|
کشکول
ای کاش تو مرا می کشتی...
. . .ادامه پست قبل . .
بلاخره مهدی هم پولاشو رو کرد.کل پولمون شده بود 7500تومن.بعد از نماز صبح قرار گذاشتیم بریم سیرابی بخوریم .بعد از نماز اومدیم بریم که چشم من به مناره های نیمه ساز صحن جامع رضوی افتاد. به بچه ها گفتم بریم بالای مناره.از اون بالا خیلی حرم دیدنیه. بعد از کلی دو دلی، دل رو به دریا زدیم و من وممد از لای فنس ها پریدم داخل منطقه ای که مناره ها بود. مهدی نیومد. اونجا یه کیوسک نگهبانی بود .خلاصه با چه احتیاط و رنجر بازی خودمون را رسوندیم به در یکی از مناره ها که دیدیم قفلِ. رفتیم سراغ اون یکی مناره. باید از روبروی کیوسک نگهبانی رد می شدیم. یاد فیلمای تام کوروز افتاده بودم.نزدیک کیوسک که شدیم موبایل نگهبانِ زنگ زد.فکر کنم زنگ نماز صبحش بود .با ممد مشورتِ چشمی کردیم و تصمیم گرفتی برگردیم.
خلاصه دست از پا درازتر رفتیم سیرابی بخوریم. نمی دونم من آدم غیر عادی و شری هستم یا مردم زیادی آروم و کُچ پُتیتو اند. جائی نشده من برم و بخاطر کارهای غیر معمولم نگهباناش دستگیرم نکرده باشند .مكه ،مدينه ، اردبيل ، كاشان ، ... شب قبلش توی حرم دوبار گرفتنم.یه بار رفتم طبقه دوم حرم که برم کنار گنبد ، گرفتندم.یه بارم یه راهی کشف کردم که می رسید به جائی که مخصوص خانم ها بود.چند تا خادم خانم گرفتندم که چه جوری اومدی اینجا و .... خلاصه گیج خواب رفتیم توی کله پزی .گفت :سیرابی ندارم فقط کله.رفتیم یه جا دیگه.اونجام همین را گفت.کله را گفت دستی 8500.ولی ما 7500 بیشتر نداشتیم. به طرف گفتیم پاچه ها شو بردار که 7500 بشه. گفتیم نون بده .گفت 200 تومن.جیبامون را ریختیم بیرون 200 تومن جور کردیم.پول نداشتیم با تاکسی بریم خونه.توي راه داشتيم درباره اينكه كله خريدنمون توام با ذلت بوده يا نه بحث مي كرديم .سر راه یه نونواي سنگکی دیدیم.دوباره جیبامون را ریختیم بیرون 200 دیگه جور شد.نون داغ خریدیم. بچه ها می گفتند تا وقتی پول داریم نمی تونیم توکل داشته باشیم چون دلمون به اون پول خوشه. گفتم خوب توکل خوبه داشته باشیم.ولی یکم درایت و تدبر هم داشته باشیم بد نیست.وقتی ما تویه شهر غریب گیر افتادیم باید همه پولمون را کله بخوریم؟ دیشب مهدی زنگ زد خونه و قرار شد برامون پول بفرسند . رسیدیم خونه .کله را زدیم .خیلی حال داد به بچه ها گفتم شيخنا مولانا محمد بلخي یه بار همچین قضیه ای براش اتفاق می یوفته می گه: خنک آن کله بازی که بخورد هر چه بودش و نماندش هیچ الا هوس کله دیگر. مسعود زنگ زد و گفت چه خبر، چی کار می کنید؟گفتم پولامون تموم شده به مجید بگو فرش شون را می خوایم بفروشیم.گفت طوری نیست بفروشید. ساعت 8 خوابیدیم تا 10 .10 با ممد رفتیم راه آهن دنبال قطار تا 1 اونجا بودیم.نماز رو راه آهن خوندیم. نا امید رفتیم حرم برای وداع .چند روزی بود همين طور یه ترانه ای را با بچه ها مسخره مي كرديم.داشتم می رفتم اصفهان توی تاکسی شنیده بودم.اون چند دقیقه ای که طرف می خوند من فقط می خندیدم. یادش بخیر پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت .ما بقیشو بلد نیستم تا جائی که می گه : قسم به اون زیارتی که رفتم. خلاصه این چند روز توی مشهد با ممد این را می خوندیم و می خندیدیم.چون پیارسال با هم 28 صفر رفته بودیم مشهد.سفرعجيب معنویی بود .می خوندیم :یادش بخیر دوسال پیش 28 صفر دسته جمعی رفته بودیم زیارت. خلاصه رسیدیم حرم. خواستیم بریم یه جا تجدید وضو کنیم .چشمم افتاد به کتابخونه حضرت.گفتم ممد بیا بریم یه جا دستشوئی حال کنی. بعد از دستشوئی رفتیم گشتی توی کتابخونه بزنیم.توي كامپيوتر هاي كتابخونه فامیل مادر بزرگم را سرچ کردم اسم کتاباشون اومد. خواستیم بریم سایت اینترنتشون را ببینیم .بایديا می رفتیم کل ساختمون را دور می زدیم يا بايد از قسمت خواهرانه رد مي شديم.به ممد، استراتژی حمید را گوش زد کردم.گفتم خودت رو بزن به کری،کوری،خری و بیا دنبال من. سرمون را انداختیم پاين و از قسمت خواهرا رفتیم .یکی پشت سر ما داد می زد آقا از اون طرف نرید.ولی ما طبق استراتژیمون عمل کردیم و موفق شدیم. چندتا سوتی دیگم دادیم که به ماند. اومدیم برای وداع.گفتم ممد با اين جينگول بازيامون خیلی حالمون مناسب وداعِ؛ نه؟ ممد گفت : خودش می دونه عزیزه؟(اینم یه ترانه دیگه بود که فقط همین مصرعش رو بلد بودیم و هی می خوندیم و مي خنديديم.) وارد صحن عتیق(اسماعیل طلا) شدیم ممد یه بچه 2،3 ساله نشونم داد که فکر کنم کارش تموم بود.رفتنی بود.حالمون منقلب شد.رفتم رو به روی گنبد نشستم و ....
دیشبش ممد برام یه مکاشفه ای از آقا تعریف کرد که بد جوری ذهنم رو مشغول کرده بود.(چون يكم عجيب هستش هر كسي خواست براش خصوصي مي گم )رفتم کنار ضریح. عادت ندارم برم کنار ضریح.ولی اون موقع بخاطرمكاشفه بدجور هوس کردم.گفتم اگه می خواین بغلتون کنم خودتون جور کنید.جور شد........وداع کردم اومدم بیرون .قاطي كرده بودم . دیدم بچه ها توی گوهر شاد نشستند.داشتند دعا می خوندند.گفتم بچه ها بریم دیره.یکم طولش دادند، گفتم: اگه نمی یاین من رفتم .ممد گفت چت شده؟ گفتم دارم وابسته ابی عبدلله می شم.توی سفر ممد به امام رضا می گفت ابی عبدالله. تا حالا شده عاشق يه نفر شده باشيد ولي منطقا به اين نتيجه رسيده باشيد بايد از هم جدا شيد.اونموقع بعد از وداع و خدا حافظي موندن توي اون فضاي فيزيكي ،چون آدم را توي همون فضاي روحي نگه مي داره و خاطرات ؛عذاب آوره. سریع اومدیم خونه.اسباب را جمع کردیم و رفتیم ترمینال .نماز مغرب را ترمینال خوندیم. متوجه شدم موبایلم نیست. تودلم گفتم : آقا دلم می خواد بمونم ولی باید برم ،کلاسام وضعیتش خرابه .زنگ زدیم به گوشیم.دست یه بنده خدا بود گفت تا نیم ساعت دیگه می یاره. امام رضا خواست بمونم ولی نخواستم .می دونید جالبیش چی بود؟کلاسی که ساعت 8 داشتم و وضع غیبتام افتضاح بود را اينقدر اتوبوسيه فس زد كه نرسیدم ولی بچه ها اینقدر اصرار کردند که استاد برام حاضری زد.ولی ما بقی کلاسام که جاي غيبت داشتم، با وجود اینکه سر کلاس بودم غیبت خوردم. سوار اتوبوس شدیم .آخر اتوبوس رو یه نگاه انداختم.2تا پسر و دوتا دختر اون ته بودم. قضیه بو دار بود .چند دقیقه بود که اتوبوس راه افتاده بود که راننده داد زد صندلی اتوبوس گرفتید نه هتل!!! ماشين برا شام وایساد .با بچه ها مشورتی کردیم. سوار اتوبوس شدیم.راننده عوض شده بود. گفتيم جای اونا را عوض کن. گفت صندلی گرفتند.پس مشکلی نیست .گفتم باشه.فقط اولین پلیس راهی که رسیدیم باید محرمیت اونا برا پلیس ثابت بشه و گرنه هم اونا توی پلیس را می مونند و هم دفتر چه شما برای 6ماه گرفته می شه.تازه فرضا كه محرم باشند ، حق ندارند توي اتوبوس .... نظرش 180 درجه عوض شد.ممد و مهدی جاشون را با دوتا دوخترا عوض کردند و اون دخترا اومدند جلوی اتوبوس کنار من.!!!! قرار شد ممد با پسرا صحبت كنه و مورد هدايت قرارشون بده و من با دخترا.مهديم قاطي كه اينا اينكارند و بايد تحويل پليسشون بديم.ممد هي آمار مي گرفت كه چرا هدايتشون نمي كنم. خلاصه نيم ساعتي شديد فكر كردم كه چي بگم.وقتي افكارم را مرتب كردم نيم ساعتي زور زدم كه بتونم باهاشون صحبت كنم .بعد از كلي كلنجار به اين نتيجه رسيدم كه آدمش نيستم .پس بي خيال شدم .اول تو دلم خوشحال بودم كه حيام اجازه نداد با اونا صحبت كنم و نتونستم حرف بزنم.ولي بعد كلي تاسف خوردم كه نتونستم براي امر به معروف از زبون حرافم استفاده كنم. به ممد SMSيه زدم که :یادش بخیر امسال دحوالارض دسته جمعی رفته بودیم زیارت یا علی پ ن : پيشاپيش عيد سعيد قربان و روز عرفه را تبريك مي گم. يه روايت هستش مي گه :اوناي كه شب قدر را از دست دادند ، به عرفه اميد داشته باشند. ما را توي دعاي عرفه يادتون نره. راستي همين جا از مادرم و خاله ام ، پدر بزرگم ، و فاطمه ؛دختر داداشم كه داره يك سالش مي شه ، تشكر مي كنم كه توي همين روزا بدنيا اومدند. و به جامعه بشريتم يه تسليت بگم و اون اينكه توي همين روزا ،من بهشون ملحق شدم.(به طور غير مستقيم خيلي تابلو ، خواستم بگم ،تولد قمريم هستش .هديه يادتون نره.صدقه و دعا) التماس دعا . ان شاالله تا چند ساعت ديگه داريم مي ريم كربلا جنوب حلال كنيد. یا علی سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 :: 14:13 :: نويسنده : رها سلام. ق ن:خیلی مطلب این پست طولانیه.انترنتتون می ترکه . اگه حال و حصله خاطراتم را ندارید نخونین چون کلا قضیه خاطره است. دلم بد جوري هواي امام رضا را كرده بود.چند باري جور شده بود برم ولي بعد از 13 رجب كه با دانشجويان خارجي رفته بودم يه جورائي از امام رضا خجالت مي كشيدم برم. تا اينكه شب تولد امام رضا ، بد جوري دلم هوائي شد.حيف كه همون روز امتحان داشتم وگرنه رفته بودم.بعد ديدم بعضي از رفقاي وبلاگ نويس هم عازمند .برا شون نظر گذاشتم كه از امام بخوايند من رو بعد از چند وقت راه بدند. 3 شنبه روز زيارتي امام رضا بود.اول هفته گفته بودم مي رم.مهدي هم به خونه گفته آخر هفته نمي ياد قزوين ومي ره مشهد.از اونجائي كه بليط گيرمون نيومد 1 شنبه بي خيال شدم و گفتم مي رم اصفهان.ولي 3 شنبه ديدم مهدي خيلي ناراحت هستش كه نرفتيم .گفتم برا نماز ظهر كه رفتيم مسجد استخاره مي كنم . ممد يه دونه بليط قطار داشت.گفتم اگه خوب اومد 3 نفره با همون بليط مي ريم. توي مسجد وحيد رو ديدم .گفتم مي خوايم مشهد بريم بليط داري؟گفت :آره.بيا. سرتون را درد نيارم با چه مصيبتي استادارو راضي كردم برام حاضري بزنند.
خلاصه 6 نفر شديم با 5 تا بليط.اينقدر براي اردوهاي مختلف از گيت راه آهن قاچاقي بچه ها رو رد كرديم كه يكي چيزي نبود.توي قطار يكي از بچه ها رو هم پيدا كرديم و شديم 7 تا.يه كوپه 6 نفره جور كرديم. جريمه اون يه نفر اضافي رو داديم .برا نماز صبح رسيديم مشهد .تو راه به بچه ها گفتم :مكانمون جوره؟گفتند آره.بعد از نماز صبح بچه ها گفتند اونجا ئي كه گرفتيم به حرم خيلي دوره.بريم يه سوئت نزديك حرم بگيريم .ولي چون روز زيارتي حضرت بود و روز دحو الارض، همه جا پر بود.خندم گرفته بود.فاميل و رفقا و حتي كانون فرهنگي ها كه مي خواند برند مشهد براي مكانشون يه زنگي به من مي زنند حالا خودمون شديم حيرون و ويلون.خوابم مي يومد.قرار شد چند دسته بشيم و هركسي جاي مناسبي جور كرد ، زنگ بزنه مابقي بيان. من يه جاي خيلي ساده و نزديك به حرم پيدا كرد.قيمتشم خيلي پائين بود.بچه ها اومدند ديدند و كلي تيكه بارم كردند كه ما مرغامون را اينجا نمي خوابونيم.تازه بچه ها ديده بودند كه در وروديش به علت رعايت نكردن نظافت پلمب بوده.و خوداشون باز کردن. رفتيم و يه سوئيت مشدي گرفتيم.ساعت 8 بود زنگ زدم به مسعود و جريان را گفتم.و گفتم ببين خونه امير اينا را مي توني جور كني.يه ربع بعد زنگ زد و گفت خونه مجيد آمادس بريد اونجا. بچه ها گفتند امشب را مي مونيم چون صاحب سوئیت آپارتمان گناه داره. از اونجائي كه حديث داريم ، حتي اگه دو نفري خواستين كاري انجام بديد يكي را رئيس انتخاب كنيد ما وحيد را چون بزرگتر از ما بود به عنوان رييس و مادر خرج خود انتخاب كرديم .شايد تجربه اش از من و ممد و مهدي در اين مسايل كمتر بود ولي ما بهش پروبال داديم و بهش گفتيم مدير معتدل.من و ممد هم معروف شديم به قطبي(افراطي).ممد قطب سياست مالی انقباظي و من قطب بي خيالي.چون برام فرقي نمي كرد سوئیت آپارتمان بريم يا جائي كه پلمپ شده.يا اينكه جوجه بخوريم يا سيرابي. تا جمعه 6 نفر بوديم و مدير معتدل بودش و مشكلي نداشتيم.تا اينكه اون 3تا خواستند برند تهران. وحيد كه مادر خرج بود گفت بچه ها من با پولاتون سوغاتي خريدم.حساب كتابا باشه تهران.پرسيد شما پول داريد؟گفتم: آره. من با وجود اينكه وضعيت غيبتام افتضاح بود شنبه را هم وايسادم.چون خيلي حرم شلوغ بود و مهمتر از اون پر آشنا. بچه هاي دانشگاه امام صادق اومده بودند و همشونم نمي دونم چرا منو مي شناختند و هي بايد سلام و دست و روبوسي مي كرديم.باورتون نمي شه شب جمعه ساعت 5:30 خواستم از گوهر شاد برم كنار ضريح برا زيارت.ساعت 7:30 رسيدم پائئن پا.تازه اونجا هم مسئول بسيج مدرسه مون را ديدم.اون بود كه نماز شب را به من ياد داد.رفتيم توي حياط گوهر شاد.ديدم هي مي لنگه .جريان را پرسيدم گفت يه بيماريه لاعلاج گرفته.گفتم چيه؟گفت MS.جا خوردم.هنگ كرد. از بحث خارج نشيم. بعد از نماز جمعه من رفتم دنبال بليط قطاربراي شنبه كه گيرم نيمد..قرار بود ناهارم با من باشه.ساعت 3:30 رسيدم خونه.ولي همه مغازه هاي نزديك خونه بسته بودم .زنگ زدم به ممد و جريان را گفتم.ولي بچه هام پول كافي براي خريد ناهار نداشتند .سرتون را درد نيارم ساعت 4:30 مهدي با جوجه كباب اومد خونه. نماز مغرب رو مسجد نزديك خونه خونديم. ممد گفت توي كارتش پول هست ولي با پولهاي بسيج قاطيه.پس قرار شد با كارت من پول برداريم.از دست فروش رو به روي مسجد ، نارنگي خريديم و توي راه به بچه ها مي داديم.فقط 2000تومن برامون مونده بود.البته مهدي هم پول داشت ولي رو نكرده بود. ساعت 6 از فرط خستگي خوابمون برد.با صداي مسج موبالم از خواب بيدار شدم.حميد بود .نوشته بود اگه من مردم ، 18هزارتومن به بسيج بدهكارم .فكر مي كردم ساعت 12 شبه .عزا گرفتم كه حالا تا 2 كه مي خوايم بريم حرم چي كار كنم؟ساعت را ديدم.خوبه چند باشه؟7:30 شب. جالبیه کار اینه که ممد مسئول موفق پشتیبانیه چند تا اردوی خیلی بزرگ بوده .مهدی مسول تدارکات .من که خودم جای خود دارم.ما تیمی بودیم که برای 300 نفر برنامه می ریختیم اونم دقیقه ای .اونجا بود که به این نتیجه رسیدم کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره. خواب نمی یومد که .رفتم دنبال بلیط قطار . قرار شد سر راه از عابر بانک پول بردارم. آژانس که بسته بود.رفتم پول بردارم.خواستم 30 تومن فعلا برداشت کنم .دیدم می گه به مقدار کافی اعتبار نداره.تعجب کردم.کلی پول توی حسابم بود.چی شده؟یادم اومد کارتم رو داده بودم به یه رفقا اونم نامردی نکرده ها 10تومن بیشتر برام نذاشته بود.از 2000تومن که برامون مونده بود رفتم تخم مرغ و گوجه خریدم.رفتم خونه . بچه ها هم بیدار شده بودند و ناراحت که چرا این وقت خوابیدیم.خلاصه داشتیم املت می خوردیم که به بچه ها گفتم :واقعا برای من فرقی بین اون اتاق پلمپ شده و اون سوئیت آپارتمان که زنگ می زدیم و فیلم درخواستی را می گفتیم و برامون پخش می کرد و خونه مجید و اینا نیست.دو روز می خوایم بریم زیارت.یه چیزی بخوریم سیر شیم یه جاهم باشه بخوابیم.همین. (تو پرانتز یه نکته بگم با حاله.زنگ زدم به رسیپشن و گفتم اگه می شه آژانس رو برامون بذاره. بعد از ۱۰ دقیقه زنگ زد و گفت آژانس آمادس.گفتم خوب بذارید.گفت بیاین پایین. گفتم نمی شه همین بالا ببینیم.که یهو دوزاریم افتاد که بنده خدا ماشین آژانس سفارش داده).
مهدی گفت همین قدر بگم بیچاره اون که زن تو می شه.این قدر به عالم بی تفاوتی که دهن خانمت صافه.بعد ممد شروع کرد به ترور شخصیت من .ممد گفت :مشکل تو بجز بی خیالی اینه که نمی تونی بپذیری با کسی ارتباط داشتی و اون دوستت نداشته باشه.....خلاصه کلی تیکه بارم کردند . منم گفتم با این حرفائی که زدید ازدواجم تا چند سال به تعویق افتاد. مهدی چون می دونست سر این مسائل حساسم گفت نه و شروع کرد محاسنم را بگه.خلاصه بعد بحثمون کشید به رفاقت افراطی 2 سال پیش یه بچه ها با من .از ساعت 10 تا 2 غیبت اون بنده خدا را می کردم و انتقال تجربه می کردیم .رفتیم حرم و همه مون برا اون بنده خدا دعا می کردیم. البته موضوع بحثمون محبت و رفاقت واینها بود .و خیلی به اون بنده خدا نپرداختیم.بعضا شاهد مثالمون بود . ان شاالله ما بقی جریان باشه برای فردا یا علی دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 :: 19:4 :: نويسنده : رها سلام ق ن: آقا من نمي دونم اين رفقا چرا اينقدر اصرار دارند منو بکشند.دوتا از این رفقا داشته باشید دیگه دشمن نمی خوایند که البته مثل اینکه من دارم. آقا ما هنوز هستيم. ما راست قامتان جاودانه تاريخيم
فقط همين قدر بگم يه باند خانوادگي بودند كه دستگير مي شند.مامانشون با كلت از در زندان فراري شون مي ده.دوباره مي گيرندشون ،يكي از داداشا مي گه تا داداشم را آزاد نكنيدآدم مي كشم.اول وسط شهر (آمادگاه)يه پليس مي كشه.بعد يه توريست فرانسوي را مي كشه.و بعد كار به شوراي امنيت ملي مي كشه و اصفهان شبيه حكومت نظامي كه نه شبيه تگزاس مي شه.عكس خودش و خانوادش را سيما پخش مي كنه و روي در و ديوار شهر مي زنند و رعب و وحش. . . جالبیش اینه بعد از هر قتل زنگ می زده و می گفته مقتول بعدی از چه صنفیه.گفته بود بعدی دانشجو است.یه خبر دارم که تا پریشب ۳۰۰ تا تماس به ۱۱۰ پیرامون این قضیه شده بود.ما بقیه اطلاعاتم بماند. فعلا يا علي. یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 :: 19:15 :: نويسنده : رها المک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
نبی اعظم
پ ن : منظور شخصیت حقیقی این عزیزانه، نه شخصیت حقوقیشون چاکر شخصیت حقوقیه همشونم هستیم یا علی چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 :: 13:0 :: نويسنده : رها سلام تا حالا شده تو یه موقعیت قرار گرفته باشید که 48 ساعت نخوابیده باشید ، گشنه و تشنه ، توی محاصره دشمن و فقط یه خشاب تیر براتون مونده باشه. وقتی دیگه حس می کنید که دارید از حال می رید ،تفنگی که 48 ساعت روی حالت تک تیر بوده را روی حالت رگبار می ذارید و یه الله اکبر فریاد می زنید ومی زنید به خط دشمن و شلیک و بعد....
دوشنبه نوزدهم آذر 1386 :: 14:51 :: نويسنده : رها سلام خداوند در آسمان فرشتگان را دارد و در زمین بسیجیان را سردار خیبر شهید محمد ابراهیم همت ![]() بچه بسیجیا هفته تون مبارک
ق ن 1:سحر بعد از نماز با وجود اینکه دیشب تا دیرقت بیدار بودم ، توجه ام جلب مسئله ای شد و کلی فکر کردم و به نتایج خوبی ریسدم که سعی دارم در در این مطلب آنها را بیان کنم.ق ن 2 :برای اولین بار سعی برآن دارم تا از رشته تخصصی که در دانشگاه مشغول تحصیل آن هستم ،استفاده نمایم و مسئله ای اجتماعی را با کمک از مفاهیم رشته ام (که دو ریال قبولش ندارم ) تفهیم نمایم. ق ن 3:بعلت ق ن 2 مجبور هستم ابتدا مفاهیمی را شرح دهم تا شما نیز متوجه شوید. لازم به ذکر است که شرح مفاهیم در این جستار بسیار ساده و ابتدائی است و ایراداتی اساسی بر آن وارد است ولی هدف بنده را برآورده می کند
1.امیدوارم با اوراق قرضه(bond )آشنا باشید.اگر نیستید بروید آشنا شید 2. derivative (اوراق مشتقه) : اوراق مشتق شده از اوراق قرضه (نترسید یه جور می گم بفهمید) 3.futures(آتی ها) : نوعی از مشتقات هستند.با خرید این اوراق ، خریدار موظف می شود در آینده(که زمانش تعیین شدهژ(delivery date) کالائی را با قیمتی که از هم اکنون مشخص شده، خریداری نماید.و فروشنده نیز بالطبع متعهد می شود کالارا به خریدار تحویل دهد. در delivery date فروشنده موظف است کالائی که در قرار داد اولیه ، مشخص شده ، که معمولا کالائی با استاندارد های بالا ست را تحویل خریدار دهد .این استاندارها بسیار بالا گرفته شده است و کار را برای فروشنده بسیار دشوار می کند و دلیل آن ،آن است که خریدار دارد کالائی را می خرد که در زمان حال وجود خارجی ندارد ، پس باید ضریب اطمینان بالائی نسبت به آن کالا داشته باشد.
4.(اصل مطلبم اینجاست.) متخصصین علم finance(مالی) کسانی را که در بازار آتی ها معامله می کنند را با توجه به روحیات و اهدافی که دارند به سه دسته تقسیم می کنند. من انواع رفاقت های مادی ونا مشروع را با این معامله گران قراردادهای نامشروع مقایسه کردم که گزارش آن به شرح زیر است. الف : hedgers:این افراد برای hedgeکردن(حفظ کردن) قیمت کالای خود در آینده، به این بازار رجوع می کنند.با مثال می گویم شاید بهتر بفهمید. مثلا ما احتمال می دهیم که قیمت نفت در 3 ماه دیگر پایین می آید ، پس نفت را در قرار داد آتی ها پیش فروش می کنیم(موقعیت short می گیریم) به قیمتی که فکر می کنیم بالاتر از قیمت نفت در 3 ماه دیگر است. یا مثلا ما 6ماه دیگربه اورانیوم نیاز داریم و احتمال می دهیم که اورانیوم تا 6 ماه دیگر گران خواهد شد.ما در بازار آتی ها با قیمتی پایین تر از قیمت احتمالیمان در 6 ماه آینده ،خریداری می کنیم(موقعیت long می گیریم).البته ممکن است این احتمال ما با ایراد همراه باشد و ضرر کنیم. بعضی از رفاقت ها نیز دقیقا برای hedge کردن موقعیت آینده آن فرد است. بسیاری را دیده ام که با من طرح رفاقت ریخته اند زیرا فکر می کنند من در آینده به درد آنها خواهم خورد پاچه خواری از اساتید نیز از همین است .که استاد در پایان ترم موقعیتمان را با نمره hedge(حفظ) کند. مثال عینی تر آن : طرح دوستی دختران با پسران که به این امید به آنها دل می بندند و رفاقت می کنند که ان شاالله آن پسر به آنها دل ببندد و در آینده آنها را به همسری انتخاب کند . ولی نمی داند که پسر اگر در این معامله (رفاقت ) وارد می شود ، معمولا جز دسته اول نیست بلکه از دسته سوم(Arbitrjer) است که توضیح آن خواهد آمد و اگر هم از دسته اول باشد نقش فروشنده را بازی می کند (و موقعیت short می گیرد). در آخر مطلب توضیح می دهم که چرا تاکید دارم که پسر در این رابطه ، نقش فروشنده را بازی می کند) ب:speculators (سفته باز ها) : بیشترین معامله گران از این صنف هستند.افرادی هستند که پول دارند و اطلاعاتی (درست یا غلطی ) و اصلا قصد خرید وفروش کالائی ندارند.حس می کنند یا اطلاعاتی دارند که مثلا فلان کالا در آینده گران یا ارزان می شود . پس به بازار آتی ها می آیند و دست به قمار عاشقانه ای می زنند و.... بسیاری از روابط نا مشروع همانند این نوع معامله گران است. در طرف مقابل خود منفعتی (خصلتی) می بینند(زیبائی ، خوش اخلاقی،...) و دست به یک قمار عاشقانه می زنند و رابطه را به رفاقت تبدیل می کنند.فارغ از اینکه طرف مقابل ممکن است از دسته اول باشد و یا سوم.وفارغ از آنکه ممکن است آن خصلت را اشتباه تشخیص داده و همانطور که ممکن است احتمال تشخیص در آینده اش برای خرید کالا با اشتباه مواجه شده باشد و متضررشود ، در این قضیه نیز به کاه دان زده باشدو...
ج:Arbiterajers : بهترین مثال برای این افراد ، قاچاق چیان سوخت هستند.بنزین را در ایران لیتری 100تومان می خرند و در ترکیه لیتری 800تومان می فروشند و سود کلانی به جیب می زنند. مثال آن در بازار آتی ها آن است که آتی ای را در بورس نیویورک به قیمت 70 دلار می خرند و در بورس لندن به قیمت 80 دلار می فروشند. این افراد فقط به فکر منفعت و سود شخصی بیشتر هستند و هر کار غیر قانونی و بی اخلاقی را انجام می دهند تا به این اصل مدیریتی عمل کرده باشند که:The more is better نمونه این افراد در رفاقت های نامشروع و ناسالم بر همگان روشن است و فکر می کنم نیاز به شرح ندارد.ولی یه مثال : کسی برای دوستم تعریف کرده بود که من با دخترا طرح رفاقت می ریزم و بعد از گذشت چند روز که اورا به خود حسابی وابسته کردم ، می گویم تولد من چند روز دیگر است و پس از قاپیدن آن بنده خدا ،(و استفاده از منافع او قطع رایطه کرده) با کس دیگری طرح می ریزم.(البته احتمالا قاپیدن ها دیگری نیز داشته است که به رفیقم نگفته است)
در انتها به نکته ای دیگر اشاره کنم وآن این است که در بازار آتی ها 99درصد قراردادها به delivery date(زمان تحویل کالا ) نمی رسد و هم خریدار ها و هم فروشندگان با گرفتن موقعیتی عکس در بازار ، از تعهد delivery date سرباز می زنند .و دلیل آن : دسته دوم و سوم که مشخص است .آنها به بازار آمده اند برای سود .و خرید یا فروش کالا برای آنها اصلا موضوعیت ندارد.در روابط نا مشروع هم همین است . آمده اندتا لذت ببرند و بروند وبه دیگر مسائل کاری ندارند . ولی دسته اول: همان طور که در تعاریف آمد ، استاندارهای بسیار بالائی برای کالائی که در delivery date قرار است داد و ستد شود قرار داده اند. مثال استانداردها :مثلا می گویند اگر نفت قرار است در بازار آتی ها معامله شود باید نفت برنت دریای شمال باشد(نه نفت خلیج فارس ) و تحویل آن در بندر کارایب باشد. پس فروشنده برای فرار از تحویل کالا موقعیت عکس می گیرد و خارج می شود.(مثلا ایران نفت خلیج فارس دارد نه دریای شمال و هزینه آنکه بخواهد آنرا تهیه کند و در خلیج کارایب تحویل دهد به مراتب بیشتر از ضرر احتمالی ایست که ممکن است برای نفت خود در آینده ایجاد شود. می ماند خریدار که آن هم معمولا آن استاندارد ها بدردش نمی خورد(مثلا تحویل در خلیج کارایب به درد یک روسی نمی خورد) و خود را از معامله بیرون می کشد و درصدی کم می مانند که می خواهند معامله صورت گیرد ولی با کدام فروشنده؟(حالا یه بار دیگه hedgers را بخونید تا بفهمید چه کلاهی سر آن دخترانه نادان می رود .) یا علی پ ن 1 : برای فهم بهتر توصیه می شود چند بار بادقت خوانده شود. پ ن 2: خوشحال می شم از نظراتتون استفاده کنم .چون این اندیشه بسار خام است وجای کار بسیار دارد پ ن 3: ان شاالله درباره رفاقت حقیقی مطلبی خواهم گذاشت پ ن ۴ : فهمیدید چرا حالم از رشته ام بهم می خورد؟تنها دلیل حضور در بازار برای غربی ها منفعت شخصی است در حالی که در اسلام تولید ، تقدم منفعت جامعه به خود(ایثار) ، عدالت و ... لحاظ شده که در این دروس هیچ محلی از اعراب پیدا نمی کند(در مطلبی مجزامفصل توضیح خواهم داد.) پ ن ۵ : وبلاگ های هی نامه و راز نیایش ، به علت عدم به روز رسانی شرایط ماندن در لیست وبلاگهای کشکول عزیز را از دست داده اند.فلذا از این لیست حذف شدند .این عدم احراز شرایط به منزله ضعف صاحبان این دو ویلاگ نیست.از خداوند منان برای این دو بزرگوار خواهان صحت و سلامت هستم و ان شاالله در هر عرصه ای که هستند مدافع ارزشهای متعالی اسلامی ـ ا خلاقی باشند یا علی سه شنبه ششم آذر 1386 :: 20:11 :: نويسنده : رها سلام نمی دونم بعد از این چه رویائی از من می سازید(مغرور ، از دماغ فیل افتاده ، عجیب و ریا کار ....).ولی بعد از چند وقت تامل و تفکر ، به جائی رسیدم ، که سعیم بر این که توی این مطلب به شرح ما وقع نتیجه افکارم و دغدغه هام به پردازم.(لازم دونستم شما بدونید) در تاریخ شنبه ۲۶ آبان یکی از رفقام که برای من خیلی محترمه و نظراتش همیشه برای من ارزشمند بوده و همیشه دلم می خواست من رو به عنوان برادر خودش قبول کنه ولی هیچ وقت قابلم ندونست، برام این نظر را گذاشت.
(چند جمله آخر حدف شده است) بعد از این که من این نظر را خوندم شدیدا توی فکر فرو رفتم .قبل از این تلویحا افرادی تذکراتی بهم داده بودند ،ولی این با ما بقی متفاوت بود .چون صاحب این نظر به خوبی من رو می شناخت و من به شناختی که ازام داره ،ایمان دارم. آیا من مغرورانه و از موضع قدرت می نگارم و از آن مهمتر هنگامی که برای دیگران نظر می گذارم قصد خودنمائی و اغراض دیگر دارم؟ و آیا های دیگر. این چند مدت بسیار درگیر علل ارسال چنین نظراتی به حقیر بودم. با تمام مشغله ، شروع کردم تمام مطالب وبلاگم را بخوانم و سیر مطالب را برای خود ترسیم کردم . خیلی مبنائی صحبت نکنم و سریع بحثم را جمع کنم . فقط به ذکر چند نکته بسنده می کنم . در ضمن اصلا قصد دفاع از خود ندارم که خود را بسیار مقصر می دانم. ببینید بچه ها توی این 9 ماهی که من کشکول را راه انداختم تا این لحظه وبگزر تعداد ۸۷۹۲ بازدید کننده را نشون می ده. ولی این غلط است چون من یا با 14 یا 110 بازدید اولیه شروع کردم. پس ۷۷۸۲=110-۷۸۹۲ اگر به طور میانگین برای هر بازدید فقط 3 دقیقه وقت لحاظ کنیم ، داریم ۲۳۳۷۶=3*۷۷۹۲ من خود را نسبت به ۲۳۳۷۶دقیقه (۳۸۹.۶ ساعت ) مسئول می دانسته ام .وهمیشه سعیم برآن بوده که حتی در بدترین شرایط (چه روحی چه مکانی و...) حتما در کمتر از یک هفته مطلب جدید بگذارم .و مهمتر از آن موضوعاتی را انتخاب کنم که بیشتر مبتلابه جوانان بخصوص رفقائی که بهم سر می زند باشد و دلیلم آن بود که مبادا وقتی که شما صرف خواندن مطالب من می کنید ، جزء اوقات هرز رفته شما باشد و من در آن دنیا ، نسبت به اتلاف وقت شما مسئول و مجبور به پاسخگوئی باشم.
به جرات می گویم ، فقط یکی از مطالبم را صرفا برای دل خود نوشتم که باز هم در آن مطلب، برای آنکه مشغول الضمه شما نشوم ، سعی کردم یک سیر تاریخی را ارائه کرده باشم. و این که از خاطراتم می نوشتم ، فقط سعیم بر آن بود تا با شاهد آوردن موجودی حقیقی و زنده(خودم) و یا با استفاده از جاذبه های خاطره نویسی ، مطلبی که تصورم آن بود که مفید فایده برای شما خواهد بود را ارائه نمایم و آن موضوع را از جنبه ای (شاید) ملموس تر برایتان تفهیم کرده باشم. بسیار می شد که می خواستم مطلبی که جدیدا به آن رسیده بودم ویا ذهنم را بسیار مشغول کرده بود را در وبلاگ بگذارم ولی می ترسیدم که اولا باب میل شما نباشد و چیز مفیدی دستگیرتان نکند وثانیا حس کنید که دارم ریا و یا از خود تعریف می کنم پس علی رقم میل باطنیم از نگارشش صرف نظر کردم. نمی دانم شاید بخاطر آن که حرف دلم و چیزی که فعلا در وجودم قلیان دارد را نمی نوشتم و مطالبی را که (شاید) به آن رسیده بودم را عنوان می کردم ، بعضی افراد تیز بین به نحوه نگارشم ایراد می گرفتند و حس می کردند که خود را استاد تصور می کنم. درباره نظرات بگویم که : من بعد از آنکه با وبلاگی آشنا می شدم ، ابتدا به تحلیل نوشته ها و صاحب وبلاگ می پرداختم . بعد در صورت لزوم سعی می کردم به نحوی نظر بگذارم که اولا نظرم گیرا باشد تا طرف را جذب کنم و در ثانی به گونه ای باشد که شبهه ای ایجاد نشود. ولی از آنجائی که متاسفانه بد زخم زبان می زنم ، بعد از آنکه نظر تندی می گذاشتم شاید تا چند روز عذاب وجدان داشتم که چرا من این گون نظر گذاشتم ویا اینکه آیا اگر در تصوراتم، صاحب وبلاگ از جنس موافق یا مخالفم بود باز هم همین گونه نظر می گذاشم؟ ویا .... و بعد از حق الناس احتمالئی که انجام داده بودم ، ناراحت و در صدد برطرف کردن آن بودم که متاسفانه به قول معروف می یومدم ابروش رو درست کنم چشمش را هم کور می کردم. مصمم شده بودم که با گذاشتن مطلبی در شب تولد اما م رضا (ع) با وجود همه ذهنیتها وتصورات برای آینده کشکول با عالم مجازی به طور کامل خداحافظی کنم ولی با صحبت با یکی از اساتید و رفقایم برآن شدم تا ادامه دهم ولی با رویکردی متفاوت. فلذا با گذاشتن این مطلب خواستم تا شاید کمی با دغدغه ها و آمال دنیای مجازیم آشنا شوید و همچنین در نهایت خود را، بری الضمه کنم . بری الذمه از اینکه من دیگر هیچ مسئولیتی نسبت به وقت شما که با خواندن اراجیف من به بدترین شکل ممکن به هدر خواهد رفت ندارم .و از کلیه دوستان بدون تعارف می خواهم که کمتر و یا حتی اصلا به این وبلاگ مراجعه نکنند که من با فراغ بال بیشتر به نوشته هایی که خود خواهان نگارش آن هستم به پردازم. همچنین مصمم شدم که کمتر به وبلاگ های شما رجوع کنم و تا جای امکان نظری نگذارم تا موجب رنجش خاطر شما و خودم نشوم. پس اگر خواستید بنده مطلب جدید شما را بخوانم و آنقدر حس دنده پهنی داشتید که از نظرات مملو از زخم زبان من ناراحت نشوید ، هر موقع که مطلبی گذاشتید ، خبری نیز به حقیر دهید تا من متوجه شوم و از مطالب ارزنده و گرانبهایتان استفاده نمایم.(البته شاید با استفاده از این امکان جدید بلاگفا که نشان می دهد که رفقا کی آپ کرده اند ، خودم بهتان سر بزنم. ولی گویا فعلا مشکلاتی دارد) در نهایت از کلیه دوستان که در این مدت با خواندن اباطیل حقیر ، مهمترین سرمایه زندگی (عمر) خویش را حرام کردند و یا با نظرات این جانب رنجیده خاطر شدند ، مصرا حلالیت می طلبم و امیدوارم حقیرا را عفو نمایند .(خیلی جدی گفتم) دعایمان کنید یا علی یکشنبه چهارم آذر 1386 :: 15:19 :: نويسنده : رها درباره وبلاگ ![]() با درک استعدادها و شناخت نیازها و در زمینه اعتقادهایم من به مسئولیت رسیدم.مسئولیتی در برابر فقر فرهنگی و جهل و ابتذال موجود. پس آمدم ولی نه با تمام قوا... و از معبود و محبوبم می خواهم که یاریم کند آرشيو وبلاگ برترینهای کشکول از منظر رها |
|