا برایشان قداست داشت.

زیرا برایشان آنقدر مقدس بود که حاظر بودند حتی وقتی که به جنگ می روند قرآن ها را (آن هم با شرایط آن زمان که آیات را بر روی چرم و پوست و استخوان می نوشتند ) با مشقت با خود حمل می کردند تا بتوانند آیات را تلاوت کنند.

به تاریخ مراجعه کنید .در جنگ نهروان چه تعداد حافظ قرآن توسط سپاه امام علی (ع) به درک واصل شدند. چه تعداد افرادی که آنقدر از کسرت سجود بر پیشانی هایشان پینه بسته بود که با چاقو آنها را قطع می کردند که سجده هاشان مرضیه الهی شود، به جهنم روانه شدند.

به تاریخ مراجعه کنید تا متوجه شوید که از سپاه عمر سعد فقط صدای دهل و ... نمی آمد . چه تعداد از سپاهیانش که شب عاشورا را تا صبح با خدا راز و نیاز کردند و از خدا خواستند که فخر دنیا و آخرت را با کشتن فرمانده خارجیان ،حسین بن علی (ع) به آنها عطا کند.

فرمانده داستان ما ، فرمانده تیپ 6 زرهی ارتش عراق بود که توسط مسعود بسیجی به درک واصل شد.

آری مهم آن است که در کدام مسیر قرار داری و چگونه بودن از درجه اهمیت کمتری برخوردار است.

مهم آن است که بدانی در کدام جبهه و برای که و برای چه می جنگی و چگونه جنگیدن در مرحله بعدی است.

اگر مثل غربیان به قانون احترام می گذاری و متخلق به اخلاق حسنه هستی تا منفعت بیشتر کسب کنی ، باید بدانی وضعیت خوبی نداری.

بیاییم بدانیم تحصن ها و اعتصابات و اردوهای جهادی و مطالبات دانشجوئی و فعالیت در تشکلات دانشجویمان و .....در نهایت به نفع چه کسی خواهد بود؟؟!!
اگر قراراست سواری بدهیم حداقل بیاییم بدانیم به چه کسی می دهیم.!!!

بیاییم بدانیم تحت علم چه کسی سینه می زنیم. حسینیان یا یزیدیان.

والسلام

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 توسط رها |
 

 

 

 

اَما وَ الَّذى فَلَقَ الْحَبَّةَ، وَبَرَاَ النَّسَمَةَ، لَوْلا حُضُورُ الْحاضِرِ،
هان! به خدايى كه دانه را شكافت، و انسان را بهوجود آورد، اگر حضور حاضرین،
وَ قيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النّاصِرِ، وَ ما اَخَذَ اللّهُ عَلَى الْعُلَماءِ اَنْ
و تمام بودن حجت بر من به خاطر وجود ياور نبود، و اگر نبود عهدى كه خداوند از دانشمندان گرفته
لايُقارُّوا عَلى كِظَّةِ ظالِم وَ لاسَغَبِ مَظْلُوم، لاََلْقَيْتُ حَبْلَها عَلى
كه در برابر شكمبارگى هيچ ستمگر و گرسنگى هيچ مظلومى سكوت ننمايند، دهنه شتر حكومت را بر
غارِبِها، وَ لَسَقَيْتُ آخِرَها بِكَاْسِ اَوَّلِها، وَ لاََلْفَيْتُمْ دُنْياكُمْ
كوهانش مى انداختم، و پايان خلافت را با پيمانه خالى اولش سيراب مى كردم، آن وقت مى ديديد كه ارزش
هذِهِ اَزْهَدَ عِنْدى مِنْ عَفْطَةِ عَنْز!
دنياى شما نزد من از اخلاط دماغ بز كمتر است!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 توسط رها |
قالب وبلاگ