تبليغاتX
کشکول
کشکول
ای کاش تو مرا می کشتی...
 
سلام
داشتم اخبار سایت ها رو چک می کردم.
به این خبر رسیدم که حجاریا ن پیش رفقاش که اومدن عیادتش گفته : من نقش ام رو خوب بازی کردم و زیرکی به خرج دادم.
یاد یش بینی خودم افتادم که توی پست "چهارگانه مشروعیت ولی به سبک حجاریان" کردم.
یاد پیشگویی خدا افتادم.
ایمانم به خدا در حال مضاعف شدن است.

وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَكْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ

و چون با كسانى كه ايمان آورده‏اند برخورد كنند مى‏گويند ايمان آورديم و چون با شيطانهاى خود خلوت كنند مى‏گويند در حقيقت ما با شماييم ما فقط [آنان را] ريشخند مى‏كنيم (بقره ۱۴)

(یرای مشاهده خبر فوق الذکر اینجا را دید بزنید) 
 
یکشنبه هفدهم آبان 1388 :: 14:5 ::  نويسنده : رها
 "...نباید ما فراموش كنیم كه در جنگ با آمریكا هستیم. ما در جنگ با آمریكا و تفاله های آمریكا (هستیم)، این تفاله هایی كه قالب زدند خودشان را و ما غفلت كردیم، الان هم هستند. باید هر یك از اینها را شناسایی كنید و به دادگاهها معرفی كنید، ننشینید كه باز یك جایی را آتش بزنند. اینها می خواهند خرابی كنند كار ندارند به این كه كی كشته بشود وكی از بین برود...خط این بود كه اصلا آمریكا منسی بشود. یك دسته شوروی را طرح می كردند تا امریكا منسی بشود، یك دسته "الله اكبر " را كنار می گذاشتند، سوت می زدند و كف می زدند آن هم روز عاشورا. خط این بود كه این قضیه مرگ بر امریكا منسی بشود..."
امام خمینی.

همان که سران سبز خود را زمانی پیرو خط او  می دانستند و اکنون گویا اساتید راه خود..!!!!!

روز استکبار ستیزی ملت ایران مبارک

تظاهرات مردمي در مقابل لانه جاسوسي آمريكا به حمايت از دانشجويان پيرو خط امام

 

 

پنجشنبه هفتم آبان 1388 :: 12:39 ::  نويسنده : رها

          کمتر از چهار ماه از وبلاگ دار شدنم نگذشته بود که با خواندن کتاب چیستی علم، توجه ام به ماهیت واقعی وبلاگ و چیستی و چرایی آن جلب شد. چیزی نگذشت که به جوابی رسیدم که برای ارضا کنجکاوی خودم کفایت می کرد دیگر ادامه ندادم. از همان موقع خواستم نتایج تفکراتم را در مطلبی در کشکول عزیز بگذارم که هیچ گاه دستم برای نوشتنش نرفت.

هر از چندگاهی وقتی می دیدم موج جدیدی از وبلاگی ها دچار این سوال عمیق { که هر کس متناسب با فهم خود بگونه ایی درگیر آن می شد و بنحوی این استیصال را نشان می داند} می شدند مصمم می شدم تا بنویسم ولی باز....

اما الان موج جدیدی شروع شده که بنظرم وظیفه دارم بنویسم

 پس می نویسم

سخن کوتاه کنم و تیتر وار بگویم . تفسیر آن باشد با اهلش

منطق قرون وسطا آن بود که حرف فقط حرف کلیسا بود ولاغیر.حتی اگر گالیله باشی و بگویی زمین مرکز عالم نیست.

با شروع رنسانس و عصر ماشین و دنیای مدرن شعار تغییر یافت.

عقاید و سخنان همه محترم است ولی معتبر نیست. همه آزاد هستند فرضیه بدهند ولی آن فرضیه ایی می تواند به نظریه تبدیل شود که از منطق پزیویتیسم علم مدرن پیروی کند.

ولی در دنیای پست مدرن همه صحیح می گویند. همه نتنها نظرشان محترم است که معتبر نیز هست.

هر کس با توجه به پیش زمینه های ذهنی خود، می تواند هر تصمیمی بگیرد؛ چون متناسب با وسع خویش به تصمیم رسیده است، صحیح است.حتی آن دیوانه ایی که تصمیم می گیرد مردم را بکشد، حق دارد، زیرا قوه تعقل ندارد و متناسب با آن تصمیم گرفته پس صحیح است.

مثال خود غربی ها آن است که آن زنی که به فحشا معروف است در شرایطی بسر می برد که باید به فحشا معروف شود پس کار صحیحی می کند و اگر فلان منتقد فحشا در شرایط آن بود همان می کرد که فاحشه می کند.

یکی از مظاهر این عالم پست مدرن می شود وبلاگ.

هر کس حق دارد هر عقیده ای دارد  را بیان کند .نه برای خودش بدون آنکه کلیسا متوجه شود، که باید محیطی فراهم شود تا همه بشیریت بتوانند با نظر هر فرد و هر کس آشنا شوند .

آزادی عقیده و آزادی بیان.

نمی دانم چرا هر وقت به ماهیت وبلاگ و چت و کلا عالم مجازی می اندیشم یاد سطح یک غرب شناسی می افتم و کتاب آینه جادو ی سید شهدای اهل قلم.

آنجا شهید آوینی عنوان می کند که فلسفه غایی تلویزیون و رسانه، تنها یک کلمه است. غفلت. غرب آینه جادو را برای غفلت بشیریت خرع کرده است. پس نمی توان از آن انتظار هوشیاری بشیریت را داشته باشی.. حتی در اخباری که از رسانه ها پخش می شود که عقلا به مخابره خبر برای اطلاع رسانی و غفلت زدایی مردم می پردازد باز بحث غفلت مطرح می شود.بزرگترین پیتزای جهان در مکزیک. جنگ گاوها در اسپانیا و .....

خسته ام حال نوشتن بیشتر ندارم.

در نهایت :

برادر و خواهر حزب اللهی من

وبلاگ مظهری از مظاهر دنیای پست مدرن است. ما در زمین آن دنیا در حال بازی هستیم.پس لاجرم باید تابع قوانین آن دنیا باشیم و هر گونه که صاحبان آن دنیا تصمیم گرفته اند باید بازی کنیم. آنها تصمیم به غفلت بشیریت گرفته اند.پس ما هم ناگزیریم غافل شویم.

یاوه نگاری ، پرده دری، بی عفتی و چرند نویسی ودوست یابی مجازی و بعد حقیقی و  به استهزا گرفتن معنویت و ..... همه در راستای غفلت است و طبق قانون این زمین، هر کس حق دارد هر چه می خواهد باشد و در معرض همه قرار دهد.

حال عده ایی رسما و علنا غفلت خویش را نشان می دهند و عده ایی مثل ما ظاهرا مذهبی ها نه بخاطر ترس از خدا که بخاطر ظاهر مذهبی مان در لفافه، در سرنوشت محتوم غفلت خویش را نشان می دهیم.

حال چه کنیم؟

چه کنیم که در زمین آن ها باشیم ولی بتوانیم قوانین بازی را خود بچینیم؟

مانند غربی ها که  آمدند روی زمین تشک کشتی. بعد از مدتی قوانین بازی را به نفع خود تغییر دادند و وضع تنها ورزش ملی ما شد آنچه شد.

دو راه کار وجود دارد.

1.      ترک این بازی (تقوای ضعف)

2.      شهید آوینی وار عمل کردن.

اول خود را خوب بشناسی و نقاط قوت و ضعف را خوب پوشش دهی (خودشناسی)

در مرحله بعد زمین بازی را خوب بشناسی و مهم تر از آن اهداف مبدعان بازی را بشناسی و نقشه زمین بازی را ترسیم نمایی و بر آن کامل مسلط گردی و چاله های غفلت و مسیر های پر خطر را بدانی (دشمن شناسی)

آن وقت می توانی روایت فتحی بسازی که با دیدن آینه جادو نتنها غافل نگردی که فقط یاد خدا کنی.

والسلام

 

دوشنبه چهارم آبان 1388 :: 14:5 ::  نويسنده : رها

سلام

ق ن :

(این مطلب رو برای جایی دیگه نوشتم

حیفم اومد براتون نگذارم

اگه حوصله ندارید نخونید

خیلی شخصیه)

 

 

سوم دبستان بود

اواخر آبان

از امارات اومدیم ایران

مدرسه صفاکار ثبت نام کردم

با حمید هم کلاس شدم

هم محله ای هم بودیم

صبحا ساعت 7 میرفتم در خونه شون

همیشه 7:20 میومد

3 سال

تا آخر پنجم

سه سال تقریبا هر روز تو بن بست حمید اینا فوت بال بازی می کردیم

داداش حمید مسعود هم بود.

دو سالی از ما بزرگ تر بود.

بنظرم آدم خود پسندی میومد

خیلی باش مرتبط نبودیم

توی مسابفه های کانون رقیب اصلیم بود.

هم مسابقه های علمی

هم پینگ پنگ

آخرای کلاس پنجم بودیم که حمید اینا خونه شون رو فروختند و از محله مون رفتم

یه روز بعد از ظهر بود

شاید آخرین گریه عمرم اون روز بود...

خونه جدیدشون خیلی از خونمون فاصله نداشت.

ولی 70متر فاصله کجا و حدود 700 متر کجا

دیگه کم کم رابطه مون کم شد

مدرسه هامون هم دیگه یکی نبود.

................................

از سال اول راهنمایی دیگه کانون مسجد محله مون نرفتم

علتش هم یکی رفتن به کانون های قوی دیگه بود.

و علت اصلیش راکد شدن کانون محله مون بود.

کانونی که دوم استان بود کارش به جایی رسید که کلا راکد شد.

علتش هم یه چیز بیشتر نبود و هس

کار تشکیلاتی نکردن ما بچه حزب اللهی ها

نیرو سازی نکردن برای ادامه مسیر.

چون می خوام یه چیز دیگه بگم خاطرات و تحلیل ها رو سانسور می کنم.

.......................

دوم دبیرستان

من دیگه از بچه های مسجد شیخ بهایی شده بودم.

مسعود و رفقاش میرفتند برا کنکور، کتابخونه جدید مسجد محله خودمون درس می خوندند.

بعد کنکور یه سالون گرفته بودند می رفتند فوتسال

اتفاقی یه روز حمید رو دیدم

گفت یه سالون گرفتیم امروز بچه هامون کم اند می ای؟

گفتم باشه.

ده، بیست تا گل زدم

یه بار یه توپ رو خراب کردم.

مسعود به شوخی گفت:

به این پاس ندید

خراب می کنه

من جدی گرفتم

خیلی  ناراحت شدم

خیلی

گفتم بار اول و آخرم بود که با اینا می رم بیرون

چند ماهی گذشت

یه شب نرفتم مسجد شیخ بهایی

رفتم مسجد خودمون نماز

دیدم حمید اینا بچه های محل رو جمع کردند

برا نماز

کارت نماز می دادند و ...

خوشم اومد

رفتم تو تیم مسئولای کانون

 از امیر و حسین

(پسر دایی های بابای حمید و مسعود )

ازشون خوشم اومد

ساده و بی الایش

و کاری و جدی توی کار

مهدی امین الرعایا هم بودش

اونم از سوم دبستان تا سوم راهنمایی هم مدرسه ایم بود

و تا همین چند ماه پیش هم محله ایی!!!

شروع به کار کردیم

 دو سال بعد من اعتصامی رو اورد کانون

نمی خواست بیاد

اونم از برخورد اولیه بچه ها آزرده شده بود

مثل من

اون روز تو فوتسال

عیب اصلیمون همین بود

خیلی سخت کسی می تونست جذبمون بشه

چون برخورد اولمون جوری بود که کسی که نمی دونست قضیه چیه فک می کرد خیلی مغرور و متکبریم

ولی وقتی میومد تو باغ کلی حال می کرد و رفتنش سخت می شد.

اعتصامی هم به جمعمون اضافه شد.

کانون دوباره جون گرفت

امیر و حسین بچه پول دارای ما بودند.

چندتا ماشین داشتند

و یه خوه گنده

که طبقه بالاش خالی بود.

اونجا شده بود پاتوق ما

جالبه برام

کلاس سوم دبیرستان بودم

شب های تابستون بیش از دو سومش رو نمی رفتم خونه

پیش هم بودیم

ولی خونواده هامون اصلا گیر نمی دادند که شبا کجایید و چی کار می کنید.

چون شناخت و اشراف خوبی به جمعمون داشتند

یه نکته تربیتی هم بگم بد نیس

این اواخر فهمیدم بابام بعضا با خونواده حمید اینا تماس داشتند و

آمار ما را از اونام در می آوردند

کلا رفتارامون رو چک می کردند.

ما یه گروه دوستان توپ بودیم

واقعا عالی بود.

هر شب تا خود اذون صبح می خندیدیم

بدون این که گناهی بکنیم

باورتون نمی شه

 وقتی امیر که پیر و مرشد ما بود می رفت تو کوک حمید

چی میشد!!!

ولی من بازم با مسعود کنتاک داشتم

رابطه مون حسنه شده بود

و با هم هم خیلی رفیق بودیم

ولی تو تموم جلسات کانون دو سر طیف بودیم.

کانون دوباره جون گرفت

باورتون نمی شه

جوری به کانون دل داده بودیم که

شب کنکورم تا آخرای شب تو کمیته انضباطی بودم

برای اینکه از بچه شرای سابق

تعهد بگیریم و ....

تا وقتی که من کنکور قبول شدم

رفتم تهران

حمید و مسعود و امیر و حسین هم رفتند ققنوس رو راه انداختند و اونام کمتر کانون وقت گذاشتند.

ققنوس یه شرکت کامپیوتریه

اعتصامی موند تو کانون و مهدی

دیگه رابطه ما کم شد.

هر وقت من میومدم اصفهان طبقه اول مسعود اینا جمع می شدیم

شب تا صبح

صحبت می کردیم

بچه ها حال و حوصله سابق رو نداشتند

شاید بخاطر درگیر شدن با بازر کار و دغدغه های اون بود.

از جمع پنج تایی ما که همیشه تا نماز صبح قهقهه می زدیم

فقط من بیدار می موندم و مسعود

سه تا دیگه مون خوابشون می برد.

تو این شب زنده داری ها و گفتگوهایی شبانه من و مسعود از لحاظ فکری و اعتقادی خیلی به هم نزدیک شدیم

دیگه رفقات من و حمید در حاشیه رفاقت من و مسعود بود.

تابستون 83 بود که پنج تایی و اعتصامی با هم مشهد رفتیم

که قضیه اون بمونه بعدا

ما پنج تا آدمای خیلی باحالی بودیم

عاشق فیلم آژانس شیشه ایی بودیم

چند وقت یه بار می دیدیم

همیشه از دیالوگاش استفاده می کردیم

مسعود و امیر دقیقا جایی که باید از دیالوگای آژانس استفاده کنن استفاده می کردند.

و فضای جمع رو می ترکوندند.

دیگه تفسیرش باشه با اهلش(آژانس)

برا حسن ختام :

بعد از 5 سال دوباره تصمیم گرفتیم باهم بریم مشهد.

مسعود با حنانه و امیر با  حورا با مامانای حورا و حنانه با دو و مسعود اینا می یومدند.

من و حمید هم از تهران قرار شد بهشون  ملحقشیم

حسین جدیدا اومده فامیل ما رو  گرفته

حدود دو هفته پیش با هم کربلا بودند

قرار شده نیان.

اتفاقی افتاد که مردد شدم برم مشهد

حمید ساعت 17:30 از آرژانتین بلیط داشت

ساعت 17:25 دو تا پیامک به حمید و مسعود فرستادم به این مضمون:

"بلیطای ما رو باطل کردی رفت؟"

حمید جواب داد:

Haji man aval kar ye teraktor dashtam amah ala hamon nam nadaram

مسعود  مطمئن شد که می خوام مشهد رو نرم

جواب داد:

" حالا ته خط اعدامی را من معلوم می کنم."

به سید میرعابدینی گفتم :

سید یه استخاره بکن

استخاره کرد و گفت:

خیلی خوبه.به راحتی هم میشه

در عرض کمتر از 30 ثانیه لباس پوشیدم و کیفم رو بستم و دویدم به سمت پارکینگ دانشگاه

به حمید زنگ زدم گفتم یه جا برا من بگیر خودمو می رسونم.

با سرعت به سمت میدون آرژانتین راه افتادم

وسط بزرگراه چمران داشتم تصادف می کردم

حدیث داریم به این مضمون:

کسی که عزم زیارت می کنه

از وقتی که عزم سفر می کنه مهمون آقا میشه

تا وقتی که می رسه منزل

مطمئنم بخاطر همین نمردم.

بعد اون حادثه دیدم داره از موتور بنزین میریزه

بنزینه می ریخت روی موتور،

بخار می شد.

ترافیک افتضاح بود.

17:50 بود رسیدم آرژانتین

دیدم حمید داره زنگ می زنه

گوشی را برداشتم

گفت: اتوبوس راه افتاد

الان میدون هفت تیریم.

سریع دوباره سوار موتور شدم

از موتور بنزین می ریخت

به میدون 7تیر که رسیدم دیگه موتور راه نرفت.

شیلنگ مجری باک به کاربزاتور افتاده بود.

به حمید زنگ زدم

گفتم: کجایی؟

گفت: وسطای حافظیم

گفتم: نمی رسم دیگه.بیخیال من شو، برو

گفت:نه بلیط گرفتم.باید بیای.

موتور رو انداختم گوشه میدون .

مطمئن بودم یا دزد می بره یا پلیس!!!

یه نگاه به عنوان نگاه آخر بهش انداختم و دویدم

یه موتور گرفتم و گفتم برو حافظ

فقط سریع

رو بروی بورس بهش رسیدم.

رفتم نشستم کنار حمید.

به حمید گفتم که نمی خوام مسعود بفهمه من دارم میام.

به مسعود پیامک دادم:

این فاکسه....اصلش کو؟؟؟

ساعت 19:37مسعود جواب داد:

"اگه از تهروون  خارج نشدی بهتره یه جا بشینی"

 

 

من:

19:38

:سال نوت مبارک عباس"

زیارتت قبول مسعود

مسعود:

20:05

"اگه امنیت ملی تو را امثال حمید معلوم میکنه هرکسی قبله خودش رو بچسبه"

(توضیح: یکی از دلایل من که می خواستم نرم صحبتم با حمید بود که می گفتم: شاید خوب نباشه من و حمید، با رفتنمون به مشهد باعث رفیق بازی مسعود وامیر بشیم و که شاید کدورت خاطری برای خانماشون ایجاد کنیم.حمید نظرم رو رد نکرد.)

من:

20:10

"امنیت ملی منو طیب خاطر تو وخانمت از هم و امثال اون معلوم می کنه نه حمید و ..."

من:

22:57

نمی دونم چه رویایی از این ماجرا میسازید.اما بدونید شما شاهد هستین نه چیز دیگه

مسعود:

23:13

من هیچ فرقی بین تو و حمید نمیبینم.بهتره کارو بسپاری به رفیقت و بری

 

 

من:

23:16

نه؟

نه!

نه؟

نه!

خودت خواستی عباس!!

خودت خواستی مسعود!!

مسعود:

23:26

"بابا من اگه جای رییست باشم اخراجت می کنم. تو یه کلمه آژانسم بلد نیستی"

من:

23:27

"اعتراف می کنم به مظلومیت شیعه که من جز خیر و صلاح شما را نمیخواستم .حلالم کنید"

مسعود:

23:33

"نه که فکر کنی میرم حرما؟

نه!!

یا فکر می کنی میرم بازار؟

نه!!

پیش نرگسم نمی رم"

مسعود:

23:37

{امیر میگه:}

 

 

"مهدیه

حاجی  خیلی وقته ندیدمش

حاجی میخوام ببینمش"

من:

23:39

"خوب بزرگ شدی

مراقبشون باش

ماشینم اون طرفه،به امیر بگو و ببرش

برو دیگه تنهان"

من:

6:55

"حاجی ما که رفتنی(اومدنی) شدیم!

ان شالله از قافله جا نمونیم"

9:20

"به ساعت این آقایی که کنار من نشسته(راه میره) فقط سه دقیقه مونده"

(توضیح:3دقیقه ایی خونه مشهد بودیم)

من :

ساعت

19:48

(توضیح:از ساعت 17:30 با بچه ها توی حرم قرار می ذاشتیم که یا گوشیا خط نمی داد یا بچه ها خلف وعده می کردند)

"دیگه حوصله ام رو سر بردی!!

مگه اینجا بنگاه اتومبیله یا خیریه اس آقا؟؟"

 

 

مسعود:

19:59

"آخرشی"

ما صحن رضوی روبروی گوهر شادیم

.............................

و کلی سکانس تصویری و صوتی دیگه از آژانس که تو جمع مون می یومدیم.

حیف ام می اد آخرش یه نکته ایی را نگم

همیشه خدا را شاکر بودم که در مهمترین و حساس ترین دوران زندگیم، زمانی که نیاز اجتماعی شدنم در اوج خودش بود و نیاز به گروه دوستان داشتم(برای فهم بهتر به سلسله نیاز های مزلو رجوع شود) ؛من رو توی گروهی از دوستان قرار داد که شاید بهتر از اونا تو اون موقعیت برام فراهم نمی شد.

باورتون نمیشه.

شب تا صبح می خندیدیم ولی اگه یکی مون می خواست یه کلمه غیبت کسی رو بکنه صدای لا اله الا الله بچه ها بلند می شد و کلام اون رو قطع می کرد.

از خدا بخوایم رفقای خوبی برامون فراهم کنه

رفیق و استادی که خدا برا آدم مهیا می کنه فرق می کنه با رفیق و استادی که آدم خودش برا خودش پیدا می کنه.

فرقش مثل خونه زنبور عسله که خدا میگه تو کوه براش خونه درست کردم (وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ) نحل﴿۶۸﴾

و عنکبوت که قرآن می گه خودش برا خودش خونه درست کرد و سست ترین خانه هاست.(

مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاء كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ .  عنکبوت﴿۴۱﴾

یا علی

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 :: 0:48 ::  نويسنده : رها

 

دم غروب بود که از حرکت آخرین اتوبوس بچه های اردوی جدیدالورود مطمئن شدم و نفسی عمیق کشیدم و الحمداللهی گفتم که بالاخره به خیر گذشت و این ارودی حدود 800نفره هم تمام شد.

موتور (همون یابو) رو رشن کردم که از اردوگاه شهید باهنر برم بسمت دانشکده.

از اردوگاه خارج نشده بودم که موتور به ریپ افتاد و خاموش شد.

خیلی خسته بودم.

دو روز اردو برگزار کردن آن هم تقریبا دست تنها و حالا آخر کاریه .....

کلی دعا و ثنا کردم

ولی جواب نداد.

اردو گاه در شمال تهران و در تپه های جماران و پارک جمشیدیه واقف شده بود.

از سطح شیب دار آن استفاده کردم و به سمت جنوب روانه شدم

و موتور خاموش بود.

احتمالکی دام که بعلت بی بنزینی باشد.

پرس و جو کردم و پمپ بنزینی که برای رسیدن به آن  نیاز به نیرویی غیر از جاذبه زمین نباشد یافتم .

همانجا بالا شهر بود.

به پمپ بنزین رسیدم.

تمام ماشین ها آخرین سیستم بودند.

 و صاحبان آن بیشتر

هیچ کدام از رانندگان ماشین ها پیاده نمی شدند تا بنزین بزنند و ....

خواستم در باک موتور را باز کنم که یادم آمد قفل آن خراب است و گیر دارد.

پس مشغول بازی با در با ک شدم.

کلید را در قفل فرو کرده بودم و زیر لب  التماس خدا را می کردم که تو رو خدا با زش کن .

خدایا خسته ام ....

شروع به ذکر یا فتاح کردم....

حدود 10 دقیقه می گذشت که من در کنار مسیر حرکت ماشین ها در پمب به قفل ور می رفتم.

و این پول داران نگاه های خاص و بعضا ترحم آمیز به من می کردند و اگر 52لیتر برایشان پر می کردند 6هزار تومان به متصدی پمپ می داند و تیکافی می کردند می رفتند.

سوناتایی نقره ای رنگ وارد پمپ شد که دو خانم جوان داخل آن بودند.

متصدی پمپ کنار در راننده آمد و خانم راننده گفت :پرش کن.

و من یا فتاح می گفتم.

دوتایی توجه هشان به من جلب شد.

چند دقیقه ای زیر چشمی نگاه ام می کرند و خنده های زیر لبی می کردند.

چیزی نگذشت که خنده هایشان بیشتر شد.

به فکر فرو رفتم.

که چه خوب است که مرفه بی درد نیستم و حداقلی از درد دارم.

انسان هنگام درد بیشتر احساس به تکیه گاه می کند.

یاد "الفقر فخری" نبی اعظم افتادم.

فقری فخر است که مدام رب را تداعی کند.

خواستم جمله ایی به آن دو بگویم که اگر اهل تفکر باشند چند وقتی ذهنشان مشغول آن باشد.

کلانجار با خود، دوباره شروع شد.

بگویم یا نگویم؟؟؟؟

حیایم اجازه نداد بگویم!!!!

خجالت کشیدم !!!!

ناگهان در باک باز شد و لبخندی بر روی گونه ام شکل گرفت و الحمداللهی بر روی لبانم.

گفتم خوب است آن جمله را به شما بگویم

"شما پول دارا احساس نیاز به  خدا را، توی زندگیتون با پول پر کردید"

"شما جای خالی خدا را با پول پر کردید"

 

یا علی
شنبه یازدهم مهر 1388 :: 14:3 ::  نويسنده : رها
سلام

دیشب برنامه پخش شد که آقایان حجاریان و عطریانفر و شریعتی از لیدرهای فکری جناح اصلاحات به اصطلاح چپ به ایراد عقاید وباورهای جدید خود که در زندان به آنها دست یافته اند پرداختند.

در فرازی از برنامه حجاریان بعد از مطرح کردن سه گانه مشروعیت هر رهبری که حضرت آقای وبر مطرح می کند (که نظر خود سعید هم همان بوده است البته تا قبل از زندان ) راه چهارم مشروعیت ولایت فقیه (رهبری فقیه بر مردمان) را تبیین کرد (که گویا باور و عقیده اش شده است البته در  داخل زندان )به این مضمون که ولایت فقیه ادامه دهنده ولایت نبی اعظم است. یعنی همان باور امام روح الله.

یکی از دوستان زیبا گفت که :

دو حالت دارد

یا دوستان سربازان گمنام امام زمان آموزشی فشرده برای آنها گذاشته اند

یا شخص ولی فقیه به ندامتگاه آنها رفته و انگشتان دست خود را به صورت عدد هفت باز کرده و به حجاریان فرموده باشد نگاه کن و وقتی او بین انگشتان آقا را می نگرد پرده ها کنار می رود و  مکاشفه ایی می شود و می فهمد که ولایت فقیه ادامه حرکت انبیاست.

ولی هنگام مشاهده آن فیلم کذایی فقط یک آیه در ذهنم بالا و پایین می پرید:

وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَكْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ

و چون با كسانى كه ايمان آورده‏اند برخورد كنند مى‏گويند ايمان آورديم و چون با شيطانهاى خود خلوت كنند مى‏گويند در حقيقت ما با شماييم ما فقط [آنان را] ريشخند مى‏كنيم (بقره ۱۴)

می گویید نه نگاه کنید

پ ن : نمی خواستم سیاسی بنویسم.بخاطر همین بیشتر توضیح ندادم.

شرمنده

چهارشنبه یکم مهر 1388 :: 20:13 ::  نويسنده : رها

سلام

رفته بودم مسجد محله

تا خود غروب خواب بودم

معمولا مکاشفاتم وقتی که توی خواب و بیداری باشم  رخ می دهد.

حدودا بیست روز از ماه رمضون گذشته بود.

طبق معمول نماز اول را نرسیده بودم و مغرب و عشا رو با عشای حاجاقا داشتم باهم می خوندم.

نماز عشا جماعت تمام شد و من شاید در رکعت دوم یا سوم عشایم بودم.

روحانی مسجد شروع به خواندن دعا های ماه مبارک

کرد

و من در حال نماز.

اللهم  لک صمنا

به فکر فرورفنم که اللهم لک صمنا؟؟؟؟؟

واقعا لک صمتُ؟

و من در حال نماز بودم.

در دل گفتم چه جالب برا خدا روزه می گرفتم!! یادم نبود.

یاد حدیث امیر المونین افتادم.

 مردم در تقوا سه گروه می شوند.

آنها که تجارت پیشه اند و برای کسب بهشت متقی هستند.

آنها که ترسو هستند و از خوف جهنم دست به فسق و فجور نمی زنند.

و دسته سوم آنهایی که برای لقا الله از پرهیزکارانند.

گفتم اگر تحمل سختی های روزه نشانه ایی از تقوا باشد من در کدام گروه ام؟؟

هر چه اندیشیدم خود را در هیچ کدام نیافتم.

 و من در حال نماز بودم.

آنقدر بی حیا هستم که از جهنم نمی هراسم.

آنقدر گناه کرده ام که به بهشت امیدی ندارم.

حالت سوم؛که مشخص است.

بیشتر اندیشیدم.

نمازم رو به اتمام بود.

به این نتیجه رسیدم که اگر علنی گناه نمی کنم از ترس رفتن آبرویست که برای خود ساخته ام نه ترس از جهنم اشد حرایش و  عباداتی که می کنم از سر عادت است

عادت ............

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 :: 17:45 ::  نويسنده : رها

محمدحسين جعفريان در ديدار شاعران با مقام معظم رهبري شعري را خواند كه رهبر معظم انقلاب فرمودند: بدهيد اين شعر را خوش‌نويسي كنند و بدهيد به بنياد جانبازان و ايثارگران، آن‌جا آويزان كنند.

به گزارش خبرنگار فارس، جعفريان كه خود جانباز است، اين شعر را به جانبازان تحت درمان در «كلينيك درد» بيمارستان خاتم الانبياء تقديم كرده است.

شعر محمدحسين جعفريان كه در قالب نو سروده شده است، «عاشقانه‌هاي يك كلمن!» نام دارد.
وي اين شعر را اختصاصاً در اختيار خبرگزاري فارس قرار داده است:

 



ديگر نمي‌گويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا مي‌گردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاق‌هايش
وظيفه‌شناس و عالي نيستند.

همه‌ چيز در معطلي است
ميوه‌اي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.

ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيده‌ام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!

من بي‌دست، بي‌پا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌هاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً الي‌الله -
با تلاش تحسين‌برانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شده‌‌ام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانك‌ها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيون‌هاي درجه چهار باشم
بي‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند

حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من مي‌بريدم
نشد.

 


 

وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانه‌اش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.

 

ای کم نظیر عشق(به مناسبت روز جانباز)



من نمي‌دانم چه هستم
نه كيفي و نه كمي
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتي ...
به قول مرتضي؛ كلمنم!
اما اين كلمن يك رأي دارد
كه دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم مي‌گيرد
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير كنم
اينجاست كه حال من مهم مي‌شود.

شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شب‌هاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يك اختلاس‌پيشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همين‌طور بايد
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه كاره‌ام.

سرمايه من كلمات است
گردانم مجنون را حفظ كرد
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد مي‌دانم تختم
يكصد و شصت سانتي‌متر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روي آن افتاده‌ام
يكبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!

 



من يك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من مي‌گريزند
با بهره‌ هوشي يكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند
زنم در خانه يك دلال باغباني مي‌كند
و پسرم مي‌گويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.

فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريكي گم شده‌ام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نمي‌كنند
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بي‌مصرف را اسير مي‌كند
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير مي‌كند
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبت‌هاي گوناگون
و بي‌اختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.
و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يك شيشه شكسته
يك قاب آلومينيومي
و سكوت گورستان
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بي‌سابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده مي‌شوم
براي شكنجه‌اي تازه
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام كلينيك درد
تا مواد اوليه شكنجه‌اي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتي‌ام
به خاك بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم.

 

 

پ ن: برگرفته از سایت تابناک

این شبا رو مث من مفت حروم نکنید

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 :: 4:55 ::  نويسنده : رها

 

در مکان همفدهمین نمایشگاه بین المللی قرآن کریم تهران

به اطلاع کلیه دلبستگان و عاشقان کشکول عزیز می رساند

با مشخص شدن کابینه دهم

و هم زمان با نیمه رمضان میلاد با میمنت کریم اهل البیت امام حسن ابن علی(ع)

و تقارن آن با میلاد شمسی با سعادت و پر شکوه حقیر فقیر مسکین مستکین مستاجیر

در این مکان گویا مقدس

مصلی بزرگ تهران

موقوفه انتخاباتی

فک وقف گردید.

لازم بذکر است در صورت نیاز(که احتمالا زیاد نیاز شود) کشکول عزیز به دنیای کثیف سیاست رجعت می نماید.

والسلام

شنبه چهاردهم شهریور 1388 :: 22:46 ::  نويسنده : رها

بعد از فیلم دوم تبلیغاتی کروبی بود که از خوابگاه مدیریت سریع زدم بیرون تا به خانه داییم برم تا باآنها منظره کروبی-احمدی نژاد را نظاره کنیم و بخندیم که ناگهان دیدم رخش ، موتور عزیزم  نیست و گویا ربوده شده.

سریع به خابگاه برگشتم و پای تلویزیون نشستم تا مناظره را ازدست ندهم.

 موقع مناظره کلی خندیدیم و چیزی نمانده بود تا روده هایمان بریده شود.

دو روز بعد نیاز به موتور را شدید احساس کردم.پس نزدیکای غروب به پارکینگ دانشگاه رفتم و موتور میثم، برادرم را که یک سالی می شد کناردانشگاه افتاده بود و باد وباران می خورد را شستم و ......تا آخر شب  فقط توانستم آن را روشن کنم ولی راه نمی رفت.

 

سرتان را درد نیاورم .60 هزارتومان توی گلوش گیر کرده بود تا فقط راه برود ولی بدنه که کاملا زنگ زده بود.

اسمش را گذاشتم یابو. چون واقعا رخش سالار بود و این .... .. همان یابو!!!

اوایل یعنی حدود 80 روز پیش، همان اوایل آشوبها، موقع ترمز گرفتن ترمزهایش عجیب جیغ می کشیدند و باعث آزار و اذیت مردمان می شد. ولی آن زمان آنقدر مردم اذیت شدند که جیغ یابو خیلی دخلی نداشت. ولی عذاب وجدانی برای حقیر بود.

ولی دو ماهیست دیگر ترمزها جیغ نمی کشند، چون کاملا لنتها تمام شده و ترمزی موجود نیست و صدقه سر صفحه کلاجی که عوض کرد، با معکوس کردن دنده، موتور را کنترل می کنم. و هر روز برایم دور از ذهن نیست که مجبور به ایست سریع دفعی شوم و نتوانم و مجبور به ایست سریع دفعی شوم.(مرجع ایست سریع دفعی اول خودم و یابوست و مرجع ایست سریع دفعی دوم خود و حیات مادیم است)

اوضاع ترمز یابو همانند ترمز خودم است.اوایل، یعنی کلی وقت پیش ترمزهایم فابریک کارخانه God  بود و عالی کار می کرد.ولی به مرور زمان ضعیف شد.این اواخر موقع ترمز گرفتن جیغ می کشید و برای مهار نفس سرکشم دیگران را آزار می داد.

ولی اکنون مدتهاست دیگر ترمزها جیغ نمی کشند چون دیگر ترمزی وجود ندارد و اگر تاکنون پخش زمین نشده ام و آبرویم نرفته است، شاید بخاطر صفحه کلاج خوبم یعنی حب اهل البیت باشد و توجهی که آنهابه حقیر دارند.

ولی هر چقدر که صفحه کلاج هم خوب باشد باید راننده، راننده باشد تا بتواند با معکوس کردن دنده، سرعت را کنترل کند و رانندگی نفس بنده هم که افتضاح....

پس جمله ام را تصحیح می کنم.

و اگر تا کنون زمین نخورده ام و آبرویم نرفته است بخاطر ستارالعیوبی رب است نه رانندگی عبد .

به شبهای قدرش امید دارم تا شاید قدر بدانم و ......

والسلام

جمعه سیزدهم شهریور 1388 :: 0:55 ::  نويسنده : رها
سلام

احتمالا منتظر هستید با یک مطلب احساسی -عرفانی از سفر عتبات آپ کنم

یا یه مطلب درباره ماه مبارک رمضان

ولی باید عرض کنم

اینقدر بعد از برگشتن از کربلا  کار سرم ریخت که فقط یه نیم روز رو تونستم اصفهان باشم و بعد سریع به تهران اومدم و مستقیم به نمایشگاه قرآن رفتم.

اونجا یه غرفه داریم

توی بخش دانشگاهی

 

الانم اومدم بگم امروز ساعت ۱۷ یا توی سالن نشست های تخصصی یا توی غرفه خودمون یا توی غرفه مهدویت می خوام برای خلق الله و بخصوص بچه های دفتر خودمون مبانی ابزار مالی اسلامی رو بگم.

گفتم بیام اینجا خبرش رو بگذارم که یه موقع این صحبت رانی عمیق محتوایی و مملو از در و گهر کلامی رو از دست ندید و مشغول الضمه حضرات نشوم

دیشب تا سحر اصفهانم بودم و داشتم تفسیر می خوندم و ...

سحر راه افتادم برا تهران

خیلی خوابم می اد

یا علی

یکشنبه یکم شهریور 1388 :: 13:42 ::  نويسنده : رها
 

اولین روضه مجسمی که در بدو ورود به کربلا از  ذهنم عبور کرد روضه نهر کوچکی بود به نام علقمه.

ترمینال(گاراژ) اتوبوسهای بغداد-کربلا نزدیک علقمه است.بین علقمه تا گاراژ تعداد زیادی مغازه کبابی است.بگمانم آنجا فقط جگرها را کباب می کنند و دلها را می سوزانند!!!!!

..........................................

با دیدن محل اسکان در کربلای معلی نا خودآگاه آیات :

وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَى

 

 

 

ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى

 

 

 

فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى

به ذهنم خطور کرد.

فندق الرسول دقیقا مقابل باب امام هادی حرم قمر بنی هاشم.

گویا مهمانی سفارشی است.

........................................

وقتی از داخل هتل مان

ضریح قمر بنی هاشم را دید می زدم

  .....

این پست از نظرم عبور کرد و.......

 

...........................................

همیشه در حرم ولی نعمتمان

علی ابن موسی الرضا

تنها دل خوشیم به بهشت را

عدم ازدیاد جمعیت کلافه کننده می پنداشتم

ولی امشب

در حرم حضرت عشق

 تنها دلخوشیم به بهشت

زیارت عینی حضرت اش است..

.....................

به محمد خاتمی بگویید برای مشاهده گفتگوی تمدنها نیازی به سفر ایتالیا  و مصافحه با زنان اجنبی نیست

گفتگوی تمدنها را باید در صحن با صفای حضرت عشق جستجو کرد که درآن واحد گروه های مختلف با فرهنگها و رسومات متفاوت با مولایشان درد و دل می کنند و برای امام مظلومشان عزاداری..

........................

دیشب وقتی مقابل بقعه مبارکه حضرت عشق اذن دخول می گرفتم با برخورد نسیم بهشتی به صورتم با تمام وجود این بیت را احساس کردم که :

بوی بهشت خدا از حرمش می وزد

بوی بهشت خدا سوی حسین است و بس

.......................

کربلای امروز همان کربلای سال ۶۱ هجری است.

در کربلای سال ۶۱ هجری عده ای بودند که در تاریخ به ناظرین مشهور شدند.

آنها در کربلا حضور داشتند و ناظر قضایا بودند.

بعضی از آنها با مشاهده مظلومیت آل الله به دور از کارزار بر روی تکه سنگی نشستند و برای آل رسول دعا کردند و عده ای دیگر وقایع را برای ثبت در تاریخ می نگاشتند.

کربلای امروز نیز چنین است.

مردم در کف العباس و تل زینبی و حرمین شریفین خرید و فروش می کنند و انواع و اقسام خوراکی ها را تناول می کنند....

..............................

بعد از ظهر ها اعراب در صحن قمر بنی هاشم زیر سایعه گنبد وبارگاه پناه می برند و استراحت می کنند

و من نیز امیدوار که آقا نیز سایه اش را از سر من کم نکند.

ولی در حرم حضرت عشق قضیه متفاوت است.

آنجا در بدو ورود به زیر سایه حرم آقا می روی.

تمام صحن حرم عشق را مسقف کرده اند.

و این به آن معناست که

شیعه همیشه ریزه خوار خان اباعبدالله است.

.............................

بین الحرمین ....

پل رویا و واقعیت.

 

 

.............................

امروز و در روز آخر برای اولین بار بعد از نماز ظهر و عصر به زیارت امام عشق رفتم.

بعد از اتمام زیارت صدای آشنایی را از بلندگوهای حرم شنیدم.

دلم از کنار مزار حسین بن علی پرکشید و به مزار حسین دیگر و در کربلای دیگر رفت.

خدام حرم زیارت دسته جمعی می خواندند.

بین آنها رفتم و به نیابت از همه خادمین شدای هویزه زیارت نامه را با خدام امام عشق زمزمه کردم.

همان ریارت نامه ایی که هر روز صبح در صحن هویزه می خواندیم.

ان شالله بعد از بازگشت از عراق قصد آن دارم  اهواز

از کاروان جدا شوم و چند روزی به هویزه بروم که این سفر را مهمان آن شهدا هستم و .....

.................................

کمتر از ۱۰ ساعت تا وداع با کربلا فرصت باقیست.

نمی دانم چگونه هنوز زنده ام!!!!!

 

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 :: 20:3 ::  نويسنده : رها
 

مگر نه آن است که برای آنکه توقف زیاد در حرم موجب دل زدگی نشود می گویند: زر فنصرف؟؟

آیا برای آنکه تمام تمام عمر اشتیاق دیدار محبوب داشته است نیز این چنین است؟

آیا او اصلا سیری دارد که دل زده شود؟؟؟

..............................

لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ

ای نجف نمي دانم در آن سته ايام خلقت ارض بر تو چه گذشته است!!

مگر نه آن است که که اگر قرآن بر کوه نازل می گردید از خشیت خداوند خاضع و متلاشی می شد؟؟

پس چگونه در شب ۲۱ رمضان شال ۴۱ هجری قرآن ناطق بر تو نازل شد و تو درهم کوبیده نشدی؟

شاید قرآن ناطق بر آدم ابوالبشر و شیخ الانبیا نوح نازل گردید ونه تو ای نجف!!!!

....................................

قال رسول الله :

انا و علی ابوا هذا الامه

کجای دنیا خانه مادر از خانه پدر جداست که خانه هم کفو ترین زوجها جدا باشد؟؟

در جوار علی زیارت حضرت صدیقه فاطمه الزهرا چه خواندنیست!!!

 

............................

در مسجد سهله مقامیست منسوب به امام صادق .وجه تسمیه آن این چنین است که روزی در بازار زنی از محبین اهل البیت ضربه ای به پهلویش می خورد که ناخود آگاه با صدای بلند یاد از مادر پهلو شکسته می کند.پس مامورین اورا گرفته و زندانی می کنند.امام مطلع شده و به مسجد سهله می روند و دو رکعت نماز در محل مقام کنونی اقامه می کنند و .......زن آزاد می شود.

در این مقام برای آزادی چند نفر دعا کردم.

اول دلم که اسیر شیطان است.دوم امام موسی صدر و احمد متوسلیان که اسیر صهیونیسم هستند.

سوم یه بنده خدا و نفر چهارم سید حسینی از رفقای دانشگاه.راوی کاضمین بود.برای زیارت به کربلا می آید و مامورین امنیت کربلا در وسایلش شوکر پیدا می کنند و بازداشت می شود.قرار بود پریروز دادگاهش برگزار شود و ولی امروز سحر مسئول دفتر بعثه کربلا را در صحن امام حسین دیدم.سراغ گرفتم گفت دادگاه ۱۰روز دیگراست.

گفتم چرا کاری نمی کنید؟گفت صحبت از ۳ تا ۵ سال زندان است.چه کنیم؟؟؟؟

در مقام امام صادق اصلا به یاد بازداشت شدگان فتنه اخیر نبودم!!!!

.....................................

وداع با امیر المومنین با تمام ناممکنی زمانی ممکن می شود که رجا زیارت امام عشق در دل داری.

اما با وداع با کربلا چه کنم؟؟؟؟

سه شنبه بیستم مرداد 1388 :: 13:9 ::  نويسنده : رها
سلام

الان کاظمین هستم

جای همه خالیه

صبح سامرا بودیم

و شب کربلا(ان شالله)

زیارت توریسم گونه شش معصوم و چندین امام زاده و بعد به نت آمدن هیچ نمی خواهد الا یک قلب قسی

کلی مطلب آماده کردم بنویسم

باشه اگه عمری بود کربلا

کاروان منتظرند.

البته احتملا چندتای شون هنوز پیدا نشدند.

بقول پسر داییم گزینششون کردند.

هرچی سربه هواس رو پیدا انتخاب کردند.

التماس دعا

شدید

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 :: 19:37 ::  نويسنده : رها
 

 

 

 

سلام

الان نجفم

یه جاییم که امبدوارم بتونم سالم ازش در بیام

ممنون سر زدیذ.

دیشب حرم اقا باز بود

تا صبح بودیم

یه بازنگری در روش مدیرت انجام دادم

حالا این بنده کافی نتیه خدا گیر داده باشه برابعد

تا کار دستم نداده برم

ولی چندتا خبر عالی

عصر میریم مسجد کوفه

شب حرم می مونم

فردا صبح مسجد سهله  وکمیل

خبر علیه:

پس فردا صبح  حرکت به سمت کاظمین و سامرا

و نماز مغرب دوطفلان

برا شب هم ان شالله حرم حضرت عشق

یا علی

خیلی دعا کنید.

یک شیطونیای کردم

با امریکایا  و ....

به یاد همه تونم

یا علی

شنبه هفدهم مرداد 1388 :: 15:34 ::  نويسنده : رها
درباره وبلاگ

با درک استعدادها و شناخت نیازها و در زمینه اعتقادهایم من به مسئولیت رسیدم.مسئولیتی در برابر فقر فرهنگی و جهل و ابتذال موجود.
پس آمدم ولی نه با تمام قوا...
و از معبود و محبوبم می خواهم که یاریم کند