|
کشکول
ای کاش تو مرا می کشتی...
سلام
الان که دارم این متن رو می نویسم کلی کار دارم که باید سریعا انجام بدم.
وقتی داشتم درباره حجاب در تیپلوژی بچه حزبلا ،قسمت خواهرانه ،بحث مبنائی می کردم ، قول دادم یه کم این بحث رو ریشه ای تر مطرح کنم .
خدایا تو خود می دانی که برای آنکه دوستانم این محیط فرهنگی را ترک نکنند چقدر با آنها بحث کردم تا آنها را از این عمل منصرف کنم.و تو بهتر از هر کس می دانی که برای من کار فرهنگی در این دنیا چقدر اهمیت داشت خدایا تو می دانی که چقدر کشکول برایم اهمیت داشت و چه آینده ای برایش ترسیم کرده بودم و چه مطالبی برایش آماده داشتم تا سیری منطقی و فرهنگی داشته باشد. خدایا ولی از آن شادم که تو بهتر از هر کس دیگر می دانی برای چه این تصمیم را گرفتم !! خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
حلالم کنید. خدا نگهدار یا علی رها
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 :: 17:59 :: نويسنده : رها سلام امروز ثبت نام با تاخير دانشگاه است.منم تاحالا فقط 5 واحد تونستم بردارم. اومدم يه سر بزنم ببينم اين چند روز اينجا چه خبر بوذه که متوجه شدم توي پست قبلي عجب گافي دادم پس بيخيال ثبت نام مي شم وسريع تصحيح مي کنم يه نکته جالب توي پست قبل من مي خواستم به يه خصلت ete اشاره کنم ولي فکر کردم اطاله مطلب مي شه و لازم نيست پس نگفتم .ولي خيلي مهم بود يه خصلتي که ete داره اينه که تيکه نمي ندازه نمي ندازه ولي وقتي بندازه بد مي ندازه يا شوخي نمي کنه، نمي کنه اگه بکنه در سطح عشاير شوخي مي کنه(قصد جسارت به عشاير ندارم.اصطلاحيه که اين تهرانياي فلان مي گن) مثلا يه بار توي مسجد داشتيم درس مي خونديم سر به سرش گذاشتم .اونم من رو از طبقه بالاي مسجد پرت کرد پايين. اگه توي تمرينات وشو پرتاب از ارتفاع را نخونده بوديم معلوم نبود چه بلائي سر من مي يومد. خلاصه همون شبي که من پست قبل رو نوشتم ete را توي مسجد ديدم و قرار شد با هم بريم به هيئت بچه هاي کانون. سر راهمون قرار شد يه سر بريم سينما چهارباغ تا من آقاي حسن اکليلي (بازيگر تئاتر)را پيدا کنم تا صحبتي کنم ببينم عيد مياد انگليس تا برنامه اي اونجا داشته باشه يا نه. توي مسير (که اتفاقا با موتور بوديم و ete پشت من نشسته بود) به ete گفتم امروز جرياناتمون را توي وبلاگم گذاشتم. اونم دوبار يکي از اون شوخي هاشو کرد. گفت چرا اين کارو کردي و لبه کلاه کاموائي که سر من بود را کشيد روي چشمام. سرعتمون زياد بود و هوا وحشتناک سرد وخشک. وبعد
نبود که
يا علي
شنبه بیستم بهمن 1386 :: 14:41 :: نويسنده : رها سلام
چند ماه پيش داشتم با محمود اعتصامي مي رفتم روضه.(اصفهان در تمام سال مجالس مدح و عزاي اهل البيت برقراره) من با محمود از وقتي که از امارات برگشتيم يعني کلاس سوم دبستان رفيقم. از همون سال من بهش مي گفتم ete(مخفف اعتصامی). الان ديگه همه رفقا با همين اسم صداش مي کنن. پسر عميقیه.شديدا متدين و خجالتي. دبستان وراهنمائي را با هم بوديم .توي يه کلاس. دبيرستان از هم جدا شديم تا کنکور سال سوم دبيرستان بودم که با بچه ها(مسعود ،امير، حميد ، حسين) كانون نيمه راكد مسجد مون را راه انداختيم.
راستی نتیجه گیری سعی کنیم مقید به خواندن نماز در اول وقت باشیم تا خداوند حجب را یرایمان کنار بزند سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 :: 14:12 :: نويسنده : رها سلام
بچه ها فردا ۲تا امتحان دارم دوباره مثل همیشه مریضم دعا کنید اومدم سریع بگم که هرکی می خواد امسال توی هویزه خادم الشهدا باشه می تونه فعلا با مراجعه به وبلاگ زیر مشخصات شو برا بچه ها میل کنه تا توی ثبت نام اولیه قرار بگیره http://www.khademin1387.blogfa.com/
ولی اگه چند روز دیگه صبر کنید ان شالله سایت مون بالا می یاد و می تونید روی خط (online) ثبت نام کنید. ان شاالله بتونیم امسال خادم شما که در کسوت خادم الشهدا هستید باشیم دعا کنید یا علی دوشنبه هشتم بهمن 1386 :: 19:59 :: نويسنده : رها چقدر این روزها غزه شبیه کربلاست!
و چقدر ما شبیه کوفیان!!
و چقدرمسخره لقلقه زبانمان شده است کلام باقر آل محمد که: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
و دست کفر و نفاق
و آن وقت پیروان مردی که فریاد برآرد که اگر از پای زن یهودی در بلاد اسلامی خلخال بربایند حق دارید که از این غم بمیرید چه می کنند؟؟!!!!
برخیز کاری باید کرد
و ای مولا ای نائب امام زمان فقط نیاز به اذن شما داریم تا درس و امتحان و زندگی و ...همه را رها کنیم و
تا ان شا الله در نهایت
به امید اذنتان یا علی چهارشنبه سوم بهمن 1386 :: 20:27 :: نويسنده : رها درباره وبلاگ ![]() با درک استعدادها و شناخت نیازها و در زمینه اعتقادهایم من به مسئولیت رسیدم.مسئولیتی در برابر فقر فرهنگی و جهل و ابتذال موجود. پس آمدم ولی نه با تمام قوا... و از معبود و محبوبم می خواهم که یاریم کند آرشيو وبلاگ برترینهای کشکول از منظر رها |
|