تبليغاتX
کشکول
کشکول
ای کاش تو مرا می کشتی...

سلام

توی اتاق بودم و می خواستم آخرین پست امسالم بنویسم که یکی از بچه های دانشگاه در اتاقم زد گفت: سید اینم سی دی عکسای اردوی مناطق جنگی امسال.

جاتون خالی بود، پاییز بود که با بچه های دانشگاه رفتیم جنوب برای زیارت شهدا.یه هفته مونده بود به امتحانات میانترم.تصمیم قطعی گرفته بودم که نرم و بشینم برای امتحانات شیر

 (خر نخونین)خونی کنم.ولی وقتی رفتم بچه ها رو بدرقه کنم دلم نیومد نرم.به قرآن تفالی کردم.آیه ای اومد که دیگه نتونستم نرم.آیه مربوط به مهاجرین(اونائی که با پیامبر به مدینه هجرت کردن)و انصار(اهل مدینه که پیامبر یاری کردند) بود که خدا مگه اونها در جایگاه رفیعی قرار دارند.و بعد از تابعین (کسایی که بعدا به پیامبر ملحق شدن ) می گه که اون هام رستگارانند و خدا کمکشون میکنه.

 من خودم رو از تابعین دونستم و بدون اینکه حتی کفش و جوراب بپوشم و با صندل سوار اتوبوس شدم و راهی ایسگاه راه آهن.

خیلی با صفا بود.البته خدا هم کمکم کرد شاید بشه گفت بهترین امتحانام تا حالا همون امتحانا بوده.

چی می خواستم بنویسم چی شد؟ سرتونو درد نیارم اگه تا حالا با کاروانای راهیان نور، جنوب نرفتین حتما عید امسال رو از دست ندند.اگه امدنی شدید ما هم انشاالله هویزه درشماخدمتیم

من فردا دارم میرم بخاطر همین به احتمال 99درصد این آخرین پست امسال منٍ.

راستی توی پست قبل قرار شد دعا کنید بتونم برا بچه ها بلیط جور کنم .دستتون درد نکنه که دعا کردید ولی تا حالا که جور نشده اما مطمئن هستم  که الان که از به راهی که خودم نمی دونم چیه این 25 بلیط جر می شه چون من به خدا ایمان دارم و دارم سعی می کنم برای خدا کار کنم و خود خدا گفته که هر کس تقوا داشته باشه وبرای من کار کنه از جایی که انتظارشو نداره  کارشو درست میکنم.

راستی درآخر کلامم چند تا نکته

1.سعی کنید امشب خیلی جو گیر نشید و تو مراسم پر فیض چهار شنبه سوری جونتون از دست ندید

2.با وجود اینکه این آخرین پست امسالم ولی عید رو بهتون تبریک نمی گم  چونکه چند روز دیگه سالگرد شهادت پیامبر اعظم و امام حسن و امام رضا ست.

انشاالله تبریک عید بمونه بعد از پنج فروردین.

3.توی پست قبلی قرار شد براتون درباره هویزه بنویسم که شرمنده وقتم محدودهِ و نمی تونم.

۴.موقع سال تحویل یه عهدی اول با خودتون و بعد با خدا ببندید و از خدا بخوایند این توان رو به شما بده که توی سال جدید یه کار منفئی که زیاد انجام می دادین و درگیرش بودین رو کنار بگذارین و برعکس یه کار مثبتی که انجام نمی دین ولی دلتون می خواست انجام بدین رو انجام بدین.مثلا رفیقم زیاد نوشابه می خورد ولی چند روز دیگه یک سال میشه که نخورده و چند روز دیگه یک سالی میشه که همیشه با وضو بوده. 

.هر کس کار ضروری با هام داشت می تونه با شمار تماسم که درادامه  مطلب نیستم (چهارتا پست قبل) تماس بگیره.

همه را به خدای بی کران می سپارم

هر کجا باشید خدا آنجا نیز هست

                                                                                   یا علی     

سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 :: 17:7 ::  نويسنده : رها

سلام

جاتون خالی این چند روز تعطیلی را رفته بودم خونمون اصفهان. چونکه عید بعیده بتونم برم اونجا.

راستی تا حالا در باره زندگی شخصیم چیزی نگفتم.شاید دلیلش این بوده که اکثرتون منو کامل می شناسین و حتی اگه آب بخورم شما می فهمین.

به نظرم خوبه سریع یه بیوگرافی از خودم بدم تا بقیه بچه هام با این نخبه (پخمه نخونینا) روزگار معاصر آشنا بشن.

الان که دارم براتون می نویسم،چگونه سپری شدن عید نوروز حدود 70 نفر به من بستگی داره.البته من ازطرف خدا وسیله شدم.(این نکته خیلی مهمیه).

می دونین چرا؟ آخه من قراره برای این 70 نفرکه همشونم  دانشجو هستن   (20 دختر 50 پسر) بلیط تهیه کنم که 23ام  برند هویزه تا سوم فروردین.که اونجا برای زایرائی که می یان انجا خادمی کنن.

حتما می دونید هویزه کجاس؟اگه نمی دونید شاید قبل از رفتنم یه پست درباره هویزه،کربلالی  ایران، بزارم.فقط همینو بگم اگه اونجا درست تامل کنی می تونی برخورد باله فرشته ها رو که می خوره تو صورتت رو حس کنی.(خیلی جدی گفتم)

داشتم می گفتم من الان فقط 45 بلیط تونستم برا اهواز جور کنم.پس بهتره بیوگرافیمو بی خیال بشم و برم سرکاری که بهم سپرده شده.دعا کنین بتونم 25 بلیط دیگه را تهیه کنم تا این 25 تا هم حاجت روا شن و بتونن باله فرشته ها رو حس کنن و سال 86 رو با شهیدا شروع کنن.

فقط یه چیز دیگه بگم و برم .ای چند روز که خونه بودم یکی از بچه ها یه کتاب رمان بهم داد که خیلی جالب بود و برا وب بازایی مثل شما توصیه می کنم، چون معمولا توی وبلاگاتون از موضوی این کتاب زیاد می نویسین و دغدغتونه.اسم رمان که 120 بیشتر نیست و سری می شه خوند اینه :

                              روی ماه خداوند رو ببوس

پر فروشترین کتاب امسا ل شده.چاپ 16امش گیرمن اومد.تازه قلم زرینم گرفته.مال مصطفی مستور؛بچه اهوازه.راستی اگه میشناسینش بهش بگید عید بیاد هویزه چندتا انتقاد درست و حسابی بهش دارم

فعلا یا علی   

یکشنبه بیستم اسفند 1385 :: 16:16 ::  نويسنده : رها

ما به فطرت خویش بازگشتیم و در آن حسین را یافتیم و اینچنین است اگر حسین ندیده

 

                                             حسین   حسین

                            

                                                        می کنیم.

                                       سید شهدای اهل قلم شهید سید مرتضی آوینی 

                                      

                                                               

                                        

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 :: 16:13 ::  نويسنده : رها

 سلام.

من خيلي فكر مي كردم كه بر فرض بخواهند حسين(ع) را به خاطر هر چيزي بكشند، آخر اين شكل چرا؟ با اين بغض، با اين شماتت، با اين قساوت لباس را از بدن ها جدا كنند و بدن ها را زير پاي اسب ها بشكنند، اين ها با چه منطقي جز قساوت مي سازد                             

 اباعبدالله(ع) هنگام وداع با زينب(س) از خواهر لباس كهنه اي خواستند و در زير لباس ها و زره پوشيدند. تا اين لباس كهنه را بگذارند و با كرامت با حسين (ع) روبرو شوند، ولي چه بگويم...

 

 وقتي كه خواهر عمروبن عبدود بر نعش برادرش نشست، گفت: برادر من، من ديگر بر تو گريه نمي كنم، چون حتي زره ارزشمند تو را كه از بهترين زره هاي عرب است از تن تو در نياورده اند و غنيمت تو را بر نداشته اند. من بر تو گريه نمي كنم چون تو را كريم و بزرگواري كشته است و اين كرامت آرام بخش است. چه بگويم كه زينب(س) با چه جنازه اي روبرو مي شود و چگونه قطعه قطعه بدن برادر را كه عريان زير آفتاب افتاده، به چشم مي گيرد. راستي چگونه وقتي كه اين گونه با قساوت برخورد مي كنند، و حتي آن ها را بر سر نعش هاي به خون نشسته، با تازيانه مي كوبند. نمي دانم چگونه آدمي به قساوت مي رسد و تا چه مرحله اي، از آگاهي و معرفت خود چشم مي پوشد و شماتت مي كند و مي گويد: قاتلوا من مرق عن الدين و فارق الجماعة؛ و يا مي گويد: آيا اين آب را مي بيني كه چگونه مي درخشد؟ نخواهيم گذاشت حتي يك قطره از آن به گلويت برسد.

 

 

 شيخ مفيد در ارشاد مي فرمايد: پس از خستگي زياد هنگامي كه حسين (ع) از پا افتاد و در محاصره دشمن در جلو خيمه ها قرار گرفت يكي از افراد دشمن بر حسين(ع) شمشير كشيد و مي خواست كه بر حسين(ع) ضربه بزند، يكي از فرزندان كوچك خود را به امام رساند و به مهاجم گفت: آيا مي خواهي عموي مرا بكشي؟ آن وقت دست خود را به حمايت از عمو جلو آورد و دست فرزند قطع شد و بر پوست آويزان ماند...

 

 كودك فرياد كشيد و خود را به دامان عمو انداخت و حضرت او را به صبر دعوت كرد و بر آن ها نفرين نمود ، و اين نفرين ها از اين دل مهربان، نشان حدّ قساوت و سنگدلي آن هاست

آدمي با مشاهده اين صحنه ها از لطافت و قساوت، متحيّر مي ماند كه آدمي تا كجا پيش مي رود و تا چه مرحله چشم مي پوشد و چگونه سخت و خشن مي گردد. تو اين قساوت ها را با لطافت حرّ مقايسه كن، چگونه شكسته مي آيد و چگونه حتي نمي خواهد چشم در چشم حسين(ع) بدوزد و خانواده گرفتار او را ببيند و چگونه براي شهادت شتاب مي كند.

 

 و باز لطافت را ببين كه چگونه در صبح عاشورا، شوخ و مهربان، براي ملاقات خدا آماده مي شود و ديدار حور را انتظار مي كشد... هنگامي كه يكي از ياران به او مي گويد: آيا حالا وقت شوخي است؟ حبيب مي گويد: آري! حالا وقت اين شوخي است، چون بين ما و بهشت جز همين تيزي شمشيرها و نيزه ها مانع نيست.

 

 و باز لطافت جلو داران حسين(ع) را ببين كه چگونه بر غريزه مسلط هستند و چگونه به سوي نيزه ها و تيرها هجوم مي آورند و چگونه امضاء وفا از حسين(ع) مي گيرند...

 

 و باز لطافت آن سياه را ببين كه چگونه بر پاي حسين(ع) مي پيچد و منّت مي پذيرد تا سفيدرو و خوش بو و شرافتمند بر خدا ميهمان شود.

 

و لطافت تمامي اين روح هاي مهربان را ببين كه حتي جنازه قطعه قطعه آن ها، بر صداي دادخواهي و استنصار حسين(ع) مي جنبد و آرام نمي گيرد.

 و لطافت ابوالفضل(ع) را ببين كه چگونه با تمام وجود، با چنگ و دندان به اجابت حسين(ع) مي آيد و فرمان مي برد و با تمامي وفاء، به اخوّت و برادري مي رسد... با اين كه در تمامي عمر به ولايت حسين(ع)، حسين(ع) را صدا مي زد، ولي پس از اين مرحله از وفا و لطافت، گويا فرياد فاطمه(س) را مي شنود كه او را به فرزندي مي خواند و اين روح وفا را به آغوش مي كشد كه فرياد مي زند: يا اخا ادرك اخاك.

  

 سلام خدا بر شما روح هاي وفادار و مهرباني كه ادعايي نداشته و خود را بدهكار مي دانستيد، در جاي خود سوختيد و پيشاپيش حسين(ع) خون خود را بخشيديد، و منّت پذيرفتيد كه خود را به ثبت رسانديد ودر حساب خدا براي خود بهره اندوختيد و با اين احتساب و با اين شهود، به ملاقات زخم هاي سرخ و ضربه هاي سبز رفتيد و در مدت كوتاهي راه درازي را پيموديد... و در جوار رسولان خدا و اولياء او نشستيد.

 

 

 

 يا اباعبدالله! بر ما عنايتي كن تا از قساوت هاي خود جدا شويم و دل سنگ خود را بشكافيم و جوشش عشق تو را، تجربه كنيم و با شما و ياران شما از تمامي پوست و گوشت و خون خود، از تمامي جان و مال و خانمان خود و از تمامي نعمت ها و امكانات خود بهره بگيريم و همچون شما زندگي كنيم و همچون شما بميريم؛ چون آن جا كه مرگ در كمين است و تحوّل، راهزن نعمت هاست، بايد با شهادت به استقبال مرگ رفت و با تمتّع بيشتر گذشت آن را مهار كرد و با اندوختن در راه خدا آن را به ثبت، به بقاء و دوام رساند.

  

 يا حسين! بر ما خواب رفتگان، بر ما از پاي افتادگان عنايتي، كه هجوم وساوس و جاذبه نعمت ها، راهزن دل و دين است و اگر دستگير نباشيد، دستاويزي نيست...

 خدايا! اين مناجات گرم حسين(ع) در آخرين لحظه هاي گرم و خونين عاشورا را براي ما مشهود كن تا از اين لب هاي خشك و زبان خشك اين چشمه هاي جاري را دريافت كنيم و با تمامي وجود آن را برداريم...

                                                                                                    عین صاد

                                                                       

 

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 :: 16:10 ::  نويسنده : رها

 

 

 آن روز عصر از دل هر سنگ سخت جان خون عبيط به راه افتاد ...

آن روز عصر وقتي كه خورشيد آسمان از وسط آسمان گذشت

 از نعش هاي به تاول نشسته در زير آفتاب هنوز خون مي چكيد

 و پروانه هاي عطر از روي دست هاي نسيم مي گريختند.

 واقعه گذشت. تلخ يا شيرين، گذشت. ولي دو چيز باقي است. حتي تا امروز باقي است. يكي سنگيني و آثار عمل و ديگري قساوت و لطافت و درس هاي اين دو...



ادامه مطلب ...
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 :: 15:25 ::  نويسنده : رها
 

 زنده نگه داشتن یاد شهدا از شهادت کمتر نیست

سلام

با عرض پوزش باید عرض کنم که  بعلت مسافرت چند روزه ای که به اهواز و هویزه دارم چند روزی نیستم

در صورتی که کار واجبی دارید ادامه مطلب را بکیلیکید(فعل رو  داری).

راستی اگه گفتین  جمله ی اول چه ربطی به سفر من داره ؟

اگه گفتین ؟

اونا که می دونن نگن



ادامه مطلب ...
دوشنبه هفتم اسفند 1385 :: 11:32 ::  نويسنده : رها
 

پس از رسیدن به آگاهی و طلب(شعور)،باید از پروازهای کوچک و گامهای کوتاه استفاده نمائی، تمرین کنی و آماده شوی ....آنوقت نه پروازهای بزرگ مغرورت می کند و نه گامهای بلند به نخوتت می کشاند و نه بارهای سنگین کمرت درا می شکند 

 

 

یکشنبه ششم اسفند 1385 :: 14:47 ::  نويسنده : رها
اخیرا نماینده مقام معظم رهبری در استان فارس استاد محی الدین حائری شیرازی، نکته بدیعی را در باب احیاء امربه معروف و نهی از منکر بیان نمودند و آن اینکه آنچه در قرآن بدان امر شده است، امر به معروف و نهی از منکراست و نه امر به واجب و نهی از حرام. به نظر می رسد، شناخت زوایای این مطلب تاثیربه سزایی دراحیاء ابعاد ناشناخته این دستورالعمل اجتماعی اسلام خواهد داشت

ادامه مطلب ...
یکشنبه ششم اسفند 1385 :: 14:27 ::  نويسنده : رها

ما مکتبی می خواهیم که انسان را زیاد کند.نه فقط  علم و عقل ثروت … اورا

             عین. صاد

چهارشنبه دوم اسفند 1385 :: 15:52 ::  نويسنده : رها

جوجه هائی که شور پرواز دارند و اما بالشان نیست  نا چار طعمه کلاغ می شوند و بازیچه

بچه ها و هدیه مرگ.

 

 پس هر شوری شعوری می خواهد.

خدایا شوری با شعور و شعوری با شور به همه ما عطا نما

                                                                        آمین

چهارشنبه دوم اسفند 1385 :: 15:49 ::  نويسنده : رها
درباره وبلاگ

با درک استعدادها و شناخت نیازها و در زمینه اعتقادهایم من به مسئولیت رسیدم.مسئولیتی در برابر فقر فرهنگی و جهل و ابتذال موجود.
پس آمدم ولی نه با تمام قوا...
و از معبود و محبوبم می خواهم که یاریم کند