تبليغاتX
کشکول
کشکول
ای کاش تو مرا می کشتی...

سلام

یه خواهش از ولی نعمتمون :

امام رضا

از  خدا بخواید

مبدا میل مان را عوض کنه. 

 
کاش روم می شد می تونستم بیام پا بوس
چقدر بد آدم جلوی کسی آبرو ریزی کرده باشه که
تنها تکیه گاهشه
دعا
خدا
یا علی
 
چهارشنبه سی ام آبان 1386 :: 19:44 ::  نويسنده : رها

سلام

یادم چند سال پیش که یه کی از رفقام ] که البته بخاطر خودش از همون سال باهاش قطع رابطه کردم و این تنها قطع رابطه زندگی منه [ یکم از لحاظ روحی کم اورده بود ، و ما هر روشی که ممکن بود بهبود پیدا کنه را براش پیاده کرده بودیم ، و جواب نداده بود ، تصمیم گرفتیم موضوع را با خانواده اش مطرح کنیم. پس شب امتحان پایان ترم با باباش قرار گذاشتیم و حدود 3 ساعتی هم فکری کردیم و قرار گذاشتیم تا طرح هماهنگی را با هم اجرا کنیم . بچه ها خیلی خوشحال شدند که خانواده توجیهی داره و ان شاالله با اجاره طرح ، مشکلش حل می شه ولی من نه....

آخر شب اون بنده خدا اومد و گفت کاریت دارم.

رفتم تا با صحبت کردن باهاش استارت طرح جدید را بزنم.ولی حس می کردم می دونه می خوام چی بگم وچی کار کنم .

نهایتا بعداز کلی بحث یه مشت گذاشت زیر چونم و یکی از اساسی ترین درس های زندگیم را بهم داد.

بهم گفت : بدبخت ، اون کسی که امروز باهات کلی هم فکری کرد و باهات طرح ریخت ، بابای منه.احمق می فهمی اون بابای منه نه تو. ممکن با تو همفکری کنه ولی نهایتا تورا مقصر می دونه نه منِ پسرش رو.

اونجا بود که یهو حس کردم همه دنیا رو سرم خراب شده . نه این که طرحم لو رفته بخاطر اینکه بهم خیانت شده بود .قبلش هم بهم خیانت شده بود ولی ایندفعه برام خیلی گرون تموم شد.چون ئفعات قبلی ممکن بود منفعت شخصیم در میون بود ولی این دفعه کاملا صادقانه و فقط بخاطر اون اینقدر مایه گذاشته بودم.

 

 

می دونید خیلی فکر کردم که چرا وقتی به یه نفر اعتماد می کنی و حرفای مهم و دلت رو بهشون می گی وازش قول می گیری به کسی نگه ، بهت خیاتنی می کنه و می ره می ذاره   کف دست طرفت.

به این نتیجه رسیدم که دو دلیل داره

1.طرف معانده و از سر دشمنی این کارو می کنه

2. طرف از سر دلسوزی این خیانت را می کنه.(حالا یا دلسوزی برای تو و یا دلسوزی برای طرفت) ولی نمی فهمه که این دوستی خاله خرسس .از سر دلسوزی نیست بلکه از سر حماقته.

حالم داره بهم می خوره وقتی می بینم آدمای ظاهرا دین دار این قدر راحت مثل سگ دروغ می گند

حالم داره بهم می خوره وقتی می بینم به یه نفر اعتماد می کنی و واون یه نفر، مثل سگ بهت خیانت می کنه(ببخشید سگ خیانت نمی کنه ،مثل روباه )

حالم بهم می خوره افرادی را می بینم که ادعای تدینشون گوش هفت آسمون را پاره کرده ولی مثل کفتار می یفتند به جون یه نفر و تمام هستیه اون مظلوم را تیکه پاره می کنند.

حالا هر وقت جلوی آینه خودم را می بینم و لبم را که سمت راستش بزرگتر از سمت چپش هست یاد اون درس بزرگ زندگیم می یفتم ، که ....

ولش کن ...

هیهات یابن عباس !

 تلک شقشقه هدرت ثم قرت .

شعله ای از آتش بود ، زبانه کشید و فرونشست.

یا علی

پ ن :

یعنی می خواستم هفته امتحانات آپ نکنم ولی….

امروز تماما به این قضیه فکر می کردم .حتی سر جلسه امتحان .

یا علی

سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 :: 16:31 ::  نويسنده : رها

سلام

ق ن1 :

الان دارم از سر جلسه امتحان می یام . استادمون گفته بود که امتحان open book برگذار می شه . پس دیشب نشستم تا ساعت 2 ، تحلیلی و بدون حفظ کردن خوندم . صبحم بعد از نماز صبح با بچه ها شروع کردیم به مباحثه . صبح رفتیم سر جلسه امتحان .گفتند :چون توی برگه ، استاد قید نکرده که می شه کتاب اورد پس نمی شه کتاب همراه داشته باشید . ما هم حساس !!!گفتیم به جهنم . سوالات همه حفظی بود. یک ساعت از امتحان گذشته بود که استاد اومد و اجازه داد کتابامون را برداریم .

بعد هر کی از رو کتاب نگاه می کرد را بهش تیکه می نداخت .

خندم گرفته بود .اگه امتحان open book قرار باشه ،پس چرا سوالات حفظیه تازه چرا وقتی کتاب رو نگاه می کنیم بهمون تیکه می ندازه که چرا نگاه می کنی.

منم کم نیوردم و اول نظرات مولف کتاب را می گفتم بعد نظر استاد رو بعد خودم نظر استاد رو نقد می کردم .حتی اون مسئله هائی که با استاد موافق بودم.

ق ن 2 :

آهان تا یادم نرفته بگم چرا الان دارم آپ می کنم . ممکن سوال براتون پیش اومده باشه که تو که دیشب آپیدی چرا حالا می آپی ؟

در جواب باید بگم که اکثر رفقام فردا 2 و بعضی 3 تا امتحان دارند.ولی من یکی دارم. پس بخاطر همدردی با اونا استراحت نمی کنم و خودم را مشغول نوشتن می کنم.

ق ن 3 : چرا این مطلب را می خوام بنویسم؟

ان شاالله در پ ن توضیح می دم

بسم الله

می خوام یه جریان تعریف کنم .

پس اول تعرف کارکترهای این جریان(کسی که زیاد IT و MIS  بخونه غرب زدگی حقشه)  

نقش اول مرد : خودم که با خلق و خوی گندم همه آشنایید.

نقش اول زن : نداریم

بازیگران مکمل به ترتیب حروف الفبا :

رحمان : دانشجوی ممتاز .دورشته ای. غیر از رشته خودمون زبان انگلیسی می خونه.

سد ممد :رفیقم که یک ماهیه  پاش شکسته و این چند وقت منت گذاشته ، مهمون اتاقمون بوده. هم رشته ایم.

ممد : بچه خرم آباد.نهایت مرام.واقعا توی قضایای پای شکسته سد ممد ، همه مون را به قول بچه ها کف بر کرد.بعضی وقتا بچه ها حسودیشون می شه که کاش پای اونا می شکست.

با تشکر از بقیه که اسمشون می یاد.

شنبه ساعت 8 شب.

تازه از دکتر برگشته بودیم .داشتیم شام می خوردیم که سد حسن هم اومد اتاق ما.( همیشه وبه خصوص شبای امتحان بچه ها زیاد می یان اتاق ما . اتاق ما معروف به اتاق جنگ .بعضی ها هم می گند :کاروان سرا. بعلت ضیق وقت دلایلش بماند.)

بعد از اینکه چندتا دیالوگ توی اتاق رد و بدل شد سد حسن گفت : وای چرا یه ماهیه اینقدر فضای اتاقتون به گند کشیده شده؟ فضای معنوی وشهادت اتاقتون تر خرده توش.

سد حسن چندمین نفری بود که تو این چند روز این رو می گفت.

یهو دیدیم سد ممد پا شکسته شدیدا ناراحت شد و گفت : من از این اتاق می رم که همه چی به حالت اولش بگرده. مگه غیر از اومدن من به این اتاق توی این یک ماه اتفاق دیگه ای افتاده؟ کلی بچه ها قربون صدقش رفتن که سید : نه .منظور سد حسن این نبوده و ....

آخر شب با هاش صحبت کردم و همه چی حل شد.

خلاصه ساعت 8:30 من و سد ممد رفتیم اتاق ممد و رحمان تا زبان تخصصی بخونیم .من فرداش 3 تا امتحان داشتم.زبان تخصصی ، مهدویت و درایه الحدیث.

خوب مشکل اول نداشتن کتاب زبان تخصصی .چند جا سراغ گرفتیم ، گیر نیوردیم.به این نتیجه رسیدیم فایلی که بچه ها از اینترنت گرفتند را بگیریم و با لب تاپ بخونیم.

تا به این نتیجه رسیدیم ساعت 9 شد.رحمان رفت طبق روال هر دوشب یک بارش ، با خانمش تماس بگیره.حالا همیشه 10 دقیقه صحبت می کرد ،امشب نیم ساعت حرف زد.

ساعت 9:30 رحمان اومد ولی ممد که رفته بود فایل رو جور کنه نیومده بود.

ساعت 9:50 ممد اومد.یه نگاه به کتاب انداختیم دیدیم خیلی زیاده . به این نتیجه رسیدیم که باید بریم خلاصه بچه ها را گیر بیاریم واز روش کپی کنیم.رحمان و ممد رفتند دنبال خلاصه و کپی کردنش.من رفتم نشستم به درایه خونی .

قرار شد مهدی برام درایه را خلاصه کنه و قبل امتحان  برا م در عرض یک ربع بگه . سد حسنم مهدویت رو برام بگه.

ساعت 11 رحمان و ممد بر گشتند.اومدیم شروع کنیم که شهریار گفت : ما هرشب زیارت عاشورا می خوندیم.بیاین 20 دقیقه ای سریع بخونیم بعد شما تا صبح بشینید به خوندن.

تا 11:30 زیارت ,عاشورا.

چراغ ها رو روشن کردیم دیدیم سد ممد خوابش برده . پس به این نتیجه تاریخی رسیدیم ، که الان بخوابیم و بعد از نماز صبح شروع کنیم به خوندن. به بچه ها گفتم اگه استرس امتحانای فردا بگذاره امشب من بخوابم ، خوبه . همین جمله من شد ،جک سال. که من استرس امتحان داشته باشم؟؟!!!

اومدم اتاق خودمون.بچه ها داشتند خطبه متقون نهج البلاغه را می خوندند.کلی حال کردم.

تا ساعت یک نشستم توی اتاق مطالعه و درایه خوندم. ساعت 12:30 سد حسن را دیدم .گفت : سید اصلا نمی تونم خلاصه جزوء مهدویت را بگم خیلی کوفتیه .گفتم می شه بافت؟ با اکراه گفت :آره .گفتم :خوب می بافم .زبونم لال ما توی بحث مهدویت یعنی صاحب سبکیما !!!!

خلاصه 1 رفتم بخوابم . ولی تا 2:30 بیدار بودم .یکم درباره اینکه این پست را بنویسم فکر کردم و .....

..

حالا همه مردم شب خواب که می رند خواب بهشت و حور العین می بینند.(داخل پرانتز را فقط سد معین بخونه .اینم به خاطر شما.سفارش دیگه ای نیست؟) من بدبخت خواب دیدم دنبال یه تحقیقم با عنوان : رفتارشناختی خانواده دختران معتاد به مواد مخدر و داروهای روان گردان.

تو خواب با والدین بچه ها صحبت می کردیم که.... خودش یه پست می شه.

ساعت 4:30 موبایل مهدی شروع کرد بگه : یا رب تقبل توبتنا ...که یعنی وقت نماز شبه .

گفتم : بابا شب امتحان کی نماز شب می خونه .آقا گفته یا ورزش یا تهذیب یا تحصیل .(این یه تحریف تابلوست)

خلاصه از خواب پاشدم و قاطی از اینکه چرا خونواده ها بدون اینکه چارچوب ذهنی _عقیدتی خاصی به جوان هاشون بدند ، این قدر آزادشون می گذارند و ما جوانها چه قدر بی رحمانه و در اصل احمقانه از این آزادی سو استفاده می کنیم و به خانواده و جامعه و مهمتر از همه خودمون خیانت می کنیم.

خلاصه تو این فکرا بودم که رحمان اومد دنبالم که بیا شروع کنیم.

ساعت 6 خوندیم تا 9:45.یک ربع درایه را مرور کردم و ساعت 10 رفت سر جلسه امتحان.

زبان تخصصی ساعت 2 است

قرار شد ممد کلمات مهم انگلیسی ها رو فارسی بنویسه ، تا من از امتحان برگردم و سریع بخونم.

 

(وای من که دیگه خوم ازنوشتن خسته شدم.شما رو نمی دونم . وقت اذانِ .پس ما بقی شو بی خیال .)

فقط همین که امتحان تستی بود که حسابی شوکه شدیم .ولی آسون بود.

 

پ ن :

توی ق ن3  قرار شد توی پ ن توضیح بدم که چرا این جریان کاملا صنفیا مطرح کردم

از زوایای مختلف می شه به این قضیه نگاه کرد.به اختصار می گم.

1.       تشکر از همه رفقام که توی کل زندگیم به خصوص در زمان دانشجوئی و اخصا زمان امتحان ها معرفتشون را نشون دادند و به هر شکل کمکم کردند.

(خوبیه امتحان ها اینه که رفیقا رو آدم خوب می شناسه .بچه ها زمان امتحانات خوب ذات خودشون را نشون می دند)

2.       نشون دادن نمونه ای از رابطه اخوت و برادری در محیط دانشگاه.(سر این قضیه کلی بحث دارم که بماند)

3.       یاآوری کردن زمان دانشجوئی برای فارغ التحصیلان. و زنده کردن خاطرات دانشجوئی.

4.       فکر کنم متن یه مقدار دانش ضمنی داشت که توی نا خوداگاهتون تاثیرش را خواهد گذاشت.(برای فهم دانش ضمنی باید IT  را به طریق fundamentalبخونید

 

یا علی

دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 :: 13:42 ::  نويسنده : رها

سلام

ق ن : الان ساعت 1:29 بامداد روز پنج شنبه است.یعنی چند ساعتی از نوشتن مطلب قبلیم نمی گذره.(منظورم پست تیپلژی بچه حزبلا .می خواست قسمت دوم برادرانه باشه ولی...

).یعنی هنوز اصفهانم وبه تهران نیومدم. 

(یه آزمایش دارم انجام می دم .نتیجه اش رو آخره مطلب بهتون می گم اون وقت ، می فهمید.)

 

بعد نوشتن مطلب قبل ، رفتم پیش مادر بزرگم ، یکم دراز کشیدم و خودم رو براشون لوس کردم . یه صحبت دوستانه ولطیفی که بین مادر بزرگ و نوه رایجِ. نوه ای  که سه سال جای پسر که نه ، مرد خونه اش ، نه باز اینم نبودم ، نوه ای که سه سال در معیت مادر بزرگ ریزه خواری می کرد .

 

دکتر ها فکر می کنند بازم سرطانشون اوت کرده . این بار زبان . دفعه اول 6 سالم بود .یه کیست 13 کیلوئی را از شکمشون خارج کردند .

دو سال قبلش وقتی مامانم رفته بودند حج و من 4 سالم بود کمرشون را شکوندم .دقیقا یادمه .(از خوبیات بگو آقا!!!)

قرار توی هفته آتی عمل بشند .شاید وقتی دارید این مطلب را می خونید ......ولش بریم سر تیپُ لوژیه خودمون.فقط اگه خواستین هم دردی کنید ، براشون دعا کنید .

می دونید آدم که مریض می شه ، یه حس خیلی خوبی بهش دست می ده . و اون لطافت روحه .آدم وقتی مریض می شه خیلی راحت تر خدا رو می بینه .

هر چقدر مریضی پیچیده تر ، نحوه ارتباط با محبوب سهل تر .

به قول استادمون ، خدا را  توی Sunday  نمی شه دید . خدا توی Monday قابل روئیته .

 

تیپولوژیه بچه حذبلا قسمت سوم و یا شاید دوم (برادرانه )

ولش.

باشه برا پست بعد . برم یه گشتی تویه خونه بزنم. توی حیات نسبتا دراندشتمون یا ....بعد میام یه مطلب  جدید می نویسم تا سیستم هست و من بیکارم!!!

امشب حسابی قاطیم.

آهان تا یادم نرفته ، آزمایش را بگم تا خودتون نتیجه اش را بفهمید.

تعمدا هنگام نوشتن این پست ، بعد از گذشت 5 سال برای اولین بار یه موسیقیه متن ملایم و یا شاید حتی غمگین ،که توی سی دی "کنفرانس بین المللی استراتیژی ها و تکنیک های حل مسئله " بود را شروع کردم با هدفن گوش کنم  و بنویسم .

نتیجه آزمایش واضحه . می خواستم از تیپولوژی بنوبیسم ، از جراحی های مادر بزرگم ، و غم های آدمی سر در آوردم

اینه تاثیر کذائی موسیقی بر ذهن و روان آدمی .ان شا الله تویه پست  مبسوط در این باره صحبت می کنم.

راستی اسم موسیقیه Nothing Else Matters بود

یا علی

 

 

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 :: 19:23 ::  نويسنده : رها
سلام
امروز امتحان ریسک داشتیم.
درس سختیه.
تازه داشتم وارد سالن امتحانات می شدم که فهمیدم باید قانون بازل که سال 1988 در شهر بال سوئس نوشته شوده و تا همین 1 ماه پیش بهش تبصره خورده را از اینترنت گیر می اوردیم و برا امتحان می خوندیم
بچه ها گفتند 263 صفحه بوده.(انگلیسی)

بی خیال بر عکس درسش استاد محترم و با ذوقی داریم
معمولا اول و آخر برگه امتحانی جملات بکر و قابل تاملی می ذاره
با شوق برگه را برداشتم ببینم چی برامون نوشته
بالای صفحه نوشته بود:


...فسوف یاتی الله بقوم یحبهم و یحبونه


یاد دیشب افتادم که به مدینه مهدوی فکر می کردم و دنبال نقش خودم توی اون مدینه می گشتم
به این نتیجه رسدم که با این درسا و این طوری درس خوندن هیچ نقش مثمر ثمری نخواهم داشت!!!
.
چشمم به جمله آخر برگه افتاد
حالم به هم ریخت
نوشته بود:


خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
و نماندش هیچ الا هوس قمار دیگر


.
ما بقیه قضیه...  کات
.
تو فکر رفتم که و به یه نتیجه رسیدم
بین ما آدمای به ظاهر دین دار و بعضی هامون به واقع دیندار(که من جز دومی ها حتما نیستم)، خیلی کم می شه کسی را پیدا کرد که منتظر ظهور آقا ، حضرت حجت باشه
اکثر ما ها انتظار حضور آقا ، برای رفع مشکلات شخصی مون راداریم
من یه تحقیق انجام دادم از کسای که می رند جمکران
بعضی ها می گفتند ما هر هفته مثلا از یزد ، بندر عباس و...می یایم.
گفتم برا چی می یایند؟
چیزی هم از آقا گرفتید؟
اکثرا با همون صداقت و سادگی که داشتند می گفتند:
اگه چیزی نمی دادند و نمی دیدیم که هر هفته نمی یومدیم
 همین قدر کافیه

اگر در خانه کس است ،یک حرف بس است

یکم فکر کنیم اگه ما آقا را می خوایم ، چه انتظاری ازشون داریم؟

حالمون را خوب کنه؟مریضمون را شفا بده؟

یا توی بیابون بی آب و علف گیر افتاده باشیم اون وقت با یه اسب سفید بیاد و ما را نجات بده ؟ 

مدینه ای بسازه که راحت و با آسایش و زندگی کنیم؟

مشکل امنیت اجتماعی جامعه را از طریق غیب حل کنه تا هر وقت هر جا خواستیم بریم؟ نیرو انتظامیم اینقدر فحش نخوره!!

امتحاناتمون را پاس کنه؟

ما را بهشتی کنه ؟


دعا کنید

عکس ربوده شده از وبلا گ منطق الطیر


یا علی

پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 :: 16:43 ::  نويسنده : رها

طوبی لمن شغله عیوبه عن عیوب الناس

البته المومن مراه المومن.و تازه امر به معروف و نهی از منکر چی؟

پس عیبای منو بگید.یا در سر یا در علانیه

منتظرما

سلام

ق ن : الان که دارم این مطلب را می نویسم ساعت 23:38 روز چهارشنبه است.یعنی فردای روزی که پست قبلیمو نوشتم. پس اگه از نظراتتون توی این پست استفاده نکردم شرمنده.

خوبه با یه برداشت قرآنی بحث را شروع کنم

خدا کاربرد لباس را پوشانیدن زشتی ها و پوششی که باعث آرایش و زیبائی انسان است ، می داند.(سوره اعراف.آیه 26 .جریان نمایان شدن زشتی های آدم و حوا) .

نکته 1:منظور از زشتی ها علی الظاهر شرمگاه است ولی علامه طباطبائی کل زشتی های ظاهری انسان را مصداق { سوآتِکم} می دانند

نکته 2 : در آموزش تک آوری برایمان گفتند (حالا سالک می گه فهمیدیم تکاوریم رفتی)، اگر با حیوان وحشئی مواجه شدید کافیست لباسهایتان را در بیاورید تا آن حیوان با مشاهده بدن انسان از ترس فرار کند.(داخل پرانتز را بعدا نوشتم)

نکته 3 : شرمنده روم نمی شه بگم .

 البته لباس کاربردهای دیگر هم دارد.مثل محافظت از بدن دربرابر سرما و اشیا پیرامون انسان. در ادامه سوره اعراف خداوند به لباس تقوا اشاره می کند که

و لباس التقوا ، ذالک خیر

یه نکته بگم اگه نشنیده باشید یادگاری از من داشته باشید

یه نوع زندگی موجودات ، به زندگی همزیستیه مسالمت آمیز ، منشق (تقسیم) می شه.

مثل زندگیه مرجانهای جزیره هاوائی با ......ولش بابا مگه کلاس زیست راه انداختم

 داشتم می گفتم ، همزیستیه مسالمت آمیز مثل لباس و انسان

همون قدر که لباس از انسان در برابر خطرات محافظت می کنه ، انسان هم باید از لباسش مراقبت کنه که مثل پاچه شلوارای من هی جر نخوره.

خدا گفته تقوا هم مثل لباسه .

هم زشتی های باطنی انسان را می پوشونه ، هم باعث زیبائی و افتخارِ انسانِِِِِِِِِِِِِِِ .

نکته را گرفتید؟

آفرین .

 همون قدر که تقوا از انسان محافظت می کنه ، انسان هم باید از تقواش محافظت کنه که صدمه نبینه و ....  رابطه دو طرفه است . اگه گفتین کی اول شروع می کنه؟ اگه فهمیدین نصف بیشتر راه رو رفتین .

 

*چند نفری پرسیدند که چرا خدا به وعده اش عمل نمی کنه که

انُّ الصلاه تنهی عن الفحشا و المنکر

گفتند ما نماز می خوانیم ولی باز گناه .....

گفتم : به خدا که نمی شه شک کرد . پس باید به خودمون شک کنیم . بعد از اینکه نماز خوندیم و بعد باز گناه کردیم باید به این نتیجه برسیم که صلاه ما صلاتی نبوده که بتونه تنهی عن الفحشا والمنکر باشه نه اینکه خدا به وعده اش عمل نکرده . از نمازه نتونستیم مراقبت کنیم که اون بتونه از ما مراقبت کنه .

G> 

می خواستم بحث تیپولوژی بچه حزبلا را ادامه بدم ، به کجا رسیدم !!!

طوری نیست . بحثی بود که ان شاالله یادگاری می مونه .

 

پس با استناد به آیه .....

ولش کن .ان شا الله پست بعد

یا علی

 

چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 :: 23:37 ::  نويسنده : رها

سلام

1.وقتی بعد از به آتیش کشیدن سفارت انگلیس بود یا دانمارک ، به سایت  فارسی بی بی سی سر زدم ، از جمله ای که برای شرح این خبر استفاده کرده بود ، حسابی شکه که نه ، ولی اولش کلی خندیدم ولی بعد یه کم متاثر شدم

می دونید اون جمله چی بود؟

نوشته بود :صبح امروز جوانانی ریشو با لباسانی کثیف که بر روی شلوارانداخته بودند به سفارت انگلستان حمله ورشده و آنجا را به آتش کشیدند.

پائینشم عکس چندتائی از بچه ها بود که داشتند علی الظاهر با تمام احساس به سفیر بی .... دشنام عرضه می کردند.

چند روزی بهم تیکه می نداختیم که : ریشو ، کثیف ، ....

2.چند وقت پیش داشتم لباسام را جمع و جور می کردم که برم تهران{استفاده از فعل برم نشان دهنده اینه که الان که دارم متن رو می نویسم اصفهانم. بابا یکم تیز باشید که هی من نخوام یاد آوری کنم.}

دیدم پاچه سمت راست تمومه شلوارام اولا روغنیه ، ودر ثانی  چاک همشون  یادر شرف جر خوردنه یا جر خورده یا قبلا جر خورده و به شکل تابلوئی دوخته شده.

می دونید دلیلش چیه؟

موتور.وقتی هندل می زنی ممکنه پاچه نسبتا گشاد شلوار پارچه ای ها که معمولا با نخ های نچندان قوئی هم دوخته شده اند با گیر کردن به آتو آشغالائی که به موتور چسبیده (مثل پایه و میله ای که بهش می گن پایه و یل حتی دوباره خود پایه ) گیر کنه و پاره و روغنی بشه.

3. ، بر خلاف این همه حدیث و سیره نبوی و سیره دیگر ائمه ، که به ظاهرشان اهمیت می داند ، من جمله شانه و روغن زدن به مو، خذاب کردن محاسن ، پوشیدن لباسان سفید وتمیز و....  ، چون معمولا بچه مذهبی ها یا بهتره بگم بچه حذبلا اینقدر دغدغه مملکت و جهان اسلام و دین خدا و خود خدا و ..... دارند ، اصلا وقت این جور رسیدگی به ظواهر را ندارند. برای مثال خود من( البته من هیچ کدام از شرایط فوق الذکر را ندارم) بعضی وقت ها که اتفاقی جلوی آینه می ایستم کلی فکر می کنم که دفعه قبلی کِی بود که من خودم را تو آینه دیدم. شانه کردن موهام هم معمولا اگه بُرسی گیرم بیاد در روز یکی دوبار و مابقی شانه کردن خلاصه می شود به آنکه جلسه مهمی داشته باشم تا آنگاه با فرو کردن 4تا انگشتم در ازلاف مبارک (ازلاف جمع زلف است ) حالتی قابل تحمل به آن دهم .

4.اتو.

   ببخشید این اتو که گفتی یعنی چه ؟

5. خیلی اذیتتون نکنم سریع می رم سر اصل مطلب .

برادر، با این وضع ظاهر مطمئن باشیم نمی توانیم کارهای عموم التاثیر داشته باشیم. با مشاهده ظاهر و به قول اجنبی ها تیپ مصلحین تاثیر گذاری مثل امام موسی صدر در لبنان ، دکتر بهشتی در آلمان ، خاتمی در ایران!! و احمدی نژاد در دنیا!!!! می توان فهمید که ضاهر آراسته فاکتوری تاثیر گذار در تاثیرات فرهنگی، سیاسی و در مجموع انسانی است .

6. اما چرا در صدد اصلاح نیستیم.

کی گفته نیستیم؟در قشر حزبلای دانشجو تقریبا اصلاحات نسبتا خوبی صورت گرفته .مخصوصا در بخش خواهرانه.

اما در مجموع در سطح جامعه حزبلین شاید مهمترین دلیل ،اعتقاد به آن باشد که  رسیدگی به وضع ظاهر ، تقویت حب النفس باشد .البته این دلیل اگر واقعا وقوعش محرز شود حتما باید در آن تاملاتی شود ولی شاید اکثریت جمعیت  حذبلین با این دلیل به بهانه خوبی تمسک یافته و تنبلی و ..... خود را ماسمالیزیشن می کنند.

7. اما دلیل متغن حقیر برای مسئله ذکر شده ، که مطمئن هستم  مو لای درزش نمی رود ( اگر می توانید مو لای درزش کنید) آن است که )با لهجه اصفهانی بخوانید)

بیبین آقا جوووون :

آدِم بایِد خودِش خوش تیپ باشِد ، نه اینکه زور بِزِنِد ، خودشو قشنگ کونِد.

(منظورم از جمله اول اینه که خدا باید آدم را خوش تیپ بیافرینه ).

دلیلم هم آیه قرآنه:

 

فِي أَيِّ صُورَةٍ مَّا شَاء رَكَّبَكَ

 

(اگه نتونستید مو لا درزش کنید ، بگید خودم درزشو شناشائی کردم)

8. اصلا از این مطلبی که نوشتم راضی نیستم .می خواستم در قالبی کاملا علمی و با استناد با آیات و روایات به بررسی این معضل در قشر مذهبیون بپردازم که نمی دونم چرا الان که ساعت حدود 3 بامداده متوجه شدم که از هیچ کدام از مستندات استفاده نکردم .

به فال نیک می گیریم و می گوییم

الخیر فی ما وقع

یا علی

 

چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 :: 10:5 ::  نويسنده : رها

سلام

سه شنبه سمینار گسترش ناتو به آسیای مرکزی توی وزارت امور خارجه بود . منم رفته بودم. از همه جای دنیا  بودند.هند و چین و انگلیس و حتی امریکا .خنده ام گرفته بود . همه سعی می کردند خودشون را با دیسیپلین نشون بدند .از راه رفتنشون بگیر تا قاشق و فنجون قهوه دست گرفتنشون.

ولی دو نفر را دیدم که خیلی تو قید و بند رفتار دیپلماتیک  نبودند. یکی اون مرتیکه مغرور امریکائی. یکی ام  توکل که اصلا با صندل اومده بود پیرهنشم رو شلوارش بود .

خلاصه برای برگشت قرار  بود ماشین بیاد دنبالمون ولی چون دیرم شده بود خودم از نیاوران ره ا افتادم به سمت دانشگاه.ساعت 5 بود و من 6 کلاس داشتم. ساعت 5:20 دقیقه تجریش بودم . پیش خودم گفتم وقت که دارم خوبه بعد از گذشت حدود 3  سال با اتوبوس برم . سوار شدم. و اون دغدغه هائی که 3سال پیش داشتم و الان دیگه فراموش کرده بودم ،دوباره زنده شد. ترافیک ، آلودگی هوا ، وقت مردم ، روح مردم که با این وضعیت داره خیلی سریع پیر می شه ، شکاف طبقاتی و...

یه درد کهنه که داشتم فراموشش می کردم  به مابقیه دردام اضافه شد.

مسیری که من 15 دقیقه ای میرم ، حدود 2 ساعت طول کشید. خلاصه بد جوری قاطی کرده بودم.

بین راه خواستم پیاده شم و با تاکسی و حتی پیاده برم ولی دیدم نا مردیه که من این کار را بکنم  در حالی که حدود 80 نفری که تو ی اوتوبوسن این امکان براشون فراهم  نیست .گفتم خوبه برای یه روز یکم درد  مردم را بچشم.

چشمم به یه فروشگاه لوازم خانگی افتاد . یاد نوشته وبلاگ هی نامه(می نامه) افتادم . دوتا پسر داشتن درباره قیمت پیانوهائی که خریده بودند بحث می کردند. سرگیجم بیشتر شد.دیگه نمی تونستم تو اون هوا نفس بکشم.

پیش خودم داشتم به خودم فحش می دادم که با رفتن به این سمینار مزخرف یه روزم رو از دست دادم و من می مونم و فردا با ایناهمه کار . دیدار با آقا ، جلسه با وکیل ، بیمارستان ، کلاس دانشگاه و کمک به دائی ام ، سفر زیبا کنار و جلسه نقد اردو سوسنگرد و....

اعصابم خورد بود که به  کلاس 6 تا 8 امروز را نمی رسم .کلاسی که با استادش حسابی بحثم شده و پی بهونه می گشت تصفیه حساب کنه که با این نرفتم ، بهونه خوبی دادم دستش.

تو همین افکار بودم که با یه پسر به ظاهر افغانی هم کلام شد.

گفت که 16 سالشه.از وقتی باباش مرده یعنی حدود 3سال پیش  کارگری می کنه تا خرج مامانه نیمه فلج و خواهر 13 سالش رو در بیاره.گفت ایرانیه ولی چون شبیه افغانیاس چند روز پیش یه پلیس دسگیرش کرده و تا می خورده زدسش که چرا دروغ میگی که ایرانیم!!!!!

می گفت دنبال که شناسنامه اش را عکس دار کنه تادیگه این بلاها سرش نیاد.

یاد 16 سالگیه خودم افتادم که یه روزه ، مجبور شدم برای شرکت توی مسابقات استانی پینگ پنگ ، شناسنامه ام را عکس دار کنم .

برام گفت دو سال پیش داشته توی چاه 15 متری کار می کرده که چاه روش خراب می شه و از اون موقع وقتی کار سنگین می کنه ، کتفش درد می گیره .دغدغه اش این بود که توی این 3 سال هیچی پس انداز نکرده و اگه اتفاقی براشون بیافته هیچی پول نداره.

یاد دغدغه ی 16 سالگی خودم افتادم که برای اینکه هم به تمرین پینگ پنگ برسم وهم کلاس زبان و هم کلاس وشو باید یه موتور براوو  بخرم و .........

گفت تا کلاس 6 بیشتر نخونده .بعد گفت تو چی؟ گفتم  دانشجو ام .گفت فقط درس می خونی؟ خجالت کشیدم و با تکون سرم گفتم آره . گفت اینقدر دلم می خواد درس بخونم

گفتم زیر پوشش کمیته امداد هستین؟ گفت نه. آدرس و شماره تماس ازش گرفتم و بهش گفتم چیکار کنه تا تحت پوشش بشن.

با هاش خداحفظی کردم محکم توی بغلم فشارش دادم. توی گوشش  گفتم :

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است .

گفت یعنی چی ؟

گفتم : یعنی خدا را یادت نره

(مخاطب اون بیت خودم بودم نه اون بنده خدا )

 مردم توی اتوبوس از رفتار شاز و غیر متعارف من خیلی تعجب کردن که با کت و  شلوار یه افغانی کثیف و خاکی را بغل کردم.

صبح چهارشنبه قرار بود بریم بیت رهبری وبعدش کلی از کارای خودم که انجام نداده بودم .خیلی سر درد داشتم . چند وقتی می شه مریضی کهنم دوباره خود نمائیش گرفته .

در مجموع روز خیلی خوبی بود .خیلی چیز ها را فراموش کرده بودم .خیلی چیز ها را ...

 صبح بیدار شدم بی خیال همه قرارام رفتم کمیته امداد امام خمینی تا.....

یا علی

شنبه دوازدهم آبان 1386 :: 13:1 ::  نويسنده : رها
سلام
اصلا حال ندارم بنویسم
فقط یه خبر بدم و ....
چند روز پیش پرفسور مولانا را توی دانشگاه دیدم.خیلی بی تفاوت از کنارشون گذشتم.
عصر رفیقم بهم زنگ زد که : امروز پرفسور مولانا می یاد هماندیشگاه(هموا جا که جلسات وبلاگیا تشکیل می شد)
گفت بیا یه برنامه ای برای بچه های وبلاگی بریزیم.من گفتم فعلا که حال ندارم ولی اگه حال داشتم می یام
و نرفتم.


ولی امروز حس کردم که شاید من نسبت به جمع وبلاگی یای خودمون مسول باشم.
پس اومدم این مطلب را گذاشتم که اگه شما راغب باشید با پرفسور مولانا جلسه داشته باشیم اعلام کنید تا من هم  حال پیدا کنم بروم دنبال کارهاش
پس منتظر نیستم.

 اگه خواستین من پیگیری می کنم
خیلی دعا کنید که خیلی خسته ام

ب ن : (یعنی بعدا نوشت)

یه خبر دیگم بدم.
برا اون بروبچی که امسال ،اردو ی جهادی رفتند.
چهارشنبه همین هفته مقام معظم رهبری با بچه های جهادی کار دیدار دارند
و یا شایدم بروبچ جهادی با آقا دیدار دارند.(نمی دونم کودومش احترام به آقاست..)
پس برید سراغ مسئولین اردوهاتون  و ازشون کارت ورود به جلسه بگیرید
اگه هم گیر اونا نیوده به ما لینکشون کنید براشون جور کنیم
اگم گیر خودتون نیمده به من بگید سعیم را براتون می کنم.
یا علی

یکشنبه ششم آبان 1386 :: 14:43 ::  نويسنده : رها
درباره وبلاگ

با درک استعدادها و شناخت نیازها و در زمینه اعتقادهایم من به مسئولیت رسیدم.مسئولیتی در برابر فقر فرهنگی و جهل و ابتذال موجود.
پس آمدم ولی نه با تمام قوا...
و از معبود و محبوبم می خواهم که یاریم کند