|
کشکول
ای کاش تو مرا می کشتی...
بچه ها مجبور شدم سریع آپ کنم
حسام دلیلش شما بودین. همکنون خدا بگم چی کارت کنه.دست ما را گذاشتی تو حنا (برای اینکه بفمید موضوع چیه یه سر به همکنون بزنید و توی نظراتش دعواش با حسام را پیگیری کنید.اگه وقت و حال و مهمتر از همه توان دارید تو دعواشون وارد شید)
بعد از مدت ها رفتم کلاس وشوو . استاد کلی تحویلمان گرفت و قرار شد با یکی از ارشد های کلاسمان مبارزه کنم.(نکته قابل توجه آنکه در مبارزات ورزش های رزمی اول تمرکز اهمیت دارد و بعد مهارت) بعد از آنکه استاد فایت گفت حریفم شروع کرد به رقص پیا و گاردی که ویژه خودش بود. در حین مبارزه حواسم متوجه رقص پایش شد.بعد در تخیلاتم بیاد یکی از رفقام افتادم که می گفت در زمان جاهلیتش به کلاس رقص می رفته و در رقص عربی ید طولایی داشته . من در جوابش گفتم اصلا رقص را متوجه نمی شم و نمی تونم بفهمم چیه . توی همین افکاربودم که حس کردم چیزی بسمت صورتم داره میاد .چیز خاصی نبود ،مشت رفیقم بود.سرم سنگین شد ، دیگه نمی تونستم روی پاهام بایستم وناگهان روی تاتومی ولو شدم. چون لثه بند و کلاه نبسته بودم ، دماق و دهنم پر خون شده بود.
تو دلم گفتم حالا متوجه شدم رقص چیه و به چیستی و چرائش پی بردم . غفلت ، غفلت ، غفلت حالا خدا به یکی لطف می کنه و سری بهش راه رو با دلیل دلی نشون می ده ویکی را مثل دوستم..... (ان شا الله یه پستام را می زارم برای رقص چون روش بحث دارم) یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 :: 19:26 :: نويسنده : رها سلام بخاطر کاری که این تابستونیه برداشتم مجبورم با آدمهای نسبتا کلفتی سروکار داشته باشم. یکی از اونا که مشاور همه ریئس جمهورهای بعد از انقلاب بوده برام پیام کوتاهی (که فکر کنم یکی از وزرای سابق براشون فرستاده بود) را خوند که الهام بخش پیام تبریک زیرمن است. 1.از آنجا که این احتمال وجود داد که اینترنت هم سهمیه بندی شود پیشاپیش اعیاد شعبانیه و...تا نوروز 87 را به همگی تبریک می گویم!!! (الان که دارم این مطلب را می نویسم دوتا از دوستام(ممد و ممد) 6 چشمی(چون یکی شون عینکیست) دارند من را می پاند و معتقد هستند که مراقب اوضاع و اتمسفیر اینجا هستن که حواسم پرت نشه و تمرکزم را از دست ندم) ممد : راست می گه ۲.{به در خواست دوستان برداشتمش و در یک پست مجزاعنوان می نمایم.چون بین ابن همه مطلب گم شده بود.همین قدر بگم درباره رقص بود.} 3. قرار بود از آسیب شناسی بچه حزب اللهی های وبلاگ نویس بنویسم . ولی از اونجا که دوستانم (ممد و ممد) خیلی مراقب هستند که حواسم پرت نشه فقط به یه نکته اساسی اشاره می کنم و ما بقیش رو توی پستای آتی می نویسم.(الان دارند سعی می کنند اراجیفم را منهدم کنند) تا بلائی سر متنم نیومده سریع بگم ، مشکل مون اینکه اولش همهحخجحمنتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتکمگجعد98اختا5بمحکف عغهک (قسمت فوق شاهکار اون ممدِ) بهتره فعلا فقط ذخیرش کنم تا کامل به هم نریختنش. فعلا . . . ساعت 2:20بامداد (یک ساعت و نیم بعد) با مصیبت خوابشان کردم . البته ازم قول گرفتند که اگه خواستم دوباره بنویسم بیدارشان کنم تا مراقب حواسم باشند که خدای ناکرده پرت نشود.بندگان خدا این چند روز که روحم درد می کنه خیلی هوام رو دارند و تنهام نمی زارند. داشتم می گفتم ، مشکل مون اینکه اولش با یه سری دغدغه هائی که معمولا بین همه مان مشترک است پا به این عرصه پر خطر (وبلاگ نویسی) می گذاریم وبعد از آنکه در چند پست اول هر چه در توان وچنته داریم می گذاریم و رو می کنیم ،آفت روزمرگی در این وادی هم گریبان گیر ما می شود و اگر کارهایی که در این عالم رایج است را انجام ندهیم شروع به نوشتن خاطرات گذشته مثل خاطرات حج و یا تفحص، تبریک روزهایی مثل روز خبرنگار ویا تولد دوستان ، واگویه مسائل شخصی مثل ازدواج و....می کنیم.(اصلا اشاره به اشخاص خواصی ندارم ولی خود را آماده ناسزاهایشان که در لفافه انتقاد است کرده ام که نوشتم)
ممکن است این متون حتی برای مخاطب جذاب و خواندنی هم باشد ولی کاملا بدون درون مایه است و با اهداف اولیه مان نه یک درصد که صد درصد در تعارض است. (خوابم می آید و متوجه هستم که جملاتم ثقیل شده است و روان و شیوا نیست) نتیجه بحث آنکه ، دوستان ، ما هم اکنون جوان و خام هستیم ، و با ورود به این عرصه وظیفه خود را سنگین تر کرده ایم.پس دو راه را باید در پی گیریم . یا با عالم وبلاگ نویسی خداحافظی کنیم و خود را در قیامت از جواب به حق الناس ، که چرا وقت و احساس عده ای را با اراجیفت گرفتی و متاثر کردی رها سازیم. و یا بسیار مطالعه کنیم و بعد بسیار تفکر . که به این زودیها خلاص نشویم فکراَ و ایده اّ(عجب مفعول مطلقی ساختم ایدا). و در هر پست حرف نو و کارآمد بزنیم.به امید آن روز. مشکلمان این است که اطلاعات کمی داریم ولی مشغول کار بزرگی شده ایم.این قضیه بسیار جدی است. 4. چند روزی است که بسیار در گیر مسئله ای شده ام که نامش را پدیده الهامیست گذاشته ام.با چند تن از اساتید و نخبگان دانشگاهی صحبت کرده ام ولی هنوز به جمع بندی نرسیده ام.ان شا الله در پستهای بعدی به هم اندیشی پیرامون الهامیست می نشینیم ۵.هی به خودم می گم این دفعه دیگه کم می نویسم که مخاطب رغبت کنه همه شو بخونه که العاقل یکفی بالاشاره . ولی وقتی می شینم که بنویسم دلم نمی زاره رهاش کنم .شاید پست این دفعه ام قابلیت ۳تا پست شدن را داشت . فعلا یا علی چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 :: 16:46 :: نويسنده : رها سلام براي نوشتن اين مطلب سعي كردم خود را با اكراه در حالت بسط روحي قرار دهم تا حريمي براي اين عيد سعيد قائل شده باشم و در این شب عزیز ادخال السروری فی قلوب المومنین کرده باشم. 27 رجب 1426(دوسال پيش همچنين شبي) عصر از هتل به سمت جبل النور خارج شديم.نماز مغرب و عشا را در كنار غار حرا به جماعت اقامه كرديم.در مسير فقط به فكر حضرت خديجه كبري بودم كه چگونه در شصت سالگي(اگر بپذيريم كه 20 سال از محمد امين(ص) بزرگتر بوده اند) هر روز و يا مسامحتا هر چند روز يك بار اين مسير را از شهر مكه به بلنداي اين كوه مي آمدند و براي نبي غذا مي آوردند .اكثر بچه ها را متقاعد كردم كه اگر به غار حرا رفتن ما ثوابي دارد ،(چون بعضي از حجاج مثل من براي ريا و يا ثبت در خاطرات و در وبلاگ اين راه را مي پيمايند) آن را به حضرت خديجه، يكي از حماسه سازان اين شب عزيز ، هديه كنيم. واقعا آنجا جمله حكيمانه حضرت روح الله برايم تداعي شد كه: از دامن زن مرد به معراج رود. در همان مكان عزيز بود كه از خدا خواستم ....(خجالت مي كشم ما بقيشو بنويسم)(فهميدين كه) چرا خجالت ، خدا روزي همتون كن كه شايد مهمترين انتخاب ويا بهتر بگم بهترين هبه اللهي زندگي هر كسي باشه . گفتم هبه چون معتقدم كه مومن در همه امور و به خصوص اين مسئله مهم با خدا معامله مي كند و اعتقاد دارم كه خدا بهترين معامله گر است، پس مي بخشد متناسبتا .(قابل توجه بي سوادان نحوي ، متناسبتا اينجا حال است، پس معني مي دهد : كه اگر با خدا معامله كردين خداوند مي بخشد در حالي كه آن هبه بهترين تناسب را با شما داشته باشد). از بحث شيرينمان خارج شويم و.... همه بچه ها رفتن در شب مبعث در غار حرا نماز خوندن.من هم ديدم دلم خيلي مي خواهد نماز بخوانم و آن هم ايستاده. پس نه نماز خواندم ونه وارد غار شدم!!! (در غار حرا كه از برخورد سه تكه سنگ بزرگ به وجود آمده ، همزمان 2نفر يكي ايستاده و يكي نشسته مي توانند نماز بخوانند .در داخل غار وقتي به سمت مسجدالحرام مي ايستي ، شكاف و حفره اي است كه مي توان شعاع نوراني بيت الله را مشاهده كرد) راستي لازم به ذكر كه بگم از وقتي به جلگه وبلاگ نويسا پيوستم بعضي از خاطرات اون دوهفته اي كه آسمون به زمين خيلي نزديك شده بود را مي نويسم. و اگه به دفتر خاطراتم رجوع كنيد مي بينيد كه از 30مرداد تا 15 شهريور 84سغيد است. چون .....ولش كن. آخر شب به مسجد تنعيم رفتيم و محرم شديم. يه جمله دارم كه هر كس كه مياد پيشم كه براي اين سفر روحاني راهنمايي اش كنم بهش مي گم و اون اينكه: هر موقع وبا هر اطلاعات ديني و با هر خلوص دلي كه به اين سفر بروي ، زود رفته اي و بعد مي فهمي كه چقدر خام بوده اي و هيچ نفهميدي. شب 27 رجب 1428 شايد سر به بيابان ها يا كوههاي اطراف اصفهان بگذارم. يا علي التماس دعا جمعه نوزدهم مرداد 1386 :: 22:10 :: نويسنده : رها تذکر. متن زیر شخصی شخصیست.پس یا نخوانید ویااگر می خوانید ظرفیت به خرج دهید و چیزی نپرسید.ممنون.در ضمن دیروز متنی نوشتم که جنس دیگری بود.شکوه زیاد داشت. متن فعلی خیلی حزفیات دارد.(اصلا متن دیگریست) . صلاح در این است. با وجود اینکه می خواستم در پست جدید آسیب شناسی دنیای مجازی و بخصوص وبلاگ و بالاخص بچه حزب اللهی ها را داشته باشم بر خلاف توصیه خودم به شما که ما باید ادامه روی صحبت آقا باشیم که روحیه نشاط را به جامعه تزریق کنیم این مطلب را می نویسم که ان شاالله اولین وآخرین بار است. ۱. وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ . پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و آنها كه به نيكي از آنها پيروي كردند، خداوند از آنها خشنود و آنها (نيز) از او خشنود شدند، و باغهائي از بهشت براي آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جريان دارد، جاودانه در آن خواهند ماند، و از اين پيروزي بزرگي است. یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 :: 0:0 :: نويسنده : رها جمعه، 29 تیر،ساعت 21:20 برای آخرین بار به رفیقم سر زدم و باهاش خداحافظی کردم.یک سال و چند ماهی می شه که باهاش رفیق شدم.البته رفاقت ما بر عکس همه روابط من ، یه طرفه بوده.من معتقدم رفاقت و کلا هر رابطه ای باید دو طرفه باشه تا معنی و مفهوم رفق (نرمی) و رفاقت بدهد.واگر کسی در رفاقت ناز بی جا بیاید(چون بعضی جاها ناز بجاست) و یا بی حد ابراز علاقه کند روندم آن است که چند بار(معمولا ۳بار) به او مهلت می دهم تا رابطه اش را اصلاح کند واگر نکرد یا علی .نه اینکه رفاقتم را بخواهم قطع کنم نه نمی توانم رفاقتم را ادامه دهم.چون من برای رفقام شانیتی قائلم که با رفتار طرف مقابل اصلا سنخیت ندارد.(رجوع شود به سیره شیخ الشیوخ ، سید الحقیر ، العبد خودم) چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی که یکسر مهربونی درد سر بی به قول معروف : برا کسی بمیر که برات تب کنه. ولی برا این یکی قضیه متفاوتِ ، چون سوژه متفاوتیه. من همیشه سعی کردم با تمام نیاز برم سراغش. ولی اون علی الظاهر هیچ وقت تحویلم نمی گیره ولی بعضی وقت ها حس می کنم که .....بی خیال. اسمش حسین و فامیلش خمینی،نام پدرش هم بهمن است.خونه ش مزار شهدای هویزه ، ردیف سوم ،قبر پنجم.عید 85 بود که پیش خودم گفتم این همه رفیق به ظاهر زنده دارم که خیلی هاشون به درد این دنیام می خورند ولی برا اون دنیا کسی را ندارم.همین طور سرگردان راه افتادم توی مزار و کارو سپردم به اون که باید همیشه کارو بهش سپرد.به خودم که اومدم دیدم رو به رو داش حسین نشستم.یه جور الهام بود.از اون به بعد قرار گذاشتیم من هر جا زیارت و...کردم به یاد اون باشم و اونم همیشه مراقب من باشه. ازاون به بعد هر وقت که مزار می رم، مستقیم می رم سراغش و حال و احوال می پرسم.پنج شنبه هفته گذشتم بهش سر زدم.از چهارشنبش که رسیدیم سوسنگرد،پی بهانه می گشتم که سریع بریم مزار و چه بهانه ای بهتر از شب جمعه و دعای کمیل مزار شهدا هویزه.و بر گزاری افتتاحیه اردوی جهادی سازندگی،فرهنگی،علمی سوسنگرد کنار جهاد گران واقعی(شهدا).{البته نظر من اینکه جهاد سازندگی ، همه اش فرهنگیست و ما بقی حواشیست} یه چیزی بگم اصلا هدف ما از رفتن به دشت آزادگان (حتی توی گرمای بالای 50 درجه) احیای سیره شهید سید حسین علم الهدی، سردار هویزه است. این هفته رفتن به طلاییه را بهانه کردم و گفتیم شب در مزار مستقر می شویم که صبح به طلائیه برسیم.به قول خودم هویزه خونه ماست و همو قدر که دلمون برا خونه تنگ میشه برا مزارم تنگ می شه. اکثر بچه های کادراردو از خادمین الشهدای هویزه بودن که در ایام راهیان نور خادمی زوار شهدا رو می کردن و همه احساس علقه عجیب به هویزه داشتن. صبح جمعه راهی طلائیه شدیم که در دومین ایست و بازرسی مانع ادامه حرکتمان شدند.بچه ها به طور خود جوش مجلس عزاداریی راه انداختن و شور عجیبی گرفتند که به نظر من براتمان همان بود و پس از تماس با دانه کلفتی جواز عبور گرفتیم.تا ظهر طلائیه بودیم .عجیب با صفا بود.جای همتان خالی.بعد از نماز و ناهار سریع به مزار بر گشتیم تا در مراسم عقد ممد حلاج(مسئول واحد سازندگی اردو) شرکت کنیم. وقتی پدر عروس چند دقدقه ای صحبت کرد متوجه شدیم که ناقلا ممد عید 85 توی هویزه با خانمش یا بهتره بگم با مشخصات خانمش آشنا می شه(که هم شهرین) (یعنی خانمش هم جز خادم ها بوده).بعد از یک سال و چند ماه، عقد شان در مکانی مقدس وموقعی برگزار کرد که همه ما توی جشنش شرکت داشته باشیم تا اسوه حسنه ای برای ما باشد.البته ما هم کم نگذاشتیم وسریع مراسم را به رسانه ها کشاندیم تا بقیه بچه حزب اللهی ها بفهمن که می شه مال یه شهر دیگه باشی ولی عقدت رو در مناطقی که خون شهدا اونجا ریخته شده برگزار کنی.که تا آخر زندگیت خیلی چیزا را فراموش نکنی .(در ضمن همین جا اعلام کنم که اگه کسی خواست مزار شهدای هویزه مراسم بگیره یه خبر بده تا همه چی را براش ردیف کنیم.احتمالا یه هدیه مشدی ام براش جور می کنیم). بین مزار سردار هویزه ومزار حسین من سفره عقدشون را پهن کردن و محرم شدند.توی یکی از همون حجره ها.ما هم سنگ تموم گذاشتیم.تا قبل از اومدن عروس کت و شلوار داماد رو قایم کردیم و با همون لباسایی که می رفت سر پرژه ها بچه ها انداختنش توی گل و لای اونجا.(البته دو روز قبلش همین بلا را سر من اوردند.رفته بودم به پرژه ها سر بزنم.بچه های سازندگی گرفتندم و با شن و سیمان و ملات تمام منافذ موجودم رو پر کردن.) خلاصه با یه وضعیتی رفت سر سفره که به جرات میگم خیلی ها حاظر نیستن با اون وضع برند نون بگیرن.همین قدر بگم چفیه ی یکی از بچه ها مانع این مشد که فهمید پیراهن داماد که از یکی دیگه از بچه ها بود چقدر چوروک داره. بعد از عقد هم بچه ها حمله کردن و دامادو از سر سفره بلند کردن و چند باری تا ارتفاع 2متری به آسمون پرتاب کردن.خلاصه فکر نکنم تا حالا کسی اینقدر تو مزار خندیده باشه که ما خندیدیم.واقعا جاتون خالی بود.ان شاالله عقد خود(م)تون. فکر کنم دیگه خسته شدین.همین قدر براتون بگم اینقدر من توی این اردو با بحران مواجه شدم که به راحتی می تونم برم هاروارد مدیریت بحران تدریس کنم ولی نمی رم تا نگند مغز فلانی هم فراری شد.و همینجا می مونم تا هرز برم!! 2مرداد ، یعنی 2روز زودتر ازبقیه اردو را ترک کردم تا در تهران جلسه ای با ریس جمهور عقب مانده فکری(برای فهم بهتر3پست گذشته را بخوانید) داشته باشم و بعد با دانشجویان فعال ایرانی خارج از کشور به مشهد مقدس برم.وهمین ترک زود هنگام اردو بود که باعث شد حساس ترین و بهترین شرایط بحرانی یعنی نرسیدن به قطار برگشت همراه با 40 نفر برادر و 30نفر خواهر را از دست بدهم و نتوانم از نزدیک مدیریت بحران(و یا به قول دوستان تدبیر بحران) کنم ولی. ولی از راه دور حرکاتی صورت گرفت. ثمره بحث: 1.ازدواج کنید. 2.همسر هم کفو خود انتخاب کنید. 3.در زمان و مکان مقدس عقد کنید تا شما وعقدتان هم مقدس شود. 4.اگر خودتان و همسرتان و کلیه اقوام ظرفیت بالائی دارید مجلس عقدتان را کنتراتی به ما دهید که تا آخر عمر با یادش زندگی کنید. 5.اگر می خواهید مدیریت بحرانتان قوی شود،کادری انتخاب کنید که هیچ کدام توجیه نباشند،ویا مثل من اول بگویید به اردو نمی آیم و بعد به اجبار و اصرار به عنوان مدیر مالی راهی شوید و درنهایت جانشین مدیر اردو بشوید،البته بازهم کادر باید ناتوجیه باشد. یا علیپنجشنبه یازدهم مرداد 1386 :: 11:19 :: نويسنده : رها سلام
الان نهاد ریاست جمهوری هستم.ساعت سه با رئیس جمهور جلسه داریم و بعد با دانشجوهای ایرانی خارج از کشور سفری به مشهد مقدس داریم. خواستم خاطرات اردو جهادی را بنویسم که وقت نمی شود.ان شاالله سر فرصت.ولی همین قدر بگم چیزی که ازش می ترسیدم سرم اومد.اونقدر مشغول کارهای مدیریتی شدم که خودم را فراموش کردم.حتی جمعه که به هویزه و طلائیه رفتیم. یا علی
چهارشنبه سوم مرداد 1386 :: 8:45 :: نويسنده : رها درباره وبلاگ ![]() با درک استعدادها و شناخت نیازها و در زمینه اعتقادهایم من به مسئولیت رسیدم.مسئولیتی در برابر فقر فرهنگی و جهل و ابتذال موجود. پس آمدم ولی نه با تمام قوا... و از معبود و محبوبم می خواهم که یاریم کند آرشيو وبلاگ برترینهای کشکول از منظر رها |
|