تبليغاتX
کشکول

کشکول

ای کاش تو مرا می کشتی...

 
            صفحه اصلی        |       عناوین مطالب        |       آرشیو وبلاگ        |       پست الکترونیک             
زینب کوه صبر

برفراز تل زینیه بر پارچه ایی نگاشته بودند:

"السلام علیک یا جبل الصبر"

بعید می دانم که کوه هم توان تحمل این همه مصیبت را داشته باشد.!!

 

...................................

همیشه  در اندیشه ام روزی را تصور می کردم که عزیزترینم فوت کند و برای همیشه از دستش دهم. خود را در آن شرایط می گذاشتم و همیشه می دیدم هیچ حس خاصی بمن دست داده نمی شد و براحتی آن را می پزیرم.

تا اینکه 3شنبه دو هفته پیش موبایلم زنگ خورد و مردی از من پرسید (رها) برادر میثمی؟ گفتم بله. گفت:پای میثم پیچ خورده و سریع بیا فلان جا.

به سرعت خود را رساندم.

وارد خیابان جمهوری شدم. حدود500متر باید با موتور خلاف می رفتم تا برسم. چشمم به آنجا افتاد.

ماشین آتش نشانی، آمبولانس، پلیس راهنمایی و رانندگی و کلانتری و جمعیتی حدود 200 نفر.

نا خودآگاه یا حسینی گفتم و .....

یاد زینب الحورا افتادم که به سمت تل دوید....

سوراغ میثم را گرفتم.کسی جواب نداد. به سمت آمبولانس رفتم. دیدم آنجاست. روی تخت. حسن نوروزی هم کلاسی اش از اول کارشناسی تا آخر دکترایش بالای سرش است و تمام بدنش در حال لرزیدن است.

گفتم چیش شده؟ حسن نمی توانست جواب دهد. خود میثم گفت هیچی. آتش سوزی ...

دیدم تمام موها و صورت و دستانش برشته شده.

یاد شام غریبان خیمه گاه افتادم که همه سوختند.....

از فشار عصبی و استرسی که بر من آمده بود تمام ماهیچه های پام گرفته بود و راه رفتن برایم دشوار بود.

یا د الان انکسر ظهری امام عشق افتادم

ولی رسالت سختی بر دوشم بود و آن گفتن به دیگران بود.

در این فکر بودم که به خانمش چگونه بگویم که خود ایشان تماس گرفت و در حالی که صدایش می لرزید ولی به نحوی که من متوجه استرسشان نشوم سراغ دفترچه بیمه اش را گرفتند. خوش حال شدم به دو جهت.اولا خود میثم تا زمانی که می توانسته صحبت کند به خانمش اطلاع داده، ثانیا خانمش مقاوم است. به یاد تئوری همسر گزینی میثم افتادم که هم رزم می خواست ونه هم بزم.در همان حال احسنتی به انتخابش گفتم.

حال ندارم زیاد تعریف کنم. سخنم را تمام کنم.

در اورژانس بیمارستان یاد ام البنین هم افتادم.

وقتی که همه فامیل سراسیمه وارد می شدند و فقط سراغ میثم را می گرفتند.

یاد وقتی افتادم که شخصی نزد ام البنین آمد و خبر شهادت تک تک فرزندانش را می داد ولی ام بنین فقط سراغ پسر فاطمه را می گرفت.

در این آزمایش و امتحانی که خدا برای همه ما بخصوص خود میثم فراهم کرد من متوجه شدم چقدر روح کوچک و حقیری دارم و تازه متوجه شدم زینب کبری چقدر روحش بزرگ است و جبل الصبر به چه معناست ...

در نهایت برای میثممان دعاکنید.

یک شنبه فردا عمل سوم اش است.

دعا کنید از این مصیبت و امتحان همه مان بخصوص میثم با نمره عالی خارج شویم و خدا صبر زینبی به ما عطا نماید.

یا علی.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 20:29  توسط رها  
      
"منتظری" مظلوم پیش "ندا"ست امروز".
 

 

روز تشییع آقای منتظری برخی تشییع کنندگان می گفتند: "عزاعزا ست امروز روز عزاست امروز "منتظری" مظلوم پیش "ندا"ست امروز".
معمول بوده برای یک مرجع گفته می شد:"پیش خداست امروز" معمولا فرد بزرگتری را بعد اسم آن عالم می آورند، آیا این جماعت "ندا" را از آقای منتظری بالاتر نمی دانند؟
چرا "ندا" به جای "خدا" قرارداده می شود؟آیا چون فقط ندا بر وزن خداست؟یا....

 

 



در هر صورت در این روزهای غبارآلود که برخی برای هر موضوعی شبهه ای ساخته اند و روی هر فردی علامت سوال می گذارند، استثناء به نظر می رسد همه بر سر این مطلب که "منتظری پیش نداست امروز" تفاهم دارند.

به عبارتی همه متفقند که "منتظری" و "ندا" در یک جبهه اند.

در این مجال نمی خواهم بگویم آیا "ندا" واقعا فریب خورده بود یا قربانی ؟ و اینکه "منتظری" فریب خورده بود یا قربانی یا ...

بلکه مهم آن است که ببینیم اجزاء دیگر پازلی که " منتظری " و " ندا" را در بر می گیرد چیست ؟

و ببینیم که "ندا" و " منتطری " چه دادند ؟ و چه گرفتند ؟ و چه کسانی بیشترین استفاده را از آنها بردند ؟

در شرایطی که برخی برای هر استدلالی توجیه و اما و شاید دارند شاید بهتر باشد این افراد را به خود واگذاریم تا بلکه بر اساس مبانی خود حق را بیابند

خوب است این افراد برای خود پازلی را بچینند که یکی از این پازلها " منتظری " و دیگری " ندا"ست یکی" سید مهدی هاشمی معدوم "است و دیگری " مهدی هاشمی فراری"

به نظر می رسد اگر این افراد تا قبل از آن که دیر شود " پازل" خود را تکمیل کنند حق را خواهند یافت > به تعبیر مقام معظم رهبری اتفاق جدیدی نیفتاده است .دو طرف همان دو طرف سابق هستند و دو پرچم همان دو پرچم سابق

مردم قم اگر به حدود 30 سال قبل برگردند شاید این روزها را تداعی کنند : روزهایی که همه پازل را تکمیل شده دیدند وقتی که مردم در" میدان آستانه " شعار می دادند

" مرگ بر سه مفسد روزگار کارتر- بگین - شریعتمدار "

فراموش نکنیم فتنه ها زمانی کامل می شوند که همه اسلامهای بدلی با هم عقد اخوت می بندند وقتی ؛ " اسلام مرفهین بی درد " ، اسلام متحجرین" ،" اسلام التقاطی" ، اسلام مقدس نمایان " ، " اسلام سرمایه داری " با " اسلام آمریکایی " ( که این روزها بهتر است بگوییم اسلام ناب آمریکایی) ، پیوند می خورند .

ضمیمه؛
نامه به آقاي منتظري "عدم صلاحيت براي تصدي رهبري نظام جمهوري اسلامي "

(جلد 21- صفحه 330) نامه

زمان: 6 فروردين 1368 / 18 شعبان 1409

مكان: تهران، جماران

موضوع: عدم صلاحيت براي تصدي رهبري نظام جمهوري اسلامي

مخاطب: منتظري، حسين علي

بسم الله الرحمن الرحيم

جناب آقاي منتظري

با دلي پر خون و قلبي شكسته چند كلمه‌اي برايتان مي‌نويسم تا مردم روزي در جريان امر قرار گيرند. شما در نامه اخيرتان نوشته‌ايد كه نظر تو را شرعاً بر نظر خود مقدم مي‌دانم؛ خدا را در نظر مي‌گيرم و مسائلي را گوشزد مي‌كنم. از آنجا كه روشن شده است كه شما اين كشور و انقلاب اسلامي عزيز مردم مسلمان ايران را پس از من به دست ليبرال‌ها و از كانال آنها به منافقين مي‌سپاريد، صلاحيت و مشروعيت رهبري آينده نظام را از دست داده‌ايد. شما در اكثر نامه‌ها و صحبت‌ها و موضعگيري‌هايتان نشان داديد كه معتقديد ليبرال‌ها و منافقين بايد بر كشور حكومت كنند. به قدري مطالبي كه مي‌گفتيد ديكته شده منافقين بود كه من فايده‌اي براي جواب به آنها نمي‌ديدم. مثلا در همين دفاعيه شما از منافقين تعداد بسيار معدودي كه در جنگ مسلحانه عليه اسلام و انقلاب محكوم به اعدام شده بودند را منافقين از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و مي‌بينيد كه چه خدمت ارزنده‌اي به استكبار كرده‌ايد. در مساله مهدي هاشمي قاتل، شما او را از همه متدينين متدين‌تر مي‌دانستيد و با اينكه برايتان ثابت شده بود كه او قاتل است مرتب پيغام مي‌داديد كه او را نكشيد. از قضاياي مثل قضيه مهدي هاشمي كه بسيار است و من حال بازگو كردن تمامي آنها را ندارم. شما از اين پس وكيل من نمي‌باشيد و به طلابي كه پول براي شما مي‌آورند بگوييد به قم منزل آقاي پسنديده و يا در تهران به جماران مراجعه كنند. بحمد الله از اين پس شما مساله مالي هم نداريد. اگر شما نظر من را شرعاً
مقدم بر نظر خود مي‌دانيد -كه مسلماً منافقين صلاح نمي‌دانند و شما مشغول به نوشتن چيزهايي مي‌شويد كه آخرتتان را خراب‌تر مي‌كند-، با دلي شكسته و سينه‌اي گداخته از آتش بي‌مهري‌ها با اتكا به خداوند متعال به شما كه حاصل عمر من بوديد چند نصيحت مي‌كنم ديگر خود دانيد:

1 - سعي كنيد افراد بيت خود را عوض كنيد تا سهم مبارك امام بر حلقوم منافقين و گروه مهدي هاشمي و ليبرال‌ها نريزد.

2 - از آنجا كه ساده‌لوح هستيد و سريعاً تحريك مي‌شويد در هيچ كار سياسي دخالت نكنيد، شايد خدا از سر تقصيرات شما بگذرد.

3 - ديگر نه براي من نامه بنويسيد و نه اجازه دهيد منافقين هر چه اسرار مملكت است را به راديوهاي بيگانه دهند.

4 - نامه‌ها و سخنراني‌هاي منافقين كه به وسيله شما از رسانه‌هاي گروهي به مردم مي‌رسيد؛ ضربات سنگيني بر اسلام و انقلاب زد و موجب خيانتي بزرگ به سربازان گمنام امام زمان -روحي له الفدا- و خون‌هاي پاك شهداي اسلام و انقلاب گرديد؛ براي اينكه در قعر جهنم نسوزيد خود اعتراف به اشتباه و گناه كنيد، شايد خدا كمكتان كند.

و الله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم، ولي در آن وقت شما را ساده‌لوح مي‌دانستم كه مدير و مدبر نبوديد ولي شخصي بوديد تحصيل‌كرده كه مفيد براي حوزه‌هاي علميه بوديد و اگر اين گونه كارهاتان را ادامه دهيد مسلما تكليف ديگري دارم و مي‌دانيد كه از تكليف خود سرپيچي نمي‌كنم. و الله قسم، من با نخست‌وزيري بازرگان مخالف بودم ولي او را هم آدم خوبي مي‌دانستم. و الله قسم، من راي به رياست جمهوري بني‌صدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذيرفتم.

سخني از سر درد و رنج و با دلي شكسته و پر از غم و اندوه با مردم عزيزمان دارم: من با خداي خود عهد كردم كه از بدي افرادي كه مكلف به اغماض آن نيستم هرگز چشم‌پوشي نكنم. من با خداي خود پيمان بسته‌ام كه رضاي او را بر رضاي مردم و دوستان مقدم دارم؛ اگر تمام جهان عليه من قيام كنند دست از حق و حقيقت برنمي‌دارم.

من كار به تاريخ و آنچه اتفاق مي‌افتد ندارم؛ من تنها بايد به وظيفه شرعي خود عمل كنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بسته‌ام كه واقعيات را در موقع مناسبش با آنها در ميان گذارم. تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگانش به اسلام؛ سعي كنند تحت تاثير دروغ‌هاي ديكته شده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش مي‌كنند نگردند. از خدا مي‌خواهم كه به پدر پير مردم عزيز ايران صبر و تحمل عطا فرمايد و او را بخشيده و از اين دنيا ببرد تا طعم تلخ خيانت دوستان را بيش از اين نچشد. ما همه راضي هستيم به رضايت او؛ از خود كه چيزي نداريم، هر چه هست اوست. و السلام.

يكشنبه 6 / 1 / 68

روح‌الله الموسوي الخميني

 



phata.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 22:23  توسط رها  
      
مدرنیته ما را به کجا می بری؟
 

 

حالم داره از دنیای مدرن بهم می خوره.

حالم از زندگی مدرن بهم می خوره.

حالم از غذاهای مدرن بهم می خوره.

حالم از ابزار مدرن بهم  میخوره.

حالم از درمانهای مدرن بهم می خوره.

از مدرنیته حالم بهم می خوره.

.........................

یاد این جمله شهید علم الهدی در نامه ای که به خواهرشون نوشتند افتادم

تمام عمر زحمت می کشیم تا استراحت کنیم و البته عمر می گذرد و راحتی و آسایش و نشستن و آرامش را لمس نمی کنیم و نمی یابیم زیرا مرتباً از طریق اجتماع به ما نیازهای جدید تلقین می شود. نیازهای کاذب و مصنوعی که دائماً در آدم بوجود می آورند بوسیله تبلیغات است. تلویزیون را روشن می کنید بعد از دو ساعت خاموش می کنید به خودتان نگاه می کنید می بینید هفت هشت احتیاج خرید تازه بوجود آمده که قبلاً لازم نداشتید قبلاً مثلاً با خاکستر دیگ را می شستید امروز حتماً باید پودر... بخرید. بوردا می خرید، زن روز می خرید نگاه می کنید در فکر تهیه لباسها و مدل های آن می افتید.

(این نامه رو به همه توصیه می کنم چند بار بخونند.

برای مشاهده کل نامه اینجا را کلیک کنید.

......................

 دعام کنید.

دعاش کنید.

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 12:16  توسط رها  
      
یاد یار در دیار یار

 

 

گفته بودم تا اربعین از نوشته های سفر اخیرم به دیار عشق ننویسم.

حالا که تولد امام موسی بن جعفر هستش، تصمیم دارم از خاطرات شیرین سفر بنویسم.

........................................

 

 

از خواسگارانمان نمی نویسم چون امید به زندگیی مشترک، بی ضربات لنگه دمپایی و جارو و ملاقه را از خدا خواستارم باید به جمله شریف از تو حرکت و از خدا برکت عمل نمایم.

ولی حالا که در اول این پست هم از همسرانمان ذکر مصیبتی شد و باز نوشته ام بارانی شد و اشک و آه و....خوب است  ادامه دهم.

منتظر جریانات خواستگار هایمان نباشید چون نمی گم.

ولی به محض اینکه مثل آب خوردن از مرز رد شدیم مدام می گفتیم ای کاش با خانم هایمان آمده بودیم و ......

من و رفقیم مثلا جهادی کار بودیم و توی رزومه مون مدیریت چندتا اردوی جهادی نسبتا سنگین بود.پس سریع نگاهمون رو به این سفر، سفری با رویکرد شناسایی برای سفر بعدی کردیم که مصوب شد عید نوروز همراه با ایالات باشد .

همین که ییهو ماشین هیوندای شبه ون، ما رو مقابل گنبد طلایی حضرت عباس پیاده کرد، شدا شکه شدیم و ....

رفتیم و خانه  سید حیدر را پیدا کردیم و شب اول را آنجا مستقر شدیم.

در همان بدو شناسایی، خانم من شخصیتی مجازی وحشتناک با کلاس و غیر خاکی به خود گرفت و  من شروع به گرفتن ایراد از خانه، حمام، دستشویی، غذا، خیابان، چایی، ماموران امنیتی و عربا حتی این اواخر حرم و ...... کردم  که خانم من عمرا اینجا بیاد و این غدا رو بخوره و این ماشین رو سوار شه  و  ...

 و بنده خدا خانم رفیقم هم  با وجود این که گویا آدم باکلاسی هست مجبور شد در موضع مخالف قرار بگیره و رفیقم بگه این مشکل تو و خانمت. من و خانمم که با این ها که تو می گی مشکل نداریم و...... ای زن ذلیل و ....

 ولی جدا بعضی وقتا کارایی می کردیم که رفیقم هم که می خواست مثلا فیس خاکی بودن و هماهنگ با خودش بودن خانمش رو بیاد، می گفت: خداییش عمرا  خانمم حاضر بشه این کار رو بکنه و خودمم اصلا بذارم(مثلا رفتنمون به مسجد کوفه و سهله).

خلاصه جایی نبود که ذکر : خانم من  که عمرا فلان کار را بکنه یا بیارمش یا ....از زبونامون بیفته. ازحرم امام حسین بگیرید تا دستشویی های مسجد سهله.

بذارید جریان مسجد سهله را  تعریف کنم.

عصر روز دومی که نجف بودیم رفتیم کوفه. حال جفتمون بد بود. (شب قبلش تا 12 حرم بودیم . ساعت 11:30هتل های اونجا در را می بندند . پس نتونستیم بریم داخل هتل بخوابیم و خیابان خواب شدیم و کمی سرما خردیم). تو حرم میثم تمار نیم ساعتی خوابیدیم و بعد اعمال نسبتا سنگین کوفه. من اکثر نمازها رو نشسته خوندم . غروب شد. چون شب چهارشنبه بود بعد نماز عشا و زیارت مسلم و مختار روانه مسجد سهله شدیم. اونم پیاده به یاد پیاده روی ها مان به سمت مسجد جمکران.(5تایا بخوانند: شعری که مدام می خواندم "نبود هرچه که گشتم نشان ز مرقد ..... "بود)

بین راه چند سگی هم همراهمان شدند و ..... ذکر من هم از زبانم جدا نمی شد که عمرا خانمم رو این جوری بیارمش. از همون روبرو حرم امام علی یه کمری در بست می کنم و .......

تا رسیدیم سهله

رفتیم دستشویی تا تجدید وضو کنیم.

دستشویی های سهله نو ساز بود و در مقایسه با دستشویی های افتضاح هتل های نجف و حتی حرم امام علی، سالار بود.

از دستشویی که اومدم بیرون به محض اینکه علی را دیدم فی البداهه بهش گفتم: هر موقع خانمم بخواد نجف بره ....  یه کمری در بست می کنم و میارمش سهله این جا بره.

دو تایی ییهو بومب منفجر شدیم از خنده و عربا مات و مبهوت ما را نگاه می کردند .

تو حیاط مسجد بودیم که متنبه شدم و گفتم اینقدر که ما تو این سفر از خانمامون گفتیم اگه از امام زمان گفته بودم حتما امشب اینجا می دیدمشون.

....................................

کربلا یه شب بیشتر خونه سی حیدرنموندیم. روز دوم بعد غسل زیارت رفتیم بین الحرمین معتکف شدیم.

علی بهم می گفت عید با خانمت که اومدی تموم پولات و پولا پدر خانمت رو بیار ببینم بهتر از اینجا می تونی جایی رو بگیری؟؟

کلی با هم بحث کردیم با خانم هامون که اومدیم بیایم بین الحرمین بمونیم. به این جمع بندی رسیدیم که خیر.

بهتر است از این توفیق محروم شویم.

(خوب سفر مجردی  و متاهلی اگه اینقدر فرق نداشته باشه  دیگه باید چه فرقی داشته باشه.)

.....................

از مهران 17 تا نون خریدیم تا در طول سفر مجبور نشیم پول نون بدیم. نون تو عراق 3 تا 4 برابر ایران قیمت داره.

چون تنها کیف من، (که یه کیف کولی بود) نسبت به نتها کیف علی(که یه کیف لب تاپ بود) کمی بزرگتر بود نونا رفت تو کیف من و ....

می گفتم: عید که با خانمامون اومدیم به پدر خانمم میگم یه کارگر بفرسه دنبالمون نونایی که مهران می خریم و به هِنمون می خوایم بکشیم رو برامون بیاره.

علی ام می گفت خاک بر .... داماد سر خونه بودنت و زن ذلیل بودنت.

منم موضع گیری رسمی می کردم که:

 ما زن ذلیلی مان را قویا محکوم می کنیم .

 ما زن دوست هستیم و به آن افتخار می کنیم.

 شما هرچه می خواهید نام آن را بگذارید.

شما از حب النسا ما عصبانی باشید و از این عصبانیت بمیرید.

ولی کربلا مهمونی آقا بی نظیر بود.

هر روز می رفتیم چندتا نونا را می دادیم به اینایی که غدا پخش می کردند بذارند روی غدا ها.

.....................................

چقدر طولانی شد

خیلی از جریانات موند. از لپ کشی بچه عربا بگیرید تا کشف دسشویی های مخفی حرم حضرت عباس.

از کشف چند تار سوتی ضمخت هنگام صحبت با لهجه فصیح عربیمان تا ...........

تا بعد

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 17:38  توسط رها  
      
کفیل الزینب الحورا "ابوالفضل"

 

کفیل چیست؟

کفيل مانند نماينده فردی است که به کمک نيازدارد.

کفيل چکار می کند؟

مأموريت يک کفيل با توجه به چگونگی وضعيت فرد نيازمند کمک می تواند متفاوت باشد. مثلاً فرد نيازمند کمک ممکن است به يک مسکن ديگر نياز داشته باشد يا نيازمند فردی باشد که درهنگام مراقبت و نگهداری قائم مقام وی باشد.

اگر فرد نيازمند به کمک خودش نتواند خواست خودرا بيان کند در برخی موارد مناسب است که کفيل مسائل را با خويشاوندان وی مورد بحث و گفتگو قرار دهد.

البته کفيل نهايتاً فقط در قبال فرد نيازمند به کمک و نه هيچکس ديگر موظف است

                                                                                                      منبع

.......................

بر فراز ضریح مطهر اباالفضل العباس نوشته بودند:

 

السلام علی کفیل الزینب الحورا

 

 و باز برای شرمندگی قمربنی هاشم آتش گرفتم !!!

.................

پ ن ۱

مطالب دیگری نیز در سفر ده روزه اخیر نوشته ام. ولی می گذارم برای اربعین تا کمی تنوع نیز در کشکول باشد.

پ ن ۲

عکس های بار شده در چند مطلب اخیر وبلاگ اکثرا عکس های نابی هستند که در اینترنت بنده ندیده ام و بنده از دوستان بازسازی عتبات  و .... گرفتم. سعی کردم با آپلود آنها( البته با کیفیت نسبتا خوب و با حجم مناسب فضای اینترنت) هم مورد استفاده شخصی شما قرار گیرد و هم در صورت توان با کمک شما در فضای اینترنت بگسترانیم.

 

کربلا

التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 16:3  توسط رها  
      
مه هاشمی نسب سپه دار لشکرم

 

 

کاظمین بودیم

خواستیم شب آخر را  مثل هفته گذشته ...

شب جمعه... 

 کربلا باشیم.

بعد از ظهر خسته وارد کربلا شدیم.

غروب شد.

شب شد.

ناگاه از مناره های حرم اباالفضل العباس ندای بگوش رسید:

ماه الان در حال خسوف است. و بر هر مکلفی نماز آیات واجب است.

از وسط بین الحرمین به ماه خیره شدم.

بالای هر در از در های هر یک از حرمها سلامی به یکی از صفات یا اسامی آن عزیز داده شده.

ماه کنار گنبد حضرت ابوفاضل بود.

بالای تابلویی که بر روی آن نوشته بود:

السلام علیک یا قمر عشیره

دیدم قرص ماه کنارش گرفته است.

ابتدا یاد آیه " و خسف القمر" افتادم

یاد این پست

 

ولی بعد به فکر فرو رفتم

خسوف قمر بنی هاشم کی بود؟

قطعا زمان شهادت امام علی و امام حسن نبوده است.

چون فلسفه وجودی عباس یاری برادرش حسین (ع) است.

شاید وقتی که سکینه از او طلب آب کرد ماه بنی هاشم گرفته شد؟

نه شاید وقتی تیر به مشک آب خورد و آب ها مقابل دیدگانش به زمین ریخت و از رسانیدن

آب به بچه ها کاملا مایوس شد؟

یا وقتی حسین(ع) ناله " الان انکسر ظهری" سر داد.

یا در شام غریبان هنگامی که کودکان حرم ندا می دادند:

یابوفاضل گوم لنا

حرگوا خیمنا علینا

 

 

ولی ظاهرا وقتی قمر بنی هاشم در حال خسوف بود که زینب الحورا پس از گذشت چند روز سرهای خاک و خاکستر آلود را بر بالای نی مشاهده کرد وبا صدایی ضعیف، همراه با گریه ای جان سوز در بازار کوفه ناله کرد:

 یاهلالا لما استتم كمالا                 غاله خسفه فابدی غروبا

ما توهمت یا شقیق فوادی              کان هذا مقدرا مکتوبا

(ای ماهی که به کمال نرسیده خسوف کرد و غروب نمود،

 ای پاره دلم! فکر نمی کردم این همه مقدر و نوشته شده باشد.)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 4:5  توسط رها  
      
ابوالفضل با وفا علمدار لشگرم

 

بعد از ظهر عاشورا، طویریجیان در حرم اباالفضل العباس، فریاد از دل برمی آوردند :

یا عباس جیبل المای لسکینه

یا عباس طفل حرم عطشانا

بهترین ترجمه فارسی این بیت "ای عمو آب چه شد؟" است.

نجف به آن می اندیشیدم که با این بیت چقدر قمر بنی هاشم را شرمنده کردیم!!

عباس(ع) غیرت الله است.

چگونه تشنگی اهل حرم را ببیند و غیرتش اجازه دهد آب به سکینه نرسد؟؟

عباس(ع) کمال ولایت پذیریست.

چگونه امامش به او امری کند و او به تکلیف که هیچ به نتیجه نرساند؟؟

عباس(ع) نهایت وظیفه شناسیست.

او سقای حرم امام عشق بود. وقتی رفت ولی آب نیاورد، یعنی نمی شد آورد .

حتی اگر دست و سر و  چشم را فدا کنی نمی شد آورد والا می آورد.

نیاز به شرمنده کردن نیست.

از فریادهایم شرمنده بودم.

 

امام عباس

و حتی از فریاد این بیت:

 

یابوفاضل گوم لنا

حرگوا خیمنا علینا

تا آنکه چند روز بعد در کاظمین به کافی نت رفتم.

مسعود میلی برایم فرستاده بود :

 

این آبها که ریخت فدای سرت که ریخت


اصلا فدای ام بنین مادرت که ریخت

به معرفت شاعرش غبطه خوردم!!

آرام شدم!!

آرام!

(یاد آژانس افتادم. وقتی که بسته فاطمه به حاج کاظم رسید و

پلاک حاجی از لای  چفیه به روی زمین افتاد.

"فاطمه تو خلاصه ترین پیغام رو بهم رسوندی.  چقدر ته  دلم آروم شد" )

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 1:37  توسط رها  
      
سفره را بستند!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 16:4  توسط رها  
      
کاظمین

 

این آبها که ریخت فدای سرت که ریخت


اصلا فدای ام بنین مادرت که ریخت

 

سلام

عاشورا واقعا جاتون حرم امام عشق خالی بود.

همه اش را نوشته ام

باشد برای بعد.

فقط خبر دهم که

صبح بعد از عاشورا راهی نجف شدیم

شبی را  هتل گرفتیم ولی باز بی خیال شدیم و به حرم امیر المومنین پناهنده شدیم.

شب دوم را نیز

ناهار را هم مهمان اقا بودیم در مضیفشان.

صبح امروز به کاظمین آمدیم

و از گاراژ آنجا مستقیم به سامرا رفتیم و چند ساعتی ماندیم

الان هم دوباره به کاظمین برگشتیم و هتل گرفتیم

من غسل زیارت کردم و به کافی نت آمدم!!!!!

ان شالله فردا صبح به مداین می رویم .مزار سلمان فارسی و  نواب اربعه

و ظهر ان شالله باز راهی کربلا می شویم

تا شب جمعه را آنجا باشیم

و جمعه رجعت به ایران

سخت است وداع

تمام شد

شاید وداع از کربلا آسان تر باشد.

دلم نمی اید از ظهر عاشورای کربلا نگوییم

از طویریج شنیده اید؟

یا عباس

جبل المای لسکنه

 

این جا یک صدا

لبیک یا حیسن

بود.

ولی چه خجالت کشیدم در هتل نجف

وقتی العربیه ایران را نشان می داد

و اعراب با نیش خند

مظاهره فی الایران

را نشان می داند

راستی کاظمین باران می بارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 20:13  توسط رها  
      
تاسوعا در کربلا
سلام

دیشب با خادما و نیروهای امنیتی حرم امام حسین درگیر شدیم.

قضیه از شب هشتم شروع شد.

بعثه و شمسا برا ساعت ۱۱ شب مجوز گرفته بودند که حرم حضرت ابوالفضل در اختیار ایرانی ها جهت عزا داری باشه.

ولی بعد یک ساعت تاخیر اجازه ورود جمعی ندادند و ....

دیشب بعد نماز جماعت عشا به طور خود جوش ایرانی ها شور گرفتند:

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

علم دار نیامد علم دار نیامد

سقای حسین سید و سالار نیامد

علم دار نیامد علم دار نیامد

حدود ۲هزار نفری بودیم.

دسته وارد بین الحرمین شد

مثل همه دستجات عراقی از وسط بیت الحرمین به سمت حرم امام عشق رفتیم

خواستیم وارد حرم بشیم که نیروهای امنیتی مانع شدند.

حدودا ۴هزارتایی شدیم.

گفتیم چرا؟

گفتند داخل مزدحمه جا نیست.

گفتیم یعنی دسته عراقی پشت ما وارد نمی شه؟

گفتند نه.

اومدیم کنار تا بریم تل زیتبیه

دیدیم دسته عراقی رفتن داخل

گفتیم چرا؟؟

گفتند اونا مجوز دارند.

شروع کردیم به یا حسین گفتن و .....

حدودا ۷۰۰ نفر شدیم.

یه عده شروع کردند هیهات منا ذله بگند.

عربا قاطی کردند.

۲۰۰ تفری بی سیم بدست حمله کردند.

اونا می زند و ایرانی ها فقط خوردند.

چند دقیقه ای گذشت.

ما یا حسین می گفتیم

خیلی خنده دار شد وقای که

نیروهای امنیتی چاقو کشیدند.

افتادم وسط و بابا بیخیال شید و ......

بد جوری بهمون ظلم شد.

امروز پیگیر بودم با حاجاقا کربلایی تولیت حرم امام حسین صحبت کنم نشد.

امشب بعد نماز عشا ایرانیا قرار گذاشتیم

حرم حضرت عباس.

می خوایم جلو حرم امام حسین بشینیم یا راهمون بدند داخل یا....

بی عرضگی شمسا و بعثه را باید کاری کرد.

راستی یه چیز جالبه دیگه

 رسیدیم کربلا خونه گرفتیم

تقریبا ۲ دقیقه تا حرم حضرت عباس فاصله داشت.

دیدیم دوره

فرداش تسویه کردیم

رفتیم داخل بین الحرمین

خیلی باحاله

حصیر و پتو از حرم گرفتیم و ..

با عرباییم

دقیقا بین دو حرمیم

دقیقا بین الحرمینیم

اسباب جامعه شناسی مونم جور جوره

دعا تون می کنم

دعام کنید.

یا علی

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 17:20  توسط رها  
      
ز تربت شهدا بوی سیب می آید

سلام

دو ساعتي هست كه رسيديم كربلا.

عجيب با صفاست.

يه حال و هوايي دارم

هيج وقت تاحالا تجربه اش نكردم.

فقط شباي عمليات ميومد سراغم.(آژانس)

شور توام با غم

اينجا خيلي عجيبه اين سري.

قابل وصف نيست

اصلا قابل وصف نیست

جا همتون خالي.

احتمالا ديگه نيام نت.

الا اينكه خبر خاصي بيفته و مجبورشم به خونواده بگم سالمم.

فقط يه جمله بگم تا ته خط رو بريد.

مهمون آقاييم.

مهمونييم ويژه ويژه است.

با علي داشتم حرف مي زدم به اين نتيجه رسيديم اگه مي دونستيم اينجوري ميشه حتما با خانومامون مي يومديم.

ان شالله سري بعد.

يا علي

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 17:42  توسط رها  
      
برمشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا!!
سلام

ق ن :

دلم می خواست این مطلب رو فردا بعد از ظهر بگذارم.ولی چون تقریبا مطمئن بودم وقت نمی کنم الان می گذارم..

حرم عشق. کشکول

بالاخره ۷ خان رو پشت سرگذاشتیم و فردا ساعت ۱۲ ان شالله گذرنامه هامان را که هم اجازه خروج و هم اجازه ورود دارد را دریافت خواهیم کرد و با اتوبوس ساعت ۱۷  از ترمینال آزادی به سمت مهران خواهیم رفت.

علی رقم آنکه فوق العاده خسته ام بر خود مفروض دانستم به کشکول عزیز آیم و از همگی تان من باب ادعیه تان تشکر نماییم و خواسته ایی دیگر نمایم.

۷خان گذشت.ولی امتحانات و بلیات مدام با ماست.

خروج از مرز در این ایام معمولا ممنوع می شود.

و مهمتر از آن ورود به کربلا نیز همین گونه است.

پس محتاج دعایتان هستم.

حلال کنید.

جدا.

پ ن:

هنوز وقت نکرده ام وصیت نامه ام را آپ تو دیت نمایم.

اگر اجل امان نداد همان وصیت قبلی را رفرنس قرار دهید.

آخرین بار بالای یخچال خانمان دیدمش.

یا علی

باز هم حلال کنید.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 2:3  توسط رها  
      
هر که دارد هوس کربلا بسم الله
 

 

 سلام

دیروز بعدازظهر ویزاهای انفرادی عراق بدستمون رسید.

بذارید یه جور دیگه تعریف کنم.

از دوشنبه تا صبح ۴شنبه فقط ۷ ساعت خوابیده بودم.

شدید مریض شده بودم.

۴شنبه صبح ساعت ۸ کلاس استراتژیک داشتم تا ۹:۴۰

سریع به اداره آموزش دانشگاهمون رفتم و درخواست خروج از کشورم که زمانش برای  تعطیلات میانترم(بهمن) بود رو گرفتم(در طول ترم اجازه خروج نمی دهند و ما مجبوریم دانشگاه را به وسیله وزارت علوم دور بزنیم) .چند جا نیاز به مهر و امضا بود.تا ۹:۵۵ طول کشید.

سریع با موتور به دانشکده داروسازی دانشگاه تهران رفتم و بعد کلی مخ زدن مسیول اونجا را  راضی کردم که مثلا من داداشم هستم و توی دو تا دوره شرکت کردم و گواهینامه هاش گرفتم.

سریع از دانشگاه تهران زدم بیرون.ساعت ۱۰:۱۷بود.

کلاسهای دوم دانشکده علوم اقتصادی ۱۰ شروع می شه.ولی من از همون اول شرط کردم کلاس ام ۱۰:۱۵ باشه .جلسه اول هم با دانشجوها قرار گذاشتم هر کس دیر تر از ۱۰:۲۵اومد با شیرینی بیاد.

مسیری که معمولا نیم ساعت طول میکشه را با موتور ۶دقیقه ای رفتم و ۱۰:۲۳ سرکلاس بودم .

معمولا کلاسام تا ۱۲:۳۰ طول می کشه. نمی دونم کلاس ام  خوبه بچه ها غر نمی زنند یا دلیل دیگه ایی داره.

۱۲:۴۰ رفتم سر کار.تا ۱۳:۵۰بیش از ۵تا جلسه تمام مفید داشتم که بماند.

علی زنگ زد.سفارت بود.برا گرفتن ویزا دلار می خواست.

۱۳:۵۰ محل کار را ترک و به میدان فردوسی رفتم.

۸۰ دلار را به ۸۱هزار تومان خریدم و با سرعت راهی سفارت عراق شدم.

۱۴:۰۷ داخل سفارت بودم.

با علی رفتیم پیش سر کنسول یا به قول خودشون قنسول.

ساعت ۱۴:۱۷ شد.

من ساعت ۱۴ دانشگاه خودمان کلاس داشتم.

قرار شد علی بجای من هم انگشت بزند.

سریع راه افتادم

۱۴:۳۷ سر کلاس بودم.

ساعت ۱۵:۰۵ پیامک علی رسید

"گرفتم"

کلاس تا ۱۵:۴۵ طول کشید.

سریع از کلاس بیرون زدم و تا انتهای دانشگاه دویدم و به دبیرخانه رفتم و نامه های اجازه خروج را شماره کردم.

(معمولا یک ربع به چهار تعطیل می کنند. خدا خواست و بودند)

به اتاق آمادم.

ناهار ام را داغ کردم و ساعت ۱۶:۱۵ خوردم و بعد بی هوش شدم تا ۱۹.

تمام مراحل جواز خروجمون رفت برا شنبه.

هفت خوان رستم

یعنی

۱.تغییر زمان خروج به هفته دیگه در وزارت علوم.

۲.اخذ نامه از آژانس مسافرتی که ما مثلا با اون می ریم نه سر خود.

۳. اخذ چک ۱۵ ملیون تومانی به عنوان ضامن

۴. تایید چک توسط بانک مربوطه

۵.حضور صاحب چک در نظام وظیفه

۶. دردسرهای دیگر نظام وظیفه

۷. مصایب اداره گذرنامه و ....

و ما فقط تا ۴ شنبه وقت داریم تا این همه سند سازی کنیم و الا تاسوعا به کربلا نمی رسیم.

دعا کنید طلبیده باشندمان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 18:53  توسط رها  
      
اهانت به عکس امام خمینی اقبح است یا اهانت به دغدغه های امام؟

اومدم یه مطلب برای هتک حرمت صورت گرفته نسبت به حضرت امام روح الله (روحی  فداه) بنویسم. سری به سایتهای خبری زدم. خبری توجه ام را جلب کرد که بسیار متاثرم کرد.

دیدم از عکس امام حرف بزنیم و از آرمانها و دغدغه ها و باورهاش صحبت نکنیم عین جفا به ایشان است.

امام شدید دغدغه پا برهنگان رو داشت و ولی نعمت این انقلاب رو اونا می دونست.جمله معروفشون که من برا اولین بار سال دوم دبستان، امارات که بودیم، تو کتاب اجتماعی سوم دبستان خوندم این بود، اگه اشتباه نکنم.

"من یک موی این کوخ نشینان را به همه کاخ نشینان نمی دهم"

 

 

در زمانی که همه رسانها (جالب است که حتی بی بی سی و سی ان ان هم مدعی اند) فریاد خونخواهی برای عکس پاره امام سر می دهند) خبری  زیر روی سایتها بعنوان صرفا تنوع و زنگ تفریح قرار می گیرد:

خودکشی خانوادگی به دلیل فقر شدید

سه نفر از اعضای یک خانواده آذری در شهر «شماخی»  خودکشی کردند.

به گزارش ایسنا این حادثه به دلیل فقر شدید و گرسنگی مداوم این خانواده روی داد..

 

دوتا از دوستام هفته پیش متاهل شدند. شاید ساده ترین مراسمات پیش و حین و پس از  عقد ممکن را گرفته باشند. از مهریه که فقط مهرالسنه بوده است تا حلقه که نتنها داماد که حتی عروس هم حلقه نقره می خرد.

هر دو می گفتند با تمام این اوصاف تا این مرحله حدود 4ملیون هرینه ازدواجشان شده بود.

من آنها را بشدت تحسین کردم.چون با وجود وضعیت مالی تقریبا عالی هر چهار طرف،  این مراسمات ساده را برگزار کردند پس می توانند سنن حسنه ایی را ایجاد نمایند و باقیات الصالحاتی ابدی برای خود درست کرده باشند تا آنکه با ریخت و پاش های مصرفانه  روزی خوش یا نهایتا خاطره ایی خوش برای فقط یک عمر عروس یا داماد.(که معمولا مراسمات پر زرق و برق خوشی های ماندگاری را هم شامل نمی شود.)

ولی باز به امام فک کردم.به ولی نعمتانش.که در محله خود ما به خانه ما رجوع می کنند  که اگر یخچال جهاز  دخترمان آماده شود، او بعد از 4سال نامزدی و عقد، عروسی خواهد کرد.

یاد ماه رمضان افتادم که متوجه شدم همسایه مان که کمتر از 40 خانه که هچ، کمتر از 7 خانه با ما  فاصله داشت بعلت 300هزارتومان بدهی، یک ماه بود در زندان آب خنک تناول می نمایید و زن و فرزندان مومنش با نان و سیب زمینی افطار می کردند.

بچه ها از تنها 200 هزار تومن آینه و شمدانشان می گفتند.آینه ایی که قرار است با خود روشنی بیاورد. آینه ایی که معمولا بر بالای بوفه ای قرار می گیرید و دیگر قابل استفاده نیس.بوفه ایی که، حداقل 5ملیون جنس بنجل لوکس (این قیمت کف، در جهاز  اصفهانی هاست)که قطعا یک بار  هم استفاده ای غیر از در آوردن چشم مهمانها ندارد.

مهمانهایی که بعلت تکلف مراسم مهمانی نهایتا بتوانند دو بار در سال چشمهای خود را به آن بوفه بدوزند

و  باز هاشمی را نقد می کنیم که مصرف گرایی را نهادینه کرد و باز مهریه های کلان میگیریم و با افتخار از تشریفات مراسمات قبل از عقد تا بعد ازبچه دار شدنمان، نه حتی مراسم بعد مرگمان می گوییم و برای اهانت به عکس امام کار و درس و زندگی مان را تعطیل می کنیم و خود آرمان و دغدغه امام را خود سلاخی می کنیم.

یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 5:15  توسط رها  
      
بی آلایشی؛ رمز خوشبختی

تابستان  سال پیش جلسه ایی بدون در، با گروه مشهور به 1+5 در ایوان خانه خاله ام داشتم.

موضوع جلسه "بنده و فرصت ها و تهدیدات پیش رو" بود .

جلسه عصر شروع شد.

1+5  =(خاله ام +4تا دختر خاله ) + شوهر خاله ام حاجاقا ربانی

( دختر خاله هام  اینقدر بزرگتر از خودم هستند که بهشون می گم خاله).

ابتدای جلسه حاجاقا بحث را با سوالی صریح آغاز کردند.

زن می خوای یا نه؟؟؟؟

گفتم: کی نمی خواد؟ اصلا شما حاجاقا نمی خواین؟

گفتند: پس می خوای؟؟

گفتم: با اجازه بزرگترا  بخصوص 1+5 بعله

حسن پسر خاله ام وارد جلسه شد و بهم گفت: خدا بهت رحم کنه.

یه همچین جلسه ایی هم برا من داشتند و یک ماه زنم دادند رفت.

از ام پرسید با ماشین اومدم؟گفتم آره.سویچ رو گرفت که بره خانمش رو بیاره که خانم اونم  کم کم فوت و فن رو یاد بگیره و  به 1+5 اضافه شه.

خاله ام گفتند: حسن اول با موتور برو بستنی بگیر بعد برو دنبال خانمت.

گفتم یادم باشه بعد جلسه از حسن بپرسم تالا شده با موتورش بره خونه بوسورش(این کلمه آخری در گویش مترقی اصفهانی، معنی پدر خانم و هم پدر شوهر می ده)

یکی از 5 گفت : خصوصیاتش رو بگو یک هفته ایی برات پیدا می کنیم.

مومن و .......که هیچ خودمون می دونیم.چه خصلت خاصی می خوای داشته باشه که پیگیر شیم.

کاملا به بحث  مسلط بودن.چون اصلا کارشون اینه.

تازه یک ماه بود از زن دادن حسن داداششون که 4سال از من کوچیک تر بود و حدودا 20سالش بود میگذشت.

من گفتم نه.

مطلوب من خیلی انتزاعیه و من نمی تونم بیان کنم.شما کیس معرفی کنید من  اون رو تحلیل می کنم و می گم چه خصلتاش مطلوبه و چیاشو نمی خوام.

من منظورم از خوداشون بود ولی دیدم ییهو افتادن به جون دخترای مردم و یکی یکی می گفتند و خودشون نقد می کردند وغیبت و تهمت و  اَی و وَی و ....افتضاح شد.

سریع یه فکری کردم که واقعا چی می خوام.تالا اینقد جدی به این قضیه فک نکرده بودم.

بهشون گفتم آقا بیخیال غلط کردم من خصلت می گم شما بیفتید دنبالش.

ساکت شدن و گفتن چی می خوای بگو

گفتم دو تا خصلت می خوام داشته باشه.

یکی این که زرنگ  و تیز و بز باشه .به قول خودم حریف باشه. فس فسو نباشه . که وقتی من شهید شدم تا وقتی که می خواد شوهر کنه بتونه روی پای خودش باشه و زندگی و 4 تا بچه را بگردونه.

اومدم دومین خصلت رو بگم که حسن وارد خونه شد.البته با خانمش.اونم رو موتور.

گفت : بستنی فروشی اینجا خوب نبود رفتم محله خارسوم(این کلمه آخری در گویش مترقی اصفهانی، معنی مادر خانم و هم مادر شوهر می ده)

همونجا یه باره خانمم رو هم  آوردم.

کفم برید. تمام نظام فکریم رو در این زمینه ریخت بهم.

کلی از بی آلایشی شون خوشم اومد .

یواش به حسن گفتم:

یادم باشه یه دست مریزاد مشتی بهت بگم.

گفت: برا چی؟

گفتم: بعدا.حالا رو منبر بودم، با اومدنت آوردیمون پایین

1+5 شروع کردند کیس های حریف که بعضا گرگ بودن نه حریف را لیست و آنالیز کردن.

گفتم دومیش مهمتره.این دوتا خصلت مکمل همه.یکم صبر کنید

گفتند: بوگو پس

گفتم:

خصلت دوم  اینکه مطیع شوهرش باشه. که اساس خانواده تو اسلام قوام بودن رجال بر نسا هستش.چون مورد کاوی (همون کیس استادی )که کردم به این جمع بندی رسیدم که بهترین تربیت خانوادگی توی این محیط خانواده بوده. البته این با مرد سالاری خیلی متفاوته.مرد سالاری رو قبول ندارم ولی باید اگر موضوعی نیاز به فصل الخطاب داشته باشه اون رو مرد خونه بگه.

می دونید جواب 1+5 چی بود؟

گفتند: نشون دادی که هنوز زن ها رو نشناختی

هیچ زنی را پیدا نمی کنی که بیرون خونه حریف باشه و بیاد تو خونه مطیع بشه.

کسی که یکه بزن هستش تو خونه ام می خواد خره خودشو برونه.

اصلا نشون دادی وقت زن گرفتنت نیس و .....   تخریب من شروع شد.

من فقط یه بیت از مولانا خوندم.

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

گفت آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 2:54  توسط رها